دسامبر 23

منبع پایان نامه درمورد (مشیری،، ج1،، ج2،، مهتاب

است
نه از فراز سپهر
نه از دریچه ماه
نه با کمان وکمند
نه با درفش و سپاه
همه وجودت از آن بی نشان، نشان دارد
(مشیری، ج2، 1380: 1079)
20-2-6-4 بیداری ماه
چشم جهان – ماه –
تا جاودانه بیدار می ماند
من باز می گشتم شکسته!
(مشیری، ج1، 1380: 660)
21-2-6-4 بزم ماه
کهکشان لرزنده همچون دود عود
می کند در بزم ماه افسونگری
(مشیری، ج1، 1380: 26)
یاران همکلاس تو از پا نشسته اند
در هم شکسته اند
اما تو همچنان
با موی در غبار زمان رنگ باخته
با جان از شرار محبت گداخته
پای طلب به رهگذری داری
در سینه عشق شعله وری داری!
در بزم ماه، چشم تری داری!
(مشیری، ج2، 1380: 1084)
22-2-6-4 ساقی گری ماه
شهر می خوابد به لا لای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
(مشیری، ج1، 1380: 278)
آن سوی نیمه شب
درکوچ باغ میکده ماهتاب و یاس
مستم گرفته بودند
داغ و درفش و داروغه بیدار
در پشت میله های قفس
این سوی
من با چهار شاهد
یاس و نسیم و ماه و سپیدار!
(مشیری، ج2، 1380، 1589)
اما تو، چون اوان جوانی ، هنوز هم
با ماه، با ستاره، با ابر، سرخوشی
شب را نگاه می کنی و آه می کشی
(مشیری، ج2، 1380: 1083)
23-2-6-4 ترنم و آواز ماه
از برگ ها شنیده ام آواز ماه را
و ز آب ها ترانه خواب گیاه را
(مشیری، ج2، 1380: 897)
شب را، همین تنها مبین تاریک و دلگیر
بنگر چه می گوید ترنم های مهتاب
با ساز ناهید
(مشیری، ج2، 1380: 915)
24-2-6-4 قصه ماه
روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
این زمان – دور از ملامت های ماه –
چشم می بندم که جویم خواب را
(مشیری، ج1، 1380: 397)
25-2-6-4 ماه همدم و هم راز عاشق
اشک حسرت چهره ام را می گداخت
دیگر از غم طاقت و تابم نبود
زان که در این کوره راه زندگی
آسمانم بود و مهتابم نبود
(مشیری، ج1، 1380: 27)
بی تو با ماه و کوه و جنگل و رود
از غم عشق رازها گفتم
در دل آن سکوت رویا خیز
گریه کردم خدا خدا گفتم
سر نهادم به دامن مهتاب
(مشیری، ج1، 1380: 113)
این منم تنها و حیران نیمه شب
کرده ام هم راز خود مهتاب را
(مشیری، ج1، 1380: 139)
به برگ برگ درختان، به سطر سطر چمن
نشانه ها گفتم
زمهر پرسیدم
به ماه نالیدم
ستاره ها را شب ها به همدلی خواندم
به پای باد به سرچشمه افق رفتم
به بال نور، در آیینه شفق گشتم
(مشیری، ج1، 1380: 709)
بیداری ای «فریدون» یا خواب
ای چشم تر به چهره مهتاب دوخته
ای در سرشک شعله ورت، خواب سوخته
بس کن! که شب ز نیمه گذشته ست!
(مشیری، ج2، 1380: 1081)
یادش به خیر،
عهد جوانی،
که تا سحر
با ماه می نشستم،
از خواب بی خبر
(مشیری، ج2، 1380: 1238)
تنها
غمگین
نشسته با ماه
درخلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه
(مشیری، ج2، 1380: 1278)
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت:- «خاموش درین جا چه نشستی ؟»گفتم:
-بوی محبوبه شب می برد از هوش مرا!
(مشیری، ج2، 1380: 1492)
26-2-6-4 ماه در میان شاخه ها
آویخته برشاخه های سرو
پیراهن مهتاب
(مشیری، ج1، 1380: 544)
چشمی میان پنجره وا کن

با یادهای کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند!
خورشید را به کوچه صدا کن
برخیز
(مشیری، ج1، 1380: 639)
27-2-6-4 ماه شاهد و ناظر شاعر دلداده
شب دو دلداده در آن کوچه تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش
(مشیری، ج1، 1380: 83)
با تو ای ماه شمع محفل عشق
ای گواه دل شکسته من
که تو شب ها در آسمان بودی
شاهد رنج جان خسته من
(مشیری، ج1، 1380: 120)
ماه می گوید «فریدون خفته ای
عاقبت دیدی که خوابت در ربود!»
می گشایم چشم و می بینم که وای
وای بر من، هرچه دیدم خواب بود
(مشیری، ج1، 1380: 143)
گاه بینم در احلام شیرین
دارم آن نازنین را در آغوش
بر سر ابرهای طلایی
کرده ایام غم را فراموش
سر نهاده ست بر سینه من
خفته چون لاله پرنیان پوش
می کند ماه، ما را تماشا
(مشیری، ج1، 1380: 155)
اشک در چشم تو لرزید
ماه برعشق تو خندید
(مشیری، ج1، 13080: 404)
28-2-6-4 تبسم ماه
تا دل به زندگی نسپارم، از فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
(مشیری، ج1، 1380: 233)
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن
برآسمان بپاش شراب نگاه را
بگذار از دریچه چشم تو بنگرم
لبخند ماه را
(مشیری، ج1، 1380: 439)
غبار سیاه
غبار سیاه
شود کور در تیرگی ها نگاه
نه برق ستاره، نه لبخند ماه!
(مشیری، ج2، 1380، 1353)

3-6-4 خورشید
1-3-6-4 تابش خورشید
سر از بخشش مهر پیچیده ام
رخ از بوسه ماه گردانده ام
(مشیری، ج1، 1380: 441)
مهرچون مادر می تابد، سرشار از مهر
نور می بارد از آینه پاک سپهر
(مشیری، ج2، 1380: 838)
2-3-6-4 طلوع خورشید
خورشید از آن دور، از آن قله پربرف
آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز
سیمرغ طلایی پروبالی ست که – چون من-
از لانه برون آمده دارد، سر پرواز
(مشیری، ج1، 1380: 334)
چشم صنوبران سحر خیز صبحدم
بر ش
عله بلند افق خیره مانده بود
دریا،
برگوهر نیامده! آغوش می گشود
سر می کشید کوه،
آیا در آن کرانه چه می دید؟
پر می کشید باد
آیا چه می شنید، که سرشار از امید
باکوله بار شادی از دره می گذشت
در دشت می دوید
هنگامه ای شکفت
یکباره آسمان و زمین را فرا گرفت
نبض زمان و قلب جهان تند می تپید
دنیا در انتظار معجزه
خورشید می دمید!
(مشیری، ج1، 1380: 762)
سحرـ ولیکن فرهاد وار می کوشید
ز بیستون سیاهی برون کشد خورشید!
به روی قله دور
صدای تیشه فرهاد بود،
تیشه نور،
به کوه ابر گرانبار و ضربه ها کاری
که ناگهان شد شیر سپیده دم جاری
شکافت سینه کوه
درید چادر ابر
دمید چهره مهر
افق، طلایی
تاج سپیده، گلناری
شد از شکستن شب چهره جهان روشن
(مشیری، ج2، 1380: 1000)
ناگاه شیهه ای سرخ
بر بام قله تابید
در شام دره پیچید
رخش سپید خورشید
برکوه های مشرق
می تاخت
می خروشید
از نعل گرمش آتش
بر سنگ خاره می ریخت
شب می گریخت در غار
خون از ستاره می ریخت
(مشیری، ج2، 1380: 1340)
3-3-6-4 حرکت خورشید
آفتاب از گردش خود خسته بر می گشت
من، در آن ژرفا
در آن پیچ و خم دلتنگ می ماندم
(مشیری، ج1، 1380: 734)
پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را
می دانم و صفای دلاویز دشت را
(مشیری، ج2، 1380: 985)
4-3-6-4 سرخی خورشید
در جلگه غروب
در باغ بی حصار افق، خورشید
آیینه ای غبار گرفته ست
آیینه نیست، نه
این طشت سرخ سرخ
در دیدگان ما
سوزنده تر ز آهن تفته ست
(مشیری، ج2، 1380: 1356)
5-3-6-4 انعکاس نور خورشید در دریا
سر از دریا برون آورد خورشید
چوگل، برسینه دریا، درخشید
شراری داشت، برشعر من آویخت
فروغی داشت، بر روی تو بخشید!
(مشیری، ج1، 1380: 793)
جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است
(مشیری، ج1، 1380: 800)
به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر
پرندگان هراسان به پرس و جو رفتند
هزار نیزه زرین به قلب آب شکست
فضای دریا یکسر به خون و شعله نشست
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید
نفس زنان به تماشای حال او رفتند!
ز ره در آمد باد
به هم برآمد موج
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
هزار اسب سپید از هزار سوی افق
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند
(مشیری، ج1، 1380: 810)
سرآمد مگر روز را سروری،
که شد چهره دهر نیلوفری؟
حریقی ست در بیشه زاران آب
مگر گشت پر پرگل آفتاب؟
همه روی دریا گل ارغوان
به هرموج تا بیکران ها روان
چه بوده ست خورشید را سرنوشت؟
که دریا غمش را به خون می نوشت
جمال جهان را تماشا خوش است
تماشای خورشید و دریا خوش است
(مشیری، ج2، 1380: 1520)
6-3-6-4 خورشید ناظر بر احوال شاعر
در کوره گم شده سنگلاخ عمر
مردی نفس زنان تن خود می کشد به راه
خورشید و ماه، روز و شب از چهره زمان
همچون دو دیده خیره به این مرد بی پناه
(مشیری، ج1، 1380: 279)
7-3-6-4 خورشید ناطر بر احوال زمینیان
دانه می چید کبوتر،
به سر افشانی بید
لانه می ساخت پرستو
به تماشا خورشید
(مشیری، ج2، 1380: 837)
خورشید تار و پود زمین را نگاه کرد
قلبی شکسته دید که دیگر نمی تپید
(مشیری، ج2، 1380: 848)
و من تکیده و غمگین به راه می افتم
و آفتاب همان گونه سرکش و مغرور
به انهدام جهان خراب می نگرد
(مشیری، ج1، 1380: 542)
8-3-6-4 دریچه آفتاب
شاید که از دریچه زرین آفتاب
یا از میان غرفه سیمین ماهتاب
آید برون سری!
اما
هرگز نشد گشوده از این آسمان سری



Copyright 2017. All rights reserved.

Posted دسامبر 23, 2018 by yazoa in category "پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید