منبع پایان نامه درمورد مرگ اندیشی، اجتماعی و سیاسی، شعر عرفانی، قرون وسطی

دانلود پایان نامه

آسمانی داشت، در واقع معبود با محبوب یکی بود. معشوقی که در شعر کلاسیک مطرح می شد لازم نبود ما به ازای عینی داشته باشد و براساس سنت ادبی موجود در شعر عرفانی و زبان ادبی، کلیشه های رایج و مشترکی وجود داشت که در اختیار همگان بود. در شعر رمانتیک محبوب صورت شخصی و معین پیدا کرد یعنی چهره کلی معبود به چهره انسانی معین تبدیل شد. (مشرف، 1382: 59)
در دهه سی، رمانتیسم دو شاخه فرعی پیداکرد: یکی رمانتیسم عاشقانه و فردگرا و دیگری رمانتیسم انقلابی و اجتماعی. از ویژگی های مهم جریان رمانتیک عاشقانه، صبغه فردگرایانه آن است. دراین نوع شعر، معمولا، یا از «من» سخن می رود یا از «تو» آنجا که به من مربوط است شاعر از عشق، آرزو، غم، اندوه، پریشانی، و سایر کیفیات روحی خود سخن می گوید، و آنجا که به «تو» مربوط می شود، شاعر با معشوقی که معمولا زمینی است، نجوا می کند و به توصیف او می پردازد و یا از او گله و شکایت می کند. (حسین پور، 1387: 126)
عشق یکی از محورهای اصلی اشعارمشیری است. کم تر شعری در اشعار مشیری می توان یافت که در آن واژه عشق یا مفهوم عشق دیده نشود. مشیری عشق را «زهر شیرین» می خواند:
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر ـ هر لحظه رنگ تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
(مشیری، ج1، 1380: 331)
مشیری هر لحظه به عشق می اندیشد و سراسر وجود او لحظه ای از عشق خالی نیست. یکی از موضوعات اصلی اشعار مشیری یادآوری خاطرات و عشق های گذشته و سوز و گدازهای عاشقانه است که در بیشتر اشعار او به چشم می خورد.
مشیری در این اشعار با زبانی ساده و بیانی گیرا که خاص اوست به بیان این اشعار می پردازد. شاعر گاهی با خیال معشوق به گفتگو می نشیند:
نشسته بود خیال تو همزبان با من
که، باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان وجان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران می ماندی،
ای طراوت محض
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی:
ـ «تنها نبینمت!»
گفتم:
ـ «غم تو مانده و شب های بیکران بامن»؟
(مشیری، ج1، 1380: 614)
گاهی از درد هجران شکایت می کند:
عاشقی بیقرارم خدایا
آرزومند و خواهان دیدار
بیش از اینم جدایی روا نیست
درد هجران مرا می کشد زار
(مشیری، ج1،1380: 155)
و گاهی یاد معشوق در لحظه های تنهایی همدم شاعر است:
هنوز برگ تری از بهار عشق و شباب
به جای مانده که چشم و چراغ این چمن است
در این خرابه در آغوش این سکوت حزین
هنوز یاد تو سرمایه حیات من است
(مشیری، ج1، 1380: 64)
و گاهی لحظه دیدار را توصیف می کند:
او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو
می ریخت گویی از در و دیوار بوی عشق
حرف وفا به دیده و صد راز در نگاه،
شیرین بود ز راه نظر گفتگوی عشق
(مشیری، ج1، 1380: 36)
و برای احساسات و عواطف عاشقانه نیز چنان حرمتی قائل است که همواره برای ابراز آنها از لطیف ترین و زیباترین واژه ها سود می جوید: (دهباشی، 1378: 390)
نخستین نگاهی، که ما را به هم دوخت!
نخستین سلامی که که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی، که دلهای ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و،
به مهمانی عشق برد؛
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که، دزدانه، از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که «می خواهمت» را
به شرم و خموشی ـ نگفتیم و گفتیم!
(مشیری، ج2، 1380: 1090)
عشق و لحظه های شور و وصل نیز در شعر او با کلامی محجوب و عفیف توصیف می شود. دریده و بی پرده سخن نمی گوید و شعر او از این نظر در شعر امروز کم نظیر است: (همان، 391)
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها، در گذرگاه هستی،
به سوی هم از دورها پر گشودیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.
چه خوش لحظه هایی که در پردۀ عشق
چو یک نغمه شاد، باهم شکفتیم!
چه شب ها، چه شب ها، که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین،
در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن،
یاس و نسرین،
زبسیاری شوق و شادی نخفتیم.
(همان، 1092)
یکی از زیباترین و موفق ترین اشعار عاشقانه مشیری که شناسنامه او محسوب می شود شعر«کوچه» است. در این شعر، شاعر در شبی مهتابی از کوچه ای که شبی درآن با معشوق سپری کرده است گذر می کند و «همه تن چشم می شود» تا شاید او را بیابد:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید.
(مشیری، ج1، 1380: 402)
ویاد معشوق و خاطراتش در آن شب در یاد او زنده می شود:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی برلب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من، همه محو تماشای نگاهت.
(همان، 403)
در پایان نیز چیزی جز بی وفایی معشوق و حسرت و اندوه و درد نصیب او نمی شود:
یادم آید: که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم…
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذ
شتم!
(همان، 405)

2-4 حزن واندوه:
ریشه های گرایش به اندوه و افسردگی را در فرهنگ قرون وسطی باید جستجو کرد، ولی این حالت در حدود نیمه اول قرن هیجدهم به بعد در طول دورۀ پیش رمانتیسم و رمانتیسم تبدیل به نوعی آیین مطلوب و ارجمند می شود، به طوری که شاید بتوان آن را مشهورترین صفت رمانتیک ها به شمار آورد. شاعران و نویسندگان پیش رمانتیک، به همان سان که از خرد روشنگری روی می گرداندند به دنیای اسرار آمیز ناخوداگاه و جنبه های تاریک ذهن توجه می کردند و به تأمل عاطفی در اعماق وجود خویش می پرداختند، به تدریج با این اندوه و افسردگی خو گرفتند. (جعفری،1378: 83،84)روح رمانتیکی، روح اندوه و شکست و ناکامی است. اندوه رمانتیکی گونه های مختلفی دارد، گاه شخصی است و گاه اجتماعی، گاه عاطفی و فردی و گاه انسانی و فلسفی. (فتوحی،1385: 141) اندوه فردی بیشتر ناشی از تنهایی، عشق و زیبایی و هجران و سفر و شکست های شخصی است. شاعر دغدغه جمعی و انسانی ندارد و سرگردان و مضطرب، مرثیه گوی دل دیوانه خویش است. و در اندوه اجتماعی و سیاسی این غم، غم دیگران است. جهل اجتماعی و فقر و بیچارگی مردم و ستمگری و خفقان، دل شاعر را می خلد. (همان، 142) این ویژگی نیز در اشعار مشیری نيز دیده می شود و در اشعار او گاه این حزن و اندوه بر اثر هجر معشوق است که از مهمترین عوامل حزن در اشعار او به شمار می رود و گاه به سبب حسرت بر گذشته ها و دوران جوانی شاعر است و گاه بر اثر تنهایی و گاه بر اثر ظلم به دیگران است:
1-2-4 اندوه از هجر معشوق:
مرا می خواستی اما چه حاصل
برایت هر چه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود!
(مشیری، ج1، 1380: 44)
به عشق روی تو دامن کشیدم از همه خلق
دریغ و درد که دامن کشان گذر کردی
به اشک و آه دلی ناتوان نبخشودی
مرا به دام غم افکندی و سفر کردی
(مشیری، ج1، 1380: 63)
دل سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
(مشیری، ج1، 1380: 225)
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید و زندگانی من
رفته بودی و مانده بود به جا
شمع افسرده جوانی من
(مشیری، ج1، 1380: 69)
2-2-4 اندوه به سبب خاطرات دوران جوانی و گذشته ها:
روزی نمی رود که به یاد گذشته ها
در ظلمت ملال نگریم به حال خویش
یک دم نمی شود که به یاد جوانی ام
از فرط رنج سر نبرم زیر بال خویش
(مشیری، ج1، 1380: 39)
در کنج غم نشسته و یاد گذشته ها
در موج اشک می گذرند از برابرم
در شعله های حسرت و نومیدی و عذاب
دل را نگاه می کنم و رنج می برم!
(مشیری، ج1، 1380: 41)
من بر این صبح روان بخش بهار
نظر افکنده ام از سینه کوه
خاطرات خوش ایام شباب
خفته در زیر غبار اندوه
دل درمانده ز حسرت به فغان
جان آزرده ز محنت به ستوه
اشک از دیده فرو می بارم
(مشیری، ج1، 1380: 32)
3-2-4 اندوه از تنهایی:
خدایا وحشت تنهایی ام کشت
کسی با قصۀ من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم روا نیست
(مشیری، ج1، 1380: 23)
4-2-4 اندوه بر اثر ظلم:
شرم تان باد ای خداوندان قدرت! بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت،
بس کنید

دست ها از دست تان ای سنگ چشمان برخداست!
گرچه می دانم
آن چه بیداری ندارد
خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست
(مشیری، ج1، 1380: 688)
3-4 مرگ اندیشی:
یکی از ویژگی هایی که در شعر بیشتر شاعران رمانتیک رگه هایی از آن دیده می شود مسئله اظهار خستگی و ملالت از زندگی تاریک و تباه و طلب مرگ است. در این ویژگی نیز ظاهرا شاعران رمانتیک فارسی نیز متاثر از شاعران رمانتیک اروپایی بوده اند. (حسین پور،1387: 128)
اندوه و افسردگی و توجه به گورستان ها و مرگ ابتدا در شعر آغاز شد، و آنچنان فراگیر و شاخص بود که این نوع اشعار به نام مکتب گورستان نامیدند. «افکار شبانه» سرود ادوارد یانگ و «گور» سروده رابرت بیلر«مرثیه» سروده گری و «مکاشفه هایی در میان مقابر» اثر جمیز هاروی از نمونه های شاخص این مکتب شعری اند. (جعفری،1387: 84) مرگ اندیشی در اشعار فریدون مشیری نیز دیده می شود:
بیا ای مرگ جانم برلب آمد
بیا در کلبه ام شوری برانگیز
بیا، شمعی به بالینم بیاویز
بیا، شعری به تابوتم بیاویز!
(مشیری، ج1، 1380: 24)
آن زنگی ام که کوفته آیینه را به سنگ
تا ننگرد به چهرۀ آن دیو روسیاه؛
در پاره های آینۀ عمر، دیو مرگ
با صد هزار طعنه مرا می کند نگاه
(مشیری، ج1، 1380: 40)
چشم بر زندگی وا نکرده
می کند مرگ زورآزمایی
رنگ صبح جوانی ندیده،
شام پیری کند خودنمایی
(مشیری، ج1، 1380:54)
این منم تشنه باده مرگ
این منم سیر از زندگانی
این دل و این همه رنج و اندوه
این من و این غم جاودانی
(مشیری، ج1، 1380: 100)
ای دل خسته، با درد خو کن
اشک غم را نهان در گلو کن
غنچه آرزوی تو پژمرد
بعد از این مرگ را آرزو کن
(مشیری، ج1، 1380: 101)
بیمی ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
(مشیری، ج1، 1380: 233)
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
(مشیری، ج1، 1380: 236)
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم: «ز جا برخیز
این جامۀ عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز!»
خواهم که ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم!
آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح، فسرده، خفته در گورم
لب برلب من نهاده کژدم ها
بازیچه مار و طعمۀ مورم
در ظلمت

این نوشته در پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید