منابع مقاله درمورد هویت فرهنگی، سیاست فرهنگی، خود و دیگری، اختلالات شخصیت

كه در بهره گیری از آثار گذشته اگر اشكال و فرم ها به طور خلاصه و جسد گذشته تكرار شوند نامی جز واپس گرایی دراین زمینه ، نخواهد یافت. (نقی زاده ،1379 : 90)
برای تحلیل پدیدة چندوجهی هویت تبیین جهتِ تحلیل اجتنابناپذیر است. در این راستا چهارچوب تئوریكِ موضوع با توجه به زمینهای كه هویت در آن واقع شده مورد توجه قرار میگیرد؛ این مطلب در پسوندهای هویت كه آن را در طیفی از تضییق و توسعه قرار داده تجلی می یابد )مانند هویت فرهنگی كه محدودة تحلیل را بر فرهنگ متمركز نموده و از مفاهیمی چون هویت سیاسی، هویت دینی، هویت ملی وغیره متمایز میشود(. البته هركدام از سطوح هویت با یكدیگر وجوه اشتراك و افتراقی دارند اما طبعاً تدقیق دامنة تحقیق در چنین بستری امكانپذیر خواهد بود.هویت به عنوان پدیدهای كه دامنة آن از خصوصیترین تجلیات فردی تا عمومیترین حوزه های اجتماعی را دربرمیگیرد، حاصل دیالكتیك خود و دیگری بوده 24كه در میان طیفی ازشبكه معنایی ذهن و ساختارهای اجتماعی و فرهنگی در حركتی رفت و برگشتی قرار میگیرد و بر این مبنا به نسبتی میان دو سر طیف دست می یابد؛ نسبتی كه ثابت نبوده و هر آن ممكن است تغییركند؛ تغیییری كه نه تنها از خود (شبكه معنایی) بلكه از دیگری (ساختار اجتماعی) نیز ناشی میشود. پیوند میان فرهنگ و هویت نیز متأثر از همین رابطه دیالكتیكی است تا آنجا كه اغلب صاحبنظران برای فرهنگ به واسطه نقش ممتاز آن در نسبت میان خود و دیگری، شأن مستقلی در هویت قائل شده و هویت را نیز پدیدهای فرهنگی قلمداد میكنند. بدین معنا هویت فرهنگی در مقایسه با دیگر سطوح هویت، اهمیت فزایندهای می یابد هویت فرهنگی ایرانیان نیز پیوسته در رابطه ای دیالكتیكی میان خود و دیگری بوده كه مآلاً آن را در میان مثلث منابع هویتی ایرانی، اسلامی و غربی قرار داده است؛ بر این اساس میتوان هویت فرهنگی ایرانیان را در دو سطح منابع و مؤلفه های هویتی و با دو رویكردِ متناظرِ توصیفی و تجویزی مورد توجه قرار داد
رویکرد توصیفی
اگرچه منابع سهگانه ایرانی، اسلامی و غربی در هویت فرهنگی ایرانیان به مثابه ك یلایهای فشرده در هم تنیده و تجلیات فرهنگی متنوعی را در فرهنگ مادی و معنوی ایرانیان پدید آورده است مع الوصف نسبت میان منابع هویتی و اثر بخشی آن متوازن و یكسان نبوده است. از این حیث ایرانیت ایرانیان طول تاریخی گستردهتری را به خود اختصاص داده است؛ اسلامیت و تشیع در حافظه تاریخی ایرانیان جزء رسوباتِ فعال شده و عملاً به هسته سخت هویت مبدل گشته و از سوی دیگر معاصریتِ متأثر از موج منبع غربی نیز جزء لایه سطحی هویت بوده و به حافظه تاریخی و رسوبات سخت فرهنگی ایرانیان نپیوسته است.
رویکرد تجویزی
مؤلفه های هویت فرهنگی ایرانیان متأثر از منابع سهگانة ایرانی، اسلامی و غربی كاست ولی تأثر آن با توجه به نسبت میان منابع و مؤلفههای هویتی متفاوت است. بدین معنا رویكرد تجویزی یا همان سیاست هویتی نیز سطحی متفاوت از سیاست فرهنگی را متجلی میسازد؛ چه اینكه سیاست فرهنگی ناظر به عناصر جزئی و عینی فرهنگ است اما سیاست هویتی عناصر و مفاهیم انتزاعی، كلی و عمومی را كه غالباً در چشم انداز سیاستی ملحوظ میشود مد نظر قرار میدهد. از این حیث میتوان مؤلفه های هویت فرهنگی ایرانیان را در پنج حوزه با لحاظ كردن زیرمؤلفه های آنها تقسیم بندی كرد زبان )زبان نوشتاری و زبان گفتاری(، دیانت )دین و مذهب(، جغرافیای فرهنگی، تاریخ وحافظه فرهنگی )میراث مادی و میراث معنوی(، نظام اجتماعی )نظام آموزشی، نظام خانواده،نظام اقتصادی، نظام فرهنگی، نظام سیاسی و حقوقی(.در یك نگاه كلی میتوان گفت این تحقیق از دو سطح تشكیل شده است: مطالعات نظری پیرامون هویت فرهنگی، منابع هویتی ایرانیان و مؤلفههای انتزاعی و كلی هویتی كه از طریق مطالعة اسنادی و كتابخانهای صورت پذیرفته و در پی رسیدن به مدل مفهومی در دو حوزه منابع و مؤلفههای هویتی است و همچنین مطالعه و تحلیل محتوای كیفی اسناد بالادستی جمهوری اسلامی ایران )قانون اساسی، سیاست فرهنگی جمهوری اسلامی ایران، برنامه چهارم توسعه فصل 9 )توسعه فرهنگی(، شاخص های فرهنگی مصوّب شورای عالی انقلاب فرهنگی واحكام فرهنگی برنامه پنجم( كه در راستای تأیید فرضیه ها در دو سطح منابع و مؤلفههای هویت فرهنگی ایرانیان مورد توجه قرار گرفته است، برای رسیدن به این منظور باید جایگاه مفهومی هویت را در علوم انسانی و اجتماعی و ارتباط آن را با مفهوم فرهنگ تبیین و تحلیل نمود. (آشنا ، روحانی ،1383 :157-185)
اریك فروم معتقد است فرد مایل است هویت خاصی داشته باشد و از این رو می كوشد خویشتن خود را دریابد و بشناسد و می خواهد فردی ممتاز باشد (سیاسی ، 1379: 119)
بعلاوه بهره گیری از سنت در آثار ، معماری نیز به معنای تكرار و تقلید آثارگذشته نبوده و بر اصول و مبانی نظری و فلسفی كه خود نیز در حال تكامل هستند متمركز می باشد (نقی زاده ،1379 : 90)
2-2-4- رابطه هویت و بدعت
در بسیاری موارد هویت متضاد با نوآوری قلمداد می گردد نوگرایی مطلوب، پذیرش اصول و ارزش های اصیل » . لازمه یكدیگرند و فرهنگی و هویت بخش گذشته به همراه تجلی مطابق نیاز انسان ونیز بومی نمودن هر آنچه كه از سایر تمدن ها وارد شده و تزاحم با. در حالی كه نه تنها در تقابل با هم نیستند بلكهارزشهای جامعه ندارد میباشد. (نقی زاده ،1379 : 90)
به بیان دیگر می توان نوگرایی را یافتن پاسخ مناسب زمان و مكان به خواسته های مخاطب از طریق بهره گیری از آراء و تجارب پیشینیان و تكا
مل بخشیدن آنها دانست كه همواره بطور ضمنی به پویایی، تصفیه و تكامل مداوم فرهنگ و جامعه نیز توجه دارد. نوگرایی به دستاورد های علمی وفنی دیگران به عنوان وسیله و ابزاری برای تحصیل آرمان ها و اهداف انسانی منبعث از باورها و فرهنگ ملی می نگرد و در صورتی كه عامل تشخص و علامت برتری به شمار آید، تحصیل آن، نتیجه ایی جزحقارت جامعه را در پی نخواهد داشت(نقی زاده ،1379 : 90)
نوآوری نیز با بدعت متفاوت است نوآوری آنگاه از جنس خلاقیت است كه جدید زاده موجود و مكمل آن باشد و آنگاه كه جدید جایگزین موجود و متضاد باآن باشد از نوع بدعت خواهد شد (حجت ،1384: 85-90 )
از این رو چیزی به دلیل متجدد بودن و یا تعلق به معماری گذشته حائز اهمیت و ارزش نمی گردد بلكه درستی و صلابت طراحی است كه در كانون توجه قرار دارد. معماری شراب یا پنیر نیست كه یكی به سبب كهنه بودن و دیگری به صرف نو بودن، عنوان بهتر بودن به خود بگیرد. (نوحی ، بی تا )
ارزش های خودی به معنای پیوند با گذشته و عدم انقطاع، در عین نوآوری و خلاقیت با توجه به شرایط زمانه كه ازآن به تحول یاد می شود، در راستای یكدیگر می توانند هویت كالبدی را شكل دهند ) میر مقتدایی،1383 : 17-26)بنابراین هویت در معماری نه صرف تقلیدی بودن است و نه بدیع بودن. مفهوم هویت در معماری با نیاز های افراد مرتبط است و زمان حال را شامل م یشود. هویت، مفهومی پویا است كه در گذر زمان دچار تحول می شود و تاثیرپذیری از زمان و روح زمانه از ضرورت وجودی آن است. (مهدوی نژاد ،بمانیان ، خاکسار ،1389 : 113-122)
2-2-5- هویت در نظریات معمارى و شهرسازى
هویت را مى می توان در حوزه معمارى و شهرسازى،دو زمینه فرهنگى-اجتماعى و روان شناختى، مورد بررسى و مداقه قرار داد.تقریباً تمامى روان شناسان خود آدمى را به عنوان واحد كل مى شناسند. یعنى به عنوان موجودى كه كنش هاى بدنى و روانى او، هرچند بسیار متنوع و كثیر هستند، با یكدیگر هماهنگى و همبستگى كامل دارند.مار معتقد است : هر فردى از افراد بشر موجودى است یكتا یعنى منحصر به فرد . هیچكس دیگر مثل او نبوده و نخواهد بود. (سیاسی ،1379 : 46)
همچنین یونگ عنوان میکند :خود نقطه مرکزی شخصیت است که همه سیستم های شخصیت مثل اقمار گرد آن میگردند و این خود است که شخصیت را به وحدت ،تعادل و ثبات میرساند . (همان : 53)
هر فرد مایل است هویت خاصى داشته باشد اریك فروم معتقد است و از این رو مى كوشد خویشتن خود را دریابد و بشناسد و مى خواهد فردى ممتاز باشد).همان ، 119) مید عنوان مى كند : خویشتن هر كس فردیت خاص خود و شكل بندى واحد خود را دارد. (دوچ، مرتن، كراوس، روبرت ، 1385 : 202)
دیدگاه اول: شخصیت، محصول جنبه هاى درونى –غریزى آدمى است.
روانشناسانى كه به خود توجه دارند بیشتر پیرو این نظریه هستند. در بین نظریه پردازان، فروید، بحث انطباق من، یا من برتر با محیط در وضع موجود و محیط هاى جدید و آنچه در سازمان فضایى آن مى گذرد را مطرح مى كند. مارى، عوامل بیرونى یا محیط را بر شخصیت و رفتار محیط و یا عوامل بیرونى » شخص موثر مى داند ، اما مطرح نموده است تنها فعالیت آدمى را در برآوردن نیازهایش آسان یا دشوار مى سازد.او به جنبه هاى درونى اثرگذار بر شخصیت تأكید نموده است. ،آنچنان كه محیط، عناصر و اشیا و از آن جمله مكان، آنگونه وجود داردكه درك كرده مى شود و آنچنان در رفتار شخص موثر است كه توسط وى نگریسته مى شود. از این رو تغییرات در خویشتن صورت مى گیرد تا محیط بیرونى.
یونگ تعادل میان درونگرایى و برونگرایى را موجب شكفتگى شخصیت مى داند .وی از. قطع ارتباط با گذشته و بى ریشه شدن انسان سخن گفته كه چنین ناراحتى هایى در تمدن جدید ایجاد شده است. انسان با قطع این ریشه ها به نوعى ازخودبیگانگى دچار مى شود. وى روى نشانه رمزى، كه امریست درونى – بیرونى جهت رشد شخصیت تأكید مى ورزد، چنان كه مى توان نتیجه گرفت مكان ها رمزهایى هستند كه با پیشرفت هرچه بیشتر انسان بیشتر به آنها توجه مى شود. چنانچه انگیزه، نیاز و تصور ذهنى شخص در برابر شرایط خارجى و محیطى كه او در ارتباط با آن قرار مى گیرد، همسانى نداشته باشد و یا به تعادل نرسد یا در تعارض و تقابل قرار گیرد سعى در سازش با محیط و عناصر جدید دارد، اما چنانچه این امر محقق نشد، وى در هاله اى از جبر گریزناپذیر درونى قرار مى گیرد و چاره اى جز پذیرفتن اختلالات شخصیتى ندارد و این امر موجب تخریب شخصیت فرد و محیط اجتماعى وى و از جمله مكان زیستش خواهد شد.
دیدگاه دوم: شخصیت، محصول محیط مادى و اجتماعى است.
جامعه شناسانى نظیر اریك فروم، فرق انسان با حیوان را در اسیر غرایز خود نبودن، آگاهى به وجود خویشتن، عدم غفلت در ارتباط با سرنوشتش و داشتن نیازهاى خاص مى داند. نیازهاى خاص انسان ازدیدگاه وى عبارتند از نیاز به تعالى، نیاز پیوند و بستگى، نیاز به همانندىو نیاز به رجوع به اصل. این نیازها تحت تأثیر اجتماع به وجود نیامده اند ولى چگونگى بروز و ظهور آنها كاملاً وابسته به اجتماع است. او برخلاف فروید شخصیت ها را سازنده اجتماع نمى داند، بلكه این اجتماع است كه شخصیت ها را شخصیت » : مى سازد. سولیوان در ارتباط با ساخت شخصیت مى گوید آدمى هنگامى ظهور مى كند كه در ارتباط با فرد یا افرادى دیگر از خود رفتارى نشان دهد.
در دیدگاه دوم تغییر محیط و رساندن آن به سطح کیفی شخصیت یا هویت فرد و جامعه مد نظر است. بنابراین محیط خارجى تعیین كنندهاست. یعنى رفتار، انگیزه ها، ادراك و به طور كلى شخصیت یا هویتبدون وجود داشتن جامعه رشد و تكامل نخواهد داشت.
دیدگاه
سوم: شخصیت، نتیجه تعادل میان محیط درون و بیرون
این نگرش شخصیت را نتیجه عمل متقابل بدن و محیط مادى واجتماعى مى داند. این دیدگاه در اندیشه كسانى چون آدلر، هورناى ومورفى دیده مى شود. آدلر، آدمى را موجودى اجتماعى عنوان نموده است و مصلحت اجتماعى را انگیزه رفتار وى برمى شمارد. آدمى فردى است خودآگاه و همه اهمیت او خودآگاهى است . او از کمبود و نارسایی های خود آگاهی دارد و از هدف هایی که دنبال میکند مطلع است . هورناى بر این باور است كه فرهنگ آن جامعه و نوع تربیت شخص از سوى دیگر ، به او یك ساخت منشى نسبتاً پایدار مى دهد كه او را از افراد دیگر متمایز مى سازد. ( سیاسی ، 1379 : 93-94)
تشکیل و تحول شخصیت از دیدگاه گاردنر مورفی کاملت التقاطی است :انسان هم یک پدیده ی زیستی است و هم یک پدیده ی اجتماعی .بنابر این در بحث از نحوه تشکیل و تحول شخصیت نباید از ارگانیسم و محیط رادر مقابل یکدیگر قرار داد زیرا پیوستگی کامل و

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید