دانلود پایان نامه با موضوع جهان اسلام، روشنفکران، دولت – ملت، جهانی شدن

دانلود پایان نامه

دلبستگي نهايي افراد ، هئيت بومي ، قومي ، فرهنگي و ديني آنها باشد پابرجا مي ماند . بنابراين بايد گفت که جهاني شدن به معناي از دست رفتن هويت هاي بومي نيست ، بلکه به معناي از دست رفتن مرزبندي هاي مصنوعي است (اردلان ،1387 :67). در تفسير دوم از جهاني شدن فرهنگ که مترادف با امپرياليسم فرهنگي ، هژموني جهاني و يا آمريکايي شدن جهان در نظر گرفته مي شود مي توان گفت ، به طور کلي امپرياليسم فرهنگي از نظرياتي است که با درنورديده شدن مرزهاي فرهنگ توسط جهاني شدن شکل گرفته است.
در حقيقت امپرياليسم فرهنگي از شماري از گفتمان هاي نسبتاٌ مجزا درباره سلطه تشکيل مي شود . سلطه آمريکا بر اروپا ، سلطه غرب بر ساير نقاط جهان ، سلطه مرکز بر پيرامون ، سلطه جهان مدرن بر جهان سنتي به شدت ناپديد شونده ، سلطه سرمايه داري بر تقريباً هر چيز و هرکس ( تاميلسون ، 1381: 115). از اين ديدگاه جهاني شدن عبارتست از اراده معطوف به همگون سازي فرهنگي جهان بر پايه نظريه امپرياليسم فرهنگي . جهاني شدن فرهنگ چيزي جز صدور کالاها ، ارزش ها و اولويت هاي شيوه زندگي غربي نيست و آنچه در عرصه جهاني فرهنگ رايج ومسلط مي شود تصورات ، مصنوعات و هويت هاي تجدد غربي است که صنايع فرهنگي غربي عرضه مي کنند ( گل محمدي ، 1386: 102). طرفداران جهاني شدن به ويژه آناني که نگاه تک قطبي به انواع رهبري در فرآيند جهاني شدن دارند ، درهمه ابعاد از جمله بعد فرهنگ غرب و در نهايت آمريکا را پيشتاز ميدانند و اصولاً نسبت به ارتقاي فرهنگي براي ساير ملل مدرنيته در غرب را معيار مي دانند . گريز ناپذيري لايه فرهنگي جهان از حرکت به سوي فرهنگ امريکايي ، به نظر برخي از کارشناسان به اين علت است که معيارها وارزش هاي فرهنگي ايالات متحده بر ساير ملل جاذبه دارد ، هرچند نوعي نااميدي در اقشار جامعه به وجود آورده است .
در مجموع مي توان گفت ، به نظر مي رسد جهاني شدن فرهنگ ، نتيجه مستقيم جهاني شدن اقتصاد وانقلاب در تکنولوژي است ، زيرا به واسطه اين تحولات جريان کالاهاي فرهنگي سرعت يافته است .از طرفي طيف وسيعي از نظرات از مباحث امپرياليسم فرهنگي گرفته تا جهان- محلي شدن ، جهاني شدن فرهنگ مصرف گرايي ، گسترش تجدد گرايي غربي ، جهاني شدن فرهنگ آمريکايي و … در ذيل مباحث جهاني شدن در حوزه فرهنگ قرار مي گيرد هر چند بحث در مورد ماهيت جهاني شدن فرهنگ بسيار واز حوصله اين نوشتار خارج است،اما مي توان از ادبيات موجود چنين برداشت کرد که در عرصه فرهنگ دو ديدگاه وجود دارد که يکي مدعي گسترش فرهنگ جهاني و ديگري مدعي گسترش فرهنگ هاي محلي است .
ديدگاه اول که مي توان آن را ديدگاه جهان گرا ناميد ، خود شامل خوشبين ها و بدبين هاست . خوشبين ها بر اين عقيده اند که با گسترش فناوري هاي ارتباطي جهاني ، نوعي دهکده جهاني شکل خواهد گرفت . بدبين ها بر اين باورند که اطلاعات و فناوري هاي اطلاعاتي به شکل برابر در اختيار همه قرار ندارد . از ديد اين گروه ، جهاني سازي فرهنگ منجر به يکسان سازي فرهنگي 53يا همان آمريکايي سازي54 مي شود که در قالب « امپرياليسم فرهنگي » مطرح مي شود . (Patras,1993: 23). ديدگاه دوم که مي توان آن را ديدگاه محلي گرا ناميد بر اين باور است که به رغم فرايند جهاني شدن ، فرهنگ هاي محلي در حال تقويت شدن مي باشند . مطابق اين ديدگاه، شاهد ظهور تنوعات زباني وهمچنين فرهنگ هاي محلي و همچنين ضديت با فرهنگ غرب هستيم .
در يک جمع بندي از مباحث گفته شده در راستاي شناخت پديده جهاني شدن ( استفاده از واژه پديده جهاني شدن همانطور که در مباحث پيشين گفته شد به خاطر بار معنايي خنثي آن استفاده مي گردد) ، بايستي گفت که شناخت کامل اين پديده امکان پذير نمي باشد چرا که ماهيت متحول و چند وجهي آن امکان چنين شناسايي را به ما نمي دهد . به طور کلي اين اتفاق نظر وجود دارد که مفهوم جهاني شدن شفاف نيست و احاطه داشتن نظري وعملي بر چنين موضوعي بسيار مشکل مي نمايد . با يک نگاه اجمالي به اين پديده مي توان از پنج ويژگي آن چنين پرده برداشت : نخست آنکه جهاني شدن فرايندي تک بعدي و محدود در يکي از ابعاد اقتصادي ، فرهنگي و سياسي نيست بلکه اين پديده ، فرايندي منسجم و يکپارچه است که در تمامي عرصه هاي اجتماعي رسوخ کرده است . بر اين اساس ، بررسي اين پديده را نمي توان محدود به يکي از ساحت هاي اجتماعي نمود . دوم ، جهاني شدن در اولين معناي خود پديده اي چالش گراست به گونه اي که ابعاد آن ، قلمرو بسياري از مفاهيم کلاسيک همچون نظم ، دولت ، اقتدار ، حاکميت ، فرهنگ ، هويت ، امنيت و … را در نورديده و زمينه را براي تفسير و باز تعريف آنها فراهم کرده است . گفته مي شود که هسته اصلي مفهوم جهاني شدن در اين معنا خلاصه شده است که ديگر واحد دولت ملي و چارچوب کارآمد و مناسبي براي تبيين بسياري از پديده ها و رويدادهاي فعلي نيست . سوم آنکه ، جهاني شدن يک فرايند است نه يک وضعيت غايي . ما در جهاني شدن با فرايند «شدن» سرو کار داريم ، فرايندي که به مدد نيروهاي مهمي همچون نظام ارتباط جهاني ، شرکت هاي چند مليتي ، سازمانهاي بين المللي و … مرزهاي ملي را در نورديده و بسياري از پديده ها را دستخوش تحويل ، تبديل و تأثير پذيري کرده است . از طرفي جهاني شدن اولا روندي اجتناب ناپذير است ، ثانيا پديده اي منتج از برخي تحولات تاريخي است ، ثالثا اين فرايند به صورت يک وضعيت پايدار باقي نمي ماند و عاقبت خود وارد مرحله ديگري مي شود که برخي از آن به عنوان «يکپارچگي جهاني» ياد مي کنند . چهارم آنکه جهاني شدن با وجود تمامي مخا
لفتها و موافقت ها با آن ، نه خير است و نه شر ، بلکه هم مي تواند خير باشد و هم شر . به عبارت ديگر جهاني شدن هم منجي است و هم مهلک . پنجم ، جهاني شدن ، پديده اي متناقض نما است که با مفاهيم دوگانه اي همچون جهاني – محلي گرايي، منطقه گرايي ، جهان گرايي ، همگرايي – واگرايي و … همراه است .
با توجه به مباحث مطرح شده در زمینه جهانی شدن ،بایستی این پدیده را در چارچوب چهار مرحله اسپریگنز بررسی نمود،مشخص نمود عوامل بحرانساز در جهان اسلام چه بوده است،به تشخیص درد پرداخته و این که جامعه آرمانی مد نظر در جهان اسلام چه بوده است ودر مرحله آخر نشان داد، جهانی شدن میتواندموجب تقویت بنیانهای امتسازی دردوره کنونی باشد .

5-2- مرحله اول _ مشاهده بحران
بحرانهايي که نظريه پردازي را موجب مي شود به اشکال متعدد ظاهر مي گردد . بحران ممکن است براي همه روشن باشد و تمام افراد جامعه ر ا دربر بگيرد و بر زندگي همه تاثير بگذارد . در هم گسيختگي ها و مصيبت هاي گسترده اي که به صورت جنگ هاي داخلي و بحرانهاي اقتصادي جوامع انساني را گرفتار مي کند ، مثالهاي روشني بر اين امر است (اسپريگنز، 1389: 51) .گاهي نيز تشخيص اوضاع بحراني آسان نيست به گونه اي که همه باور بر وجود مشکلاتي در جامعه دارند اما در شناسايي مشکل اتفاق نظر وجود ندارد. سوال اين است که مشکل کدام است ؟چه چيزي خطرناک ، فاسد ومخرب است؟چه نارسايي و بينظمي مشخصي بايستي درمان شود ؟

5-2-1- نفوذ نظام دولت- ملت در جهان اسلام
نفوذ نظام دولت – ملت به دنياي اسلام عاملي بحرانساز بوده است. دو عنصر اساسي نظام دولت مدرن غربي يعني : «ناسيوناليسم» و «حاکميت » ، در بستر جوامع اسلامي مد نظر ميباشد. استدلال اين پاياننامه بر اين موضوع است،که اين دو مؤلفه نتوانست کارويژههاي خود را آنطور که در غرب اجرا نمود ، به منصه ظهور برساند. و خود منشأ اثر بحرانهاي بسياري گشت . به همين منظور از آغاز فروپاشي دولت عثماني به اين مهم پرداخته خواهد شد.
فروپاشي دولت عثماني ، صرفاً از ميان رفتن يک دولت بزرگ نبود . تحول مهمتر اين بود که قهرمانان ايجاد کننده نظم جانشين ، آنچه را که به جاي دولت عثماني مطرح مي کردند در واقع ، واحد سياسي جديد ، يعني دولت مستقل سرزميني بود .
تا اوايل سده بيستم ميلادي ، دولت – ملت ، يعني واحد سياسي جديدي که از زمان قرارداد وستفالي در اروپا براي سازماندهي سياسي باب شده بود ؛ تقريباً به الگويي همه گير مبدل گرديد . در قرارداد ورساي که جنگ جهاني اول را پايان بخشيد ، بازيگران جديد صحنه سياسي در سطح داخلي وبين المللي ، دولت هاي جديدي بودند که مشخصه اصلي آنها استقلال ، داشتن ملتي با اهداف مشترک ، سرزميني مشخص و قواي فائقه حکومتي بود . کنفرانس ورساي ، اولين نشست به تمام معنا بين المللي بود ، زيرا که از پنج قاره جهان چنين واحدهاي مستقلي گرد آمده بودند . از اين پس ، جهان شاهد تکه تکه شدن امپراتوري ها و واحدهاي بزرگ و تجربه معرفي و ظهور واحدهاي جديد را داشت ( رجايي ، 1381: 87-86). ترديدي نيست که اين واحدهاي جديد متعدد بر اساس قراردادهاي سياسي و تقسيم بندي هاي کاملاً ارادي قدرتهاي بزرگ ايجاد شد .

5-2-2- عنصر ناسيوناليسم
ناسيوناليسم غرب به منظور تجزيه امپراتوري عثماني و تلاش براي عدم وحدت مسلمين از چند طريق متفاوت عمل نمود . ابتدا با تصور خام که مسلمين در دوره انحطاط فرهنگي خود همچون ملل آفريقا به زودي از مسيحيت و هيئتهاي فراماسونري استقبال مي کنند ، به توسعه نفوذ و فعاليت اين هيئت ها در سراسر قلمرو عثماني پرداخت ( تقوي ، 1380: 32). گرچه با عدم موفقيت اين راه بطلان فرضيههاي اوليه غرب آشکار شد و مسلمانان روي خوشي به مسيحيت نشان ندادند، با اين حال در ميان اتباع دولت عثماني « مسيحيان بالکان نخستين کساني بودند که پژواکهاي ناسيوناليسم را دريافت کردند». (خدوري ، 1369: 21) .
از طرف ديگر طبقه سرمايه داري حامل ايدئولوژي ناسيوناليسم ، با انتقال روشها و نهادهاي نظام سرمايه داري به جهان اسلام ، به ايجاد و تقويت يک طبقه نخبگان وابسته به غرب که الگوها ، ارزش ها و انگيزه هاي خود را نيز از همتاي غربي خود مي گرفتند ، پرداخت . اين طبقه جديد ديگر نمي توانست تابع وفاداري هاي سنتي باشد و روشنفکراني که در فضاي موجود پرورش مي يافتند بيشترين استعداد را براي اقتباس از ايدئولوژي هاي لائيک از خود بروز دادند . اين دسته از روشنفکران بودندکه نوعاً نخستين حاملان مسلمان ايدئولوژي ناسيوناليسم در جهان اسلام گرديدند و حمايت بي واسطه غرب را دريافت ميکردند .در نهايت آخرين و مؤثرترين راه فروپاشي وحدت اسلامي ، حضور مستقيم قدرتهاي نظامي غربي در جنگ با عثماني وتکه تکه کردن و تقسيم اين سرزمين ها بعد از پايان جنگ جهاني اول بود . قرارداد سايکس- پيکو و نظام قيموميت پس از آن ، بالاخره سرنوشت بسياري از اقوام وسرزمينهاي تابع امپراتوري وسيع عثماني را تعيين نمود ( شرابي ، 1368: 127).
ناگفته نماند علاوه بر هجوم همه جانبه فرهنگي ، سياسي و نظامي غرب به امپراتوري عثماني عوامل ديگري نيز در زوال اين امپراتوري مؤثر بوده است از جمله : نخستين ومهمترين عامل ، بيکفايتي سلاطين عثماني و بحرانهاي متوالي درون امپراتوري بود. زورگويي وستمگري نه تنها نسبت به اعراب بلکه نسبت به ساير اتباع امپراتوري و حتي خود ترکها اعمال ميشد. علاوه بر اين که برکناري عبدالحميد اختلاف نظر شديدي در بين راهبران امپراتوري براي اتخاذ نوع ناسيوناليسم ( وحدت اسلامي ، عثمانيت و
ناسيوناليسم ترک ) پديد آورده بودکه سرانجام به غلبه ناسيوناليسم ترک انجاميد و بلافاصله سياست ترکي کردن وتبعيضات ناروا نسبت به عربها آغاز شد که واکنشهاي آنان را برانگيخت ( خدوري ، 1369: 24-22). قدرت هاي اروپايي با تجزيه امپراتوري عثماني و تحميل ناسيوناليسم جدايي طلب ، به راحتي توانستند پس از آن نيز کنترل سياسي و فکري بخشي از جهان اسلام را به دست بگيرند. به اين ترتيب با ورود انديشه هاي ناسيوناليستي به جهان اسلام به تدريج سه ديدگاه مختلف در راستاي آن شکل گرفت:
1. نوع اول که اساساً در بطن جامعه روشنفکران غير مسلمان عثماني زاده و پرورده شد بر لائيسيسم و جدايي کامل دين از سياست پاي ميفشردو در ميان دستاوردهاي مختلف ناسيوناليسم ، بر اين جنبه بيشتر تأکيد ميگذاشت.
2. نوع دوم که خاص ناسيوناليسم وحدت عرب است همواره در تلاش براي ترکيب انديشههاي ديني و ناسيوناليسم بوده است و البته در اين ترکيب گاه رنگ

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید