مقاله رایگان با موضوع ملک الشعرا، ظلم و ستم، ضرب المثل

No Comments

خداست
پادشـه خود را مسلـمان خواند و سـازد تبـاه
خون جمعي بـيگناه
اي مسلمانان دراسلام اين ستمها کِي رواست
کار ايران با خداست
(بهار، 1358،ج1: 146)
در اکثر جملات اين شعر به شيوههاي متفاوتي شاه را نقد کرده و عدالت او را مورد تخطئه قرار ميدهد. در عبارات “ناخدا عدلست و بس” با روش وارونهسازي و “تباه کردن خون مسلمين بوسيله مسلمان” و مورد خطاب قرار دادن مسلمانان با استفاده از تعريض، رفتارهاي ضد دموکراسي او را به چالش ميکشد.
به توپ بستن مجلس که اساس آن بتحريک خود دولت بود، مشروطه را بچشم عقلا خوار ساخت و مشروطه خواهان را جاني و مفسد معرفي کرد. بهار در نتيج? آن حرکات چنين ميگويد:
خانه محتشم آباد که از همــت او شيون و غلغله در خان? مسکين و گداست
(بهار،1358، ج2: 370)
در اين بيت شاعرمنظور شاعر از محتشم، شاه است، وي با استفاده از وارونهسازي ويرانيهايي که شاه بوجود آورد را مورد نقد قرار داده و در کلم? “همت” به اين نوع طنزگويي شدت ميبخشد، چرا که اين کلمه بار معنايي مثبتي دارد، ولي در اين بيت تأکيدي براي ويرانيهاي محمدعلي شاه است.
وي بعد از فرار محمدعلي شاه و پيروزي مشروطهخواهان ترجيع بند الحمدالله را سرود:
پس مستبدين لختي جهيدند
گـفتند لختي، لختي شنيدند
ناگه ز هر سو شيران رسيدند
آن روبهان باز دم درکشيدند
شد طعم? شيـر بيچاره روباه
الحــمــدالله، الحــمــدالله
(بهار،1358،ج1 : 149)
در اين ابيات ملک الشعرا بشيو? استعاره، بطور اغراقآميزي محمدعلي شاه را همچون روباهي بيچاره و ناتوان ميپندارد. همچنين در بيان دو عبارت “بيچاره بودن روباه” و “الحمدالله” نوعي تضاد معنايي وجود دارد که باعث تندتر شدن طنز ميگردد.
ترجيع بند “سبحان الله اين چه رنگ است؟” را از زبان محمدعلي شاه، زماني که ميخواست دوباره با کودتايي عنان مملکت را به دست بگيرد، اما شکست خورد و بروسيه فرار کرد، سروده است:
بــودم روزي بشـهر تـهران
مـولا و خـدايگان و سلـطان
بسـتم هـمه را به توپ غران
گفتـم که کسي نماند ازايشان
ديدم روز دگر که جنگ است
سبحان الله اين چه رنگ است
با خـود گفتيم ممــدلي هي
وقـت سـفر است يا عـلي هي
بـرخيز و برو مگر شلي هي
خـود را آمــاده کـن ولـي هي
بپـا که زمانه تيز چنگ است
سبحان الله اين چه رنگ است
مـن ممــدلي گـريز پايــم
با دولـــت روس آشــنايــم
تهـران تو کجا و من کجايم
خــواهم که بجــانب تو آيم
کـزعشـق تو کلهام دبنگ است
سبحان الله اين چه رنگ است
(همان: 208)
شاعر در اين سروده، با روش تحقير مستقيم يا مسخرگي نازل که شاخهاي از تقليد طنزآميز است، اعمال و رفتار شاه مخلوع را به چالش ميکشد و سعي دارد کردار او را همچون اوباش معرفي کند، که نوعي تأکيد بر حقارتش دارد، بويژه در عبارات: “با بنده فلک چرا به جنگ است، مگر شلي هي، من ممدلي گريز پايم”.
بهار در زمان رضاشاه چندين بار به زندان افتاد و در آنجا بسيار وضعيت بدي داشت، بنابراين با اجبار دوستان خود مدحي براي شاه فرستاد که درضمن آن بسيار زيرکانه نوعي ذم نهفته است:
ياد ندارد کس از ملوک و سلاطين
شاهي چون پهلوي بعز و به تمکين
تکيه بشمشير خويش دارد اين شاه
ني چو مــلوک دگــر ببالش وبالين
(همان : 486)
توصيف شمشير در دوران سلاحهاي گرم نوعي توهين رندانه براي شاه است؛ بهار با استفاده از شيو? وارونهسازي، ذم را درميان اشعار مدحي بيان ميکند.
کارگزاران: علاوه بر پادشاه بيشتر انتقاد سياسي در اشعار هر دو شاعر متوجه دولتمردان و صاحبمنصبان است. در اين قسمت صراحت در بيان انتقادها و يا بيان نام آنها بيشتر شده و حتي در برخي ابيات تا مرز توهين پيش ميرود. زهاوي در قصيده “طاغية بغداد” دربار? “ناظم باشا” والي بغداد چنين ميگويد:
عامَلَ الناسَ بِالعِدالةِ وَ الظُلـ
ـمِ فَکانُوا يُلقونَ نُوراً وَ نارا
جَـرَّ عِزّاً إلي العِـراقِ وَذُلّاً
وَ حَيــاة لأَهلِه و بَـوارا
وَ أصـارَ النَهارَ ليلاً بَهيـماً
وَ أصـارَ الليلَ البَهيـمَ نهارا
أفقَـرَ القومَ بِالعراقِ وَ أغني
وَسَّـعَ الطُرُقَ ضَيَّقَ الأفکارا
أيُّهــا المُصلِحُ الکَبيرُ أهذا
ما يُسَـميهِ بَعضُهُـم إعمارا
(الزهاوي، 1972،ج1: 83)
(با مردم به عدالت و ظلم رفتار ميکرد و مردم از او نور اميد و آتش ستم دريافت ميکردند. عزت و خواري را به عراق آورد و براي عراقيها زندگي و مرگ به بارآورد. روز را شبي تاريک و شب را روز گردانيد. مردم عراق را نيازمند و بينياز کرد. راهها را گسترده کرد و انديشهها را تنگ و محدود. اي مصلح بزرگ آيا اين همان چيزي است که برخي بدان سازندگي ميگويند.)
در اين ابيات نوعي تناقض بين رفتارهاي حاکم ميبينيم، شاعر با آميختن تضادها بدنبال ساختن تصويري مضحک از حاکم است. البته منظور اصلي شاعر اين است که اين پادشاه براي برخي افراد پست نيکي و خوشبختي به همراه داشته و براي آزاديخواهان شقاوت و مرگ، اما همين مورد هم خود نوعي تناقض رفتاري است؛ چرا که پادشاه به عنوان قيم مردم بايد براي همه يکسان عمل کند. منظور از “اي مصلح بزرگ” ملک فيصل است که در آن زمان پادشاه عراق بود و ناظم پاشا از طرف او حکومت عراق را بدست گرفت، بنابراين شاعر با بيت آخر تعريضي به ملک فيصل دارد که او بعنوان مصلح بزرگ عراق، کساني را مسئول قرار داده که رفتارهاي متناقض اصلاحات دارند.
در بيت ديگري چنين ميگويد:
رَعـي اللهُ
شَعبـاً أهمَلَتهُ رُعاتُه
وَ مُلـکاً کَبيـراً رُکـنُه مُتِزَعزِعَ
تَقَطَّــعَ مِنهُ کُلَّ يـومٍ مَدينَةٍ
” وَ ما الکَفُّ إلّا أصبـعٌ ثُمَّ أصبَعُ”
(همان : 293)
(خداوند پاسدار ملتي باشد که مملکتداران آنرا به حال خود واگذاشتهاند و ارکان آن سست و لرزان است، هر روز شهري از آن جدا ميگردد، حال آنکه دست چيزي جز انگشتان نيست.)
در بيت اول، شاعر با کلم? “رعي الله” با استفاده از تعريض اهمال سياستمداران در ادار? کشور را به چالش کشيده است. همچنين در بيت دوم با استفاده از ضربالمثل از بين رفتن مملکت را با تصويري زيبا بيان کرده و در برابر سستي و بيارادگي ملکداراني که باعث ميگردد، هر روز بخشي از کشور بدست گرگهاي استعمار بيافتد، ميايستد. شاعر در بيتي ديگر اين ناداني و اهمال آنها را تندتر گوشزد ميکند:
قَد سافَرَ الجَــهلُ إلّا عَن مَنازِلها
وَ أثمَرَ العِـلمُ إلا في نَواحـينا
مـا جاءَنا الشَـرُّ إلا مِن تَهاوُنِنا
ما عَـمَّنا الظُلمُ إلا مِن تَغاضينا
(همان: 296)
(ناداني و جهالت از همه جا به جز سکونتگاههاي حاکمان رخت بربست و علم و دانش در همه جا، جز شهرهاي ما به ثمر نشست. تمام شر و بدي از سستي و کاهلي ما سرچشمه ميگيرد، ظلم و ستم هم فقط بخاطر چشمپوشي و غفلت ما گسترش يافت.)
در اين ابيات زهاوي با بياني طنزآلود به شيو? هجو در معرض مدح، به انتقاد از ناداني حاکمان ميپردازد. همچنين ضمير “ما= نحن” اشاره دارد به ملتي که از روي کاهلي و تنبلي در مقابل چنين حاکماني سکوت کردهاند و به همراه نقد حاکمان، ديگران را نيز نقد ميکند.
بهار همچون زهاوي و چه بسا بسيار تندتر و بيشتر از او به نقد عاملان اجرايي کشور ميپردازد. بطور مثال در سال 1295ه.ش در انتقاد از مشارالسلطنه، پيشکار والي خراسان، چنين ميگويد:
نعــمت دنيا سرابست اي مشــارالسلطنه
اين جهان نقش بر آب است اي مشارالسلطنه
تا تواني ظلــم كن كاين روزگار بي كتاب
حـامي هر بي كتــاب است اي مشار السلطنه
محــرمانه دخل كردن بي صــدا و بي ندا
رســم آن عاليــجناب است اي مشار السلطنه
ليك با طبل و دهل پر كردن جيب و بغل
خود سوالي بي جواب است اي مشارالسلطنه
(بهار، 1358،ج1 : 304)
شاعر در ابيات ابتدايي به شيو? ضرب المثل، مشارالسلطنه و کارگزاران ديگر را مورد سؤال قرار ميدهد. در بيت سوم اشاره به “رسم بودن” و يا سنت بودن چپاول بيتالمال تعريضي بر”عاليجناب” يا همان پادشاه دارد. اما در بيت آخر بسيار تند و برندهتر با استفاده از کنايهگويي مخاطب خود را نقد ميکند؛ شاه با وجود قدرت بسيار بيتالمال را پنهاني چپاول ميکند ولي تو بسيار صريح و آشکارا ! ملک الشعرا ابيات زير را دربار? رئيس کابينه نايب الحکومه مشهد که با يک خانم اسرائيلي معاشقه داشت، از زبان وي سرود:
انـدرين شـهر پديد آمده مــادامـي چند
بسته بر پاي دل خسته ما، دامــي چـند
فتنه در شهر فزونست، به ما كاري نيست
رايت امن نگونست، به ما كـاري نيست
ما چــه دانيم كه دشمن به گناباد چه كرد
يا عدو در رجز فتنــه و بيـداد چـه كرد
طبـس از دزد و دغل ناله و بيداد چه كرد
ما بر آنيم كه آن لعبت نوشــاد چـه كرد
نوبهــارا ! چقدر خـيره و رک حـرفزنـي
سخت بدمسلک وغوغاگر وشورشفکني
گر وطـن در دم نزع است بــرادر! بتوچه تو کهغمخوار وطـن نيستي، آخر بتوچـه
(همان : 202)
بهار در ابيات فوق با استفاده از تقليد مضحک، بيارادگي و ضعف رئيس کابينه در مقابل زن اسرائيلي و اهمال امور کشوري را مورد استهزاء قرار داده است. همچنين وي نوع ديدگاه مسئول دولتي نسبت به وظيفهاش را بوسيل? اغراق و مبالغه به چالش کشيده است، گويا تنها چيزي که براي مجريان دولتي ارزشي ندارد، مسئوليت آنهاست. خصوصاً در مصراع پاياني، که با استفاده از تعريض اين نوع ديدگاه را نقد کرده است.

2.1.1.4. استعمارگران
يکي ديگر از اشعار سياسي زهاوي و بهار دربار? استعمارگران بويژه انگليسيها است. زهاوي در چنين اشعاري صراحتاً اسم هيچ کشور را نميبرد و حتي در دورهاي به مدح انگليسيها به عنوان ناجيان مردم عراق از ستم استبداد، ميپردازد، البته زماني که به هويت واقعي آنها به عنوان استعمارگران فرصتطلب پي برد به مقابله با آنها پرداخته و قصيد? “يا بلاد استقلي” را با مطلع زيرکمي قبل از اشغال عراق سرود:
يا أيـدي الظُلمِ شَلـي وَ يا بِـلاد إستَقِّـلـي
(الزهاوي، 1972،ج1: 305)
(اي دستان ستم قطع و شکسته گرديد! و اي سرزمينها آزاد شويد.)
وي در اين قصيده هم، نامي از اشغالگران انگليسي نميبرد. در واقع کنايه را بر صراحت زبان ترجيح داده و در بيشتر موارد به جاي آن از نام حيواناتي چون گرگ و روباه استفاده ميکند. وي در ابيات زير دربار? اشغالگران چنين ميگويد:
يا أيُّها الذِئبُ الخَبيـثُ
حَتّامَ في غَنَمي تَعيث
أتلَفـتَ ما أبقـي أبي
فَکأنَّما أنتَ الوَريث
تَأتِـي القَطيـعَ مُعَجِّلاً
عِندَ الظَلامَ وَ لا تَريث
کَـم إستغيثَ لِدِرءِ شَرَ
کٍ بِالکِلابِ فَلاتَغيث
(همان: 281)
(اي گرگ بد ذات تا کي گوسفندانم را برباد خواهي داد؟! آيا هر آنچه پدرانم براي من باقي گذاشتهاند را از بين ميبري؟ گويا که تو وارث بحق آنهايي!! شباهنگام، عجولانه، در ميان گل? گوسفندان درميآيي و مهلت نميدهي. چارپايان هم در برابر دامهاي گرگها از سگ گله کمک ميخواهند ولي يارايي نمييابند.) همچنين است بيت زير:
أيّها الذئبُ لَک الليـ
ـلُ مُعــينٌ
فَبِدارِ
أنتَ في اللَـيلِ کثيرٌ
وَ قَليلٌ فــي النَهارِ
(الزهاوي،1955: 266)
(اي گرگ! هنگام? شب، ياراي توست، پس هرچه ميتواني انجام بده. چرا که تو در هنگام شب فزوني مييابي و در روز کم پيدايي.)
در اشعار فوق شاعر با استفاده از شيو? استعاره، استعمارگران را گرگ، مستعمرين را گوسفند و پادشاه را همچون سگ نگهبان ناآگاه دانسته و سعي در بيان طنزگونه رفتارهاي اشغالگران وستمگران است. وي با به تصوير کشيدن کيفيت ربودن و از بين بردن شباهنگام گوسفندان توسط گرگ تعريضي دارد به استعمارگراني که از ناداني مردم ستمديده و فاقد پاسباني آگاه، سوءاستفاده کرده و هم? آنها را از بين ميبرند. بنابراين در اين تصوير چندين نوع استعاره وجود دارد که تلخي طنز را شدت ميبخشد. همچنين حمل? شباهنگام آنها کنايه از حمله در زمان ناداني و ناآگاهي مردم است، که بر شيوايي طنز افزوده است.
اما بهار نه تنها هيچگاه به مدح استعمارگران نپرداخت، بلکه هميشه با صراحت تمام به جد يا طنز آنها را رسوا ميکند. در قصيد? نفرين به انگليس سال 1321 زماني که بعد از جنگ جهاني دوم قواي انگليس به خاک ايران حمله کرده و ستمهاي زيادي نسبت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *