دسامبر 29

مقاله رایگان با موضوع ملک الشعرا، ظلم و ستم، ضرب المثل

خداست
پادشـه خود را مسلـمان خواند و سـازد تبـاه
خون جمعي بـيگناه
اي مسلمانان دراسلام اين ستمها کِي رواست
کار ايران با خداست
(بهار، 1358،ج1: 146)
در اکثر جملات اين شعر به شيوههاي متفاوتي شاه را نقد کرده و عدالت او را مورد تخطئه قرار ميدهد. در عبارات “ناخدا عدلست و بس” با روش وارونهسازي و “تباه کردن خون مسلمين بوسيله مسلمان” و مورد خطاب قرار دادن مسلمانان با استفاده از تعريض، رفتارهاي ضد دموکراسي او را به چالش ميکشد.
به توپ بستن مجلس که اساس آن بتحريک خود دولت بود، مشروطه را بچشم عقلا خوار ساخت و مشروطه خواهان را جاني و مفسد معرفي کرد. بهار در نتيج? آن حرکات چنين ميگويد:
خانه محتشم آباد که از همــت او شيون و غلغله در خان? مسکين و گداست
(بهار،1358، ج2: 370)
در اين بيت شاعرمنظور شاعر از محتشم، شاه است، وي با استفاده از وارونهسازي ويرانيهايي که شاه بوجود آورد را مورد نقد قرار داده و در کلم? “همت” به اين نوع طنزگويي شدت ميبخشد، چرا که اين کلمه بار معنايي مثبتي دارد، ولي در اين بيت تأکيدي براي ويرانيهاي محمدعلي شاه است.
وي بعد از فرار محمدعلي شاه و پيروزي مشروطهخواهان ترجيع بند الحمدالله را سرود:
پس مستبدين لختي جهيدند
گـفتند لختي، لختي شنيدند
ناگه ز هر سو شيران رسيدند
آن روبهان باز دم درکشيدند
شد طعم? شيـر بيچاره روباه
الحــمــدالله، الحــمــدالله
(بهار،1358،ج1 : 149)
در اين ابيات ملک الشعرا بشيو? استعاره، بطور اغراقآميزي محمدعلي شاه را همچون روباهي بيچاره و ناتوان ميپندارد. همچنين در بيان دو عبارت “بيچاره بودن روباه” و “الحمدالله” نوعي تضاد معنايي وجود دارد که باعث تندتر شدن طنز ميگردد.
ترجيع بند “سبحان الله اين چه رنگ است؟” را از زبان محمدعلي شاه، زماني که ميخواست دوباره با کودتايي عنان مملکت را به دست بگيرد، اما شکست خورد و بروسيه فرار کرد، سروده است:
بــودم روزي بشـهر تـهران
مـولا و خـدايگان و سلـطان
بسـتم هـمه را به توپ غران
گفتـم که کسي نماند ازايشان
ديدم روز دگر که جنگ است
سبحان الله اين چه رنگ است
با خـود گفتيم ممــدلي هي
وقـت سـفر است يا عـلي هي
بـرخيز و برو مگر شلي هي
خـود را آمــاده کـن ولـي هي
بپـا که زمانه تيز چنگ است
سبحان الله اين چه رنگ است
مـن ممــدلي گـريز پايــم
با دولـــت روس آشــنايــم
تهـران تو کجا و من کجايم
خــواهم که بجــانب تو آيم
کـزعشـق تو کلهام دبنگ است
سبحان الله اين چه رنگ است
(همان: 208)
شاعر در اين سروده، با روش تحقير مستقيم يا مسخرگي نازل که شاخهاي از تقليد طنزآميز است، اعمال و رفتار شاه مخلوع را به چالش ميکشد و سعي دارد کردار او را همچون اوباش معرفي کند، که نوعي تأکيد بر حقارتش دارد، بويژه در عبارات: “با بنده فلک چرا به جنگ است، مگر شلي هي، من ممدلي گريز پايم”.
بهار در زمان رضاشاه چندين بار به زندان افتاد و در آنجا بسيار وضعيت بدي داشت، بنابراين با اجبار دوستان خود مدحي براي شاه فرستاد که درضمن آن بسيار زيرکانه نوعي ذم نهفته است:
ياد ندارد کس از ملوک و سلاطين
شاهي چون پهلوي بعز و به تمکين
تکيه بشمشير خويش دارد اين شاه
ني چو مــلوک دگــر ببالش وبالين
(همان : 486)
توصيف شمشير در دوران سلاحهاي گرم نوعي توهين رندانه براي شاه است؛ بهار با استفاده از شيو? وارونهسازي، ذم را درميان اشعار مدحي بيان ميکند.
کارگزاران: علاوه بر پادشاه بيشتر انتقاد سياسي در اشعار هر دو شاعر متوجه دولتمردان و صاحبمنصبان است. در اين قسمت صراحت در بيان انتقادها و يا بيان نام آنها بيشتر شده و حتي در برخي ابيات تا مرز توهين پيش ميرود. زهاوي در قصيده “طاغية بغداد” دربار? “ناظم باشا” والي بغداد چنين ميگويد:
عامَلَ الناسَ بِالعِدالةِ وَ الظُلـ
ـمِ فَکانُوا يُلقونَ نُوراً وَ نارا
جَـرَّ عِزّاً إلي العِـراقِ وَذُلّاً
وَ حَيــاة لأَهلِه و بَـوارا
وَ أصـارَ النَهارَ ليلاً بَهيـماً
وَ أصـارَ الليلَ البَهيـمَ نهارا
أفقَـرَ القومَ بِالعراقِ وَ أغني
وَسَّـعَ الطُرُقَ ضَيَّقَ الأفکارا
أيُّهــا المُصلِحُ الکَبيرُ أهذا
ما يُسَـميهِ بَعضُهُـم إعمارا
(الزهاوي، 1972،ج1: 83)
(با مردم به عدالت و ظلم رفتار ميکرد و مردم از او نور اميد و آتش ستم دريافت ميکردند. عزت و خواري را به عراق آورد و براي عراقيها زندگي و مرگ به بارآورد. روز را شبي تاريک و شب را روز گردانيد. مردم عراق را نيازمند و بينياز کرد. راهها را گسترده کرد و انديشهها را تنگ و محدود. اي مصلح بزرگ آيا اين همان چيزي است که برخي بدان سازندگي ميگويند.)
در اين ابيات نوعي تناقض بين رفتارهاي حاکم ميبينيم، شاعر با آميختن تضادها بدنبال ساختن تصويري مضحک از حاکم است. البته منظور اصلي شاعر اين است که اين پادشاه براي برخي افراد پست نيکي و خوشبختي به همراه داشته و براي آزاديخواهان شقاوت و مرگ، اما همين مورد هم خود نوعي تناقض رفتاري است؛ چرا که پادشاه به عنوان قيم مردم بايد براي همه يکسان عمل کند. منظور از “اي مصلح بزرگ” ملک فيصل است که در آن زمان پادشاه عراق بود و ناظم پاشا از طرف او حکومت عراق را بدست گرفت، بنابراين شاعر با بيت آخر تعريضي به ملک فيصل دارد که او بعنوان مصلح بزرگ عراق، کساني را مسئول قرار داده که رفتارهاي متناقض اصلاحات دارند.
در بيت ديگري چنين ميگويد:
رَعـي اللهُ
شَعبـاً أهمَلَتهُ رُعاتُه
وَ مُلـکاً کَبيـراً رُکـنُه مُتِزَعزِعَ
تَقَطَّــعَ مِنهُ کُلَّ يـومٍ مَدينَةٍ
” وَ ما الکَفُّ إلّا أصبـعٌ ثُمَّ أصبَعُ”
(همان : 293)
(خداوند پاسدار ملتي باشد که مملکتداران آنرا به حال خود واگذاشتهاند و ارکان آن سست و لرزان است، هر روز شهري از آن جدا ميگردد، حال آنکه دست چيزي جز انگشتان نيست.)
در بيت اول، شاعر با کلم? “رعي الله” با استفاده از تعريض اهمال سياستمداران در ادار? کشور را به چالش کشيده است. همچنين در بيت دوم با استفاده از ضربالمثل از بين رفتن مملکت را با تصويري زيبا بيان کرده و در برابر سستي و بيارادگي ملکداراني که باعث ميگردد، هر روز بخشي از کشور بدست گرگهاي استعمار بيافتد، ميايستد. شاعر در بيتي ديگر اين ناداني و اهمال آنها را تندتر گوشزد ميکند:
قَد سافَرَ الجَــهلُ إلّا عَن مَنازِلها
وَ أثمَرَ العِـلمُ إلا في نَواحـينا
مـا جاءَنا الشَـرُّ إلا مِن تَهاوُنِنا
ما عَـمَّنا الظُلمُ إلا مِن تَغاضينا
(همان: 296)
(ناداني و جهالت از همه جا به جز سکونتگاههاي حاکمان رخت بربست و علم و دانش در همه جا، جز شهرهاي ما به ثمر نشست. تمام شر و بدي از سستي و کاهلي ما سرچشمه ميگيرد، ظلم و ستم هم فقط بخاطر چشمپوشي و غفلت ما گسترش يافت.)
در اين ابيات زهاوي با بياني طنزآلود به شيو? هجو در معرض مدح، به انتقاد از ناداني حاکمان ميپردازد. همچنين ضمير “ما= نحن” اشاره دارد به ملتي که از روي کاهلي و تنبلي در مقابل چنين حاکماني سکوت کردهاند و به همراه نقد حاکمان، ديگران را نيز نقد ميکند.
بهار همچون زهاوي و چه بسا بسيار تندتر و بيشتر از او به نقد عاملان اجرايي کشور ميپردازد. بطور مثال در سال 1295ه.ش در انتقاد از مشارالسلطنه، پيشکار والي خراسان، چنين ميگويد:
نعــمت دنيا سرابست اي مشــارالسلطنه
اين جهان نقش بر آب است اي مشارالسلطنه
تا تواني ظلــم كن كاين روزگار بي كتاب
حـامي هر بي كتــاب است اي مشار السلطنه
محــرمانه دخل كردن بي صــدا و بي ندا
رســم آن عاليــجناب است اي مشار السلطنه
ليك با طبل و دهل پر كردن جيب و بغل
خود سوالي بي جواب است اي مشارالسلطنه
(بهار، 1358،ج1 : 304)
شاعر در ابيات ابتدايي به شيو? ضرب المثل، مشارالسلطنه و کارگزاران ديگر را مورد سؤال قرار ميدهد. در بيت سوم اشاره به “رسم بودن” و يا سنت بودن چپاول بيتالمال تعريضي بر”عاليجناب” يا همان پادشاه دارد. اما در بيت آخر بسيار تند و برندهتر با استفاده از کنايهگويي مخاطب خود را نقد ميکند؛ شاه با وجود قدرت بسيار بيتالمال را پنهاني چپاول ميکند ولي تو بسيار صريح و آشکارا ! ملک الشعرا ابيات زير را دربار? رئيس کابينه نايب الحکومه مشهد که با يک خانم اسرائيلي معاشقه داشت، از زبان وي سرود:
انـدرين شـهر پديد آمده مــادامـي چند
بسته بر پاي دل خسته ما، دامــي چـند
فتنه در شهر فزونست، به ما كاري نيست
رايت امن نگونست، به ما كـاري نيست
ما چــه دانيم كه دشمن به گناباد چه كرد
يا عدو در رجز فتنــه و بيـداد چـه كرد
طبـس از دزد و دغل ناله و بيداد چه كرد
ما بر آنيم كه آن لعبت نوشــاد چـه كرد
نوبهــارا ! چقدر خـيره و رک حـرفزنـي
سخت بدمسلک وغوغاگر وشورشفکني
گر وطـن در دم نزع است بــرادر! بتوچه تو کهغمخوار وطـن نيستي، آخر بتوچـه
(همان : 202)
بهار در ابيات فوق با استفاده از تقليد مضحک، بيارادگي و ضعف رئيس کابينه در مقابل زن اسرائيلي و اهمال امور کشوري را مورد استهزاء قرار داده است. همچنين وي نوع ديدگاه مسئول دولتي نسبت به وظيفهاش را بوسيل? اغراق و مبالغه به چالش کشيده است، گويا تنها چيزي که براي مجريان دولتي ارزشي ندارد، مسئوليت آنهاست. خصوصاً در مصراع پاياني، که با استفاده از تعريض اين نوع ديدگاه را نقد کرده است.

2.1.1.4. استعمارگران
يکي ديگر از اشعار سياسي زهاوي و بهار دربار? استعمارگران بويژه انگليسيها است. زهاوي در چنين اشعاري صراحتاً اسم هيچ کشور را نميبرد و حتي در دورهاي به مدح انگليسيها به عنوان ناجيان مردم عراق از ستم استبداد، ميپردازد، البته زماني که به هويت واقعي آنها به عنوان استعمارگران فرصتطلب پي برد به مقابله با آنها پرداخته و قصيد? “يا بلاد استقلي” را با مطلع زيرکمي قبل از اشغال عراق سرود:
يا أيـدي الظُلمِ شَلـي وَ يا بِـلاد إستَقِّـلـي
(الزهاوي، 1972،ج1: 305)
(اي دستان ستم قطع و شکسته گرديد! و اي سرزمينها آزاد شويد.)
وي در اين قصيده هم، نامي از اشغالگران انگليسي نميبرد. در واقع کنايه را بر صراحت زبان ترجيح داده و در بيشتر موارد به جاي آن از نام حيواناتي چون گرگ و روباه استفاده ميکند. وي در ابيات زير دربار? اشغالگران چنين ميگويد:
يا أيُّها الذِئبُ الخَبيـثُ
حَتّامَ في غَنَمي تَعيث
أتلَفـتَ ما أبقـي أبي
فَکأنَّما أنتَ الوَريث
تَأتِـي القَطيـعَ مُعَجِّلاً
عِندَ الظَلامَ وَ لا تَريث
کَـم إستغيثَ لِدِرءِ شَرَ
کٍ بِالکِلابِ فَلاتَغيث
(همان: 281)
(اي گرگ بد ذات تا کي گوسفندانم را برباد خواهي داد؟! آيا هر آنچه پدرانم براي من باقي گذاشتهاند را از بين ميبري؟ گويا که تو وارث بحق آنهايي!! شباهنگام، عجولانه، در ميان گل? گوسفندان درميآيي و مهلت نميدهي. چارپايان هم در برابر دامهاي گرگها از سگ گله کمک ميخواهند ولي يارايي نمييابند.) همچنين است بيت زير:
أيّها الذئبُ لَک الليـ
ـلُ مُعــينٌ
فَبِدارِ
أنتَ في اللَـيلِ کثيرٌ
وَ قَليلٌ فــي النَهارِ
(الزهاوي،1955: 266)
(اي گرگ! هنگام? شب، ياراي توست، پس هرچه ميتواني انجام بده. چرا که تو در هنگام شب فزوني مييابي و در روز کم پيدايي.)
در اشعار فوق شاعر با استفاده از شيو? استعاره، استعمارگران را گرگ، مستعمرين را گوسفند و پادشاه را همچون سگ نگهبان ناآگاه دانسته و سعي در بيان طنزگونه رفتارهاي اشغالگران وستمگران است. وي با به تصوير کشيدن کيفيت ربودن و از بين بردن شباهنگام گوسفندان توسط گرگ تعريضي دارد به استعمارگراني که از ناداني مردم ستمديده و فاقد پاسباني آگاه، سوءاستفاده کرده و هم? آنها را از بين ميبرند. بنابراين در اين تصوير چندين نوع استعاره وجود دارد که تلخي طنز را شدت ميبخشد. همچنين حمل? شباهنگام آنها کنايه از حمله در زمان ناداني و ناآگاهي مردم است، که بر شيوايي طنز افزوده است.
اما بهار نه تنها هيچگاه به مدح استعمارگران نپرداخت، بلکه هميشه با صراحت تمام به جد يا طنز آنها را رسوا ميکند. در قصيد? نفرين به انگليس سال 1321 زماني که بعد از جنگ جهاني دوم قواي انگليس به خاک ايران حمله کرده و ستمهاي زيادي نسبت

دسامبر 29

مقاله رایگان با موضوع حکومت قانون، پادشاه مستبد، ملک الشعرا

وجود اينکه از عمود قصيده که در گذشته رواج داشت گريزان هستند، وليکن در ميان اشعار آنها قصايدي را با عمود قصيد? گذشته ميتوان يافت، همچون قصيد? زير:
وَقَفتُ عَلي المُستَنصَريةِ باکياً
رُبُوعُـها بِها للعِلمِ أمسَت خَواليا
وَقفتُ بها أبکي قَديمَ حَياتِها
وَ أبکي بِها الحُسني وَ أبکي المَعاليا
(الزهاوي، 1972،ج1 : 137)
(بر کنار مستنصريه ايستادهام در حالي که بر دانشسراهايش که از علم و دانش خالي گشته است، ميگريم. در کنارش ايستادهام و بر روزگار گذشتهاش که مالامال از خوبي و بزرگي بود، ميگريم.)
از شاعران اين دوره مي‌توان به بهار، ايرج ميرزا، ميرزاده عشقي، فرخي يزدي، اشرف الدين گيلاني در ايران و شوقي، بارودي، حافظ ابراهيم، جواهري، رصافي و زهاوي در ادبيات عرب(بويژه عراق) اشاره کرد.

فصل چهارم
بافت متني گفتمان در اشعار طنز بهار و زهاوي

همانگونه که در بخش موقعيت برونمتني دو شاعر عربي و ايراني بيان گرديد، شرايط اين دو کشور از لحاظ سياسي و اجتماعي بسيار نزديک بهم بوده و در پارهاي موارد از همديگر تأثير ميپذيرفتند. شرايط مشترک هم محصول ادبي يکساني را به بار ميآورد. بنابراين از يک سو زهاوي و بهار در موقعيتي تقريباً همسان، شعر خود را سرودهاند. از سوي ديگر رابطه و دوستي اين دو شاعر تجددطلب، در سرودن اشعاري با محتواي يکسان تاثير مستقيمي دارد، همچنانکه در قصيد? نکير و منکر، جهنم و ثورة في الجحيم گوياست. با اين وجود همانگونه که در نقد و بررسي اشعار سياسي و اجتماعي خواهيم ديد، اشعار سياسي بهار نسبت به زهاوي پربارتر و بيشتر است، بگونهاي که ميتوان ادعا کرد هر رويدادي که بر شاعر تاثيرگذار بوده، چه بزرگ و در حد کشوري و چه کوچک در حد دوستان و خانواده، در اشعار وي انعکاس پيدا کرده است.
پرواضح است که شخصيت سياسي و مشاغل دولتي در موضعگيريهاي صريح بهار در اشعارش تاثير مستقيمي دارد. از طرفي ديگر اشعار اجتماعي زهاوي بسيار بيشتر از اشعار اجتماعي وي است؛ چه، آنگونه که انحطاط و جهالت مردم بر وي تاثيرگذاشته است، حوادث سياسي تاثير چنداني نداشته است. به عبارت ديگر زهاوي در بيشتر موارد، رخدادهاي سياسي را متاثر از آگاهي و يا ناآگاهي مردم ميديد و جاي تعجب نيست که او رويکردهاي مردمي را بيشتر در شعر خود جاي دهد، تا رفتارهاي سياسي.
در بخش گفتمان ذکر گرديد که موقعيت درون متني بهار و زهاوي از دو بعد هنري و موضوعي بررسي ميشود. همانگونه که بر اساس مکتب جديد فرانسه، که پژوهش تحت تاثير آن است، علاوه بر تشابهات، متون مشابه از لحاظ زيباييشناسي هم مورد بررسي قرار ميگيرد.
در تحليل گفتمان موضوعي، طنز سياسي و اجتماعي و انعکاس شرايط بيروني در آن يا همان تجرب? بشري و در بخش هنري چهار عنصر زبان، موسيقي، تصويرپردازي و تناص را واکاوي مينماييم.

1.4. تحليل موضوعي
1.1.4. طنز سياسي
مهمترين وقايع اين دوران را ميتوان در موارد زير خلاصه کرد: مشروطهطلبي، قيام عليه استبداد عثمانيها و قاجاريان، تثبيت قانونگذاري و پس از آن تعليق مشروطه توسط عبدالحميد و محمدعلي شاه، برکناري آندو از سلطنت وحاکميت دوبار? قانون، شکست آزاديخواهان و مشروطهطلبان و برقراري دوبار? نظام سلطنتي در زير ساي? استعمار، جنگ جهاني اول و حمايت هر دو حکومت از آلمان که باعث شد بعد از شکست در مقابل متفقين، بيش از پيش زير سلطه استعمار بروند.
علاوه بر اين جنگهاي استقلالطلبانه عليه دخالت استعمار و درپي آن استثمار کشورهاي غربي بويژه انگليس، که باعث کسب استقلال نسبي عراق و ايران گرديد هم در کنار حوادث داخلي قرار ميگرفت.
اين حوادث سياسي به طورحتم، در بيشتر سرودههاي شاعران اين دوران از جمله بهار و زهاوي- به طنز يا جد- انعکاس پيدا ميکند و حتي در برخي از آنها ميتوان ردپاي تاريخ را بوضوح مشاهده کرد. اصليترين اشعار طنز سياسي اين شاعران را ميتوان در دو بخش خلاصه کرد؛ 1. عاملان و حوادث سياسي، 2. مردم.

1.1.1.4. عاملان و حوادث سياسي
اين قسمت از طنز سياسي بهار و زهاوي دربرگيرنده تمامي اشخاص سياسي در دولت عثماني و ايراني است. شاعر در اين اشعار يا به انتقاد از پادشاه (چه مخلوع و چه عامل)، يا از عاملان و دستنشاندههاي امير و يا سياستمداران و استعمارگران برميخيزد.
حاکم: عبدالحميد تنها پادشاهي است که صراحتاً مورد انتقاد زهاوي قرار گرفته است. وي بعلت خفقان سياسي شديد، از نام بردن صريح دولتمردان بويژه پادشاه خودداري ميکند، با اين وجود در برخي از موارد از بردن نام عبدالحميد در انتقادهاي خود باکي ندارد که گاهي باعث حبس و تبعيد وي ميگردد. اما بهار در بيشتر اشعار سياسي خود نام صاحبمنصبان را صراحتاً اعلام ميکند و چه بسا به همين علت، در بيشتر عمر خود يا در تبعيد است و يا زندان. البته در زمان رضاشاه بسبب تشديد خفقان، از صراحت اشعار سياسي خود ميکاهد و کنايه را بيش از پيش بکار ميبرد. وي در قصيده “شجاعت ادبي” درباره صراحت کلام چنين ميسرايد:
مــردن اندر شـــجاعت ادبـــي
بـــهتر از چاپلـوسي و جلبي
با ادبباش و راستباش وصريح
ره حق جوي ازآنچه ميطلبي
(بهار،1358، ج1: 480)
در قصيده زير زهاوي صراحتاً از عملکردهاي استبدادي عبدالحميد انتقاد ميکند.
لَنـا الزَعيـمُ غَـيرَ أ
نَّ سيـفَهُ مُنـثَلَمُ
ما لِلزَعيـمِ في العِـرا
قِ مِنسِلاحٍ يُرغَمُ
لاسِيـفَه مـاضٍ وَ لا
لا يَقبَل الذُلَّ إمـرُؤٌ

خَمـيسَه عَـرَمرَمُ
لِـنَـفسِه يَحـتَرِمُ
(الزهاوي،1972، ج1: 679)
(ما رهبر و سرپرست داريم، وليکن شمشيرش کند و شکسته است، رهبر عراقي هيچگاه سلاح کند و بيارزش نداشت. نه شمشيرش برنده است و نه لشکرش بسيار، انساني که براي خود احترام قائل باشد هيچگاه ذلت و خواري را نميپذيرد.)
شاعر در اين بيت به شيو? هجو در معرض مدح، پادشاه را نقد کرده است. ابتدا عنوان “رهبر” را براي پادشاه استفاده ميکند، که معنايي والاتر از پادشاهي دارد و سپس او را متهم ميکند به اينکه با وجود سرپرستي و راهبري ديگران، حداقل لوازم پادشاهي يعني سلاح و سپاه در مقابل دشمنان ندارد، تا چه برسد به رهبري. همچنين در بيت آخر با بيان عبارتي در باب حکمت، با استفاده از شيو? تعريض، پادشاه را تندتر نقد ميکند و با زبان طنز او را به مقابله با دشمنان ترغيب ميکند.
عبدالحميد در ابتدا با ادعاي پيشبرد اصلاحات و بهبود اوضاع تمامي مردم، قدم در وادي سلطنت گذاشت؛ اما بعد از گذشت چندي در مقابل قانون و قانونطلبان ايستاد و مشروطه را حدود سه دهه به حالت تعليق درآورد. در اين مدت قانون فقط دستورات و اوامر شخص سلطان بود، که در برابر استعمارگران خاضع، اما در مقابل مردم خود بسيار تندخو و بيرحم بود. زهاوي در اين زمان قصيده”حتي مَ تغفلُ” (غفلت تا کي؟!) را سرود که باعث تبعيد وي به عراق گرديد.
اَلا فَانتَبِه لِلأمـرِ حَتّـي مَ تغفلُ
أما عَلَّمَتکَ الحـالُ ما کنتَ تَجهَلُ؟!
وَمـا هـي إلا دُولـةٌ هَمَـجِيَّةٌ
تَسُـوسُ بِما يُقضي هَواها وَ تَعمَلُ
فَتَـرفَعُ بِالإعزازِ مَن کانَ جاهِلاً
وَ تَخفُضُ بِالإذلالِ مَن کـانَ يَعقِلُ
إذا نَـزَلوا أرضاً تَفاقَـمَ خَطبُها
کَـأنَّهُم فيـهـا البَـلاءُ المُوکَّلُ
(همان: 290)
(هان! مراقب حکومت باش، تا کي در غفلت خواهي ماند؟! آيا حوادث پيش آمده تو را از ناآگاهي بيرون نساخت؟ اين حکومت، حکومتي وحشي است که فقط براساس خواستههاي خود کشور را مديريت ميکند. جاهلان را با عزت و افتخار به بلندپايگي ميرساند و عاقلان را با خواري و ذلت به مرتبهاي دون ميکشد. هرگاه حاکمان آن به سرزميني فرودآيند، مصيبتهايش افزون گردد، گويا آنها در آنجا بلايي حتمي بودند.)
شاعر در اين قصيده به زبان طنز استبداد حميدي را به چالش ميکشد و چنين ميگويد:
أيَـامُرُ ظِـلُّ اللهِ في أرضِه بِما
نَهـي اللهُ عَنه وَ الکِتـابُ المنزَّلُ
وَ کَـم تُعَّد الأقوامُ أنَّک باذُلٌ
حقُوقاً لَهم مَغضُـوبةٌ ثُمَّ تَبخَلُ
تَقُـولُ إذا عَمَّ الفَسـادُ فإنَّني
بِاصـلاحِه في فُـرصَـةٍ مُتکفِّلُ
أبَعدَ خَرابِ المُلکِ وَ إذلالِ أهلِه
تُهيِّـئُ إصـلاحـاً لَه أو تُؤَّمَلُ
(همان: 290)
(آيا ساي? خدا بر زمين(خليف? بحق خدا) بر زمين الهي دستور مخالف با احکام الهي و قرآن حکم ميکند؟! چه بسا اقوامي که گمان ميکردند تو حقوق بغارت رفت? آنها را ميبخشي، اما تو بخل ورزيدي. ميگويي: زماني که فساد همهگير شد، در فرصتي مناسب آن را اصلاح و ترميم ميکنم. اما آيا بعد از ويراني مملکت و خواري مردمانش ميتواني آن را اصلاح کني؟! آيا اميدي به اصلاح دوبار? آن هست؟!)
در اين ابيات در عبارت” ظل الله” شاعر بشيو? تعريض، دستورات متناقض با احکام الهي که پادشاه بعنوان نزديکترين فرد به خدا صادر ميکند را مورد نقد قرار داده و از اين طريق هم مردمي را که بيش از حد به پادشاه ايمان و اعتماد دارند و هم پادشاه را مورد بازخواست قرار داده است. همينگونه است در بيت اول و آخر، که با جمله سؤالي به روش تجاهل عارف يا آيرني سقراطي، از ويرانيهايي که پادشاه با نام اصلاح در کشور ايجاد کرده است، انتقاد ميکند.
زهاوي در بيتي با استفاده از تشبيه، نوع مديريت پادشاه را بچالش ميکشد:
إنَّ الذي ساسَ قُوماً وَ هو يَجهَلُهُم
أعمـي يَقُــودُ بِظَهرِ الوَعرِ عَميانا
(همان : 275)
(آنکه مردمي را مديريت ميکند، حال آن که بر احوالات ايشان ناآگاه است، همچون کوري است که بر روي زميني ناهموار و سنگلاخ، نابينايي ديگر را راهنمايي ميکند)
همچنين در ابيات زير خطاب به عبدالحميد چنين ميگويد:
قَسَت قُلوبُ وُلاةٍ أنتَ مُرسِلهُم
کَأنَّمـا اللهُ لم يخلق بِهـا لينا
تَراهُم أغبيـاءً عندَ مَصـلِحةٍ
وَ في المَفاسِدِ تَلقاهم شَياطينا
إنَّ الـرَّعيَّةَ أغنـامٌ يُحَّـدُ لَها
عُمالُکَ المُستَبِّدونَ السَکاکينا
(همان: 296)
(والياني که فرستادهاي قسيّ القلب و بيرحماند. گويا که خداوند براي آنها رحم و مروتي قرار نداده است. در هنگامي که بايد کاري به نفع و مصلحت مردم انجام دهند، آنها را کودن ميپنداري و در مفاسد و ويرانيها چون شياطين هستند. مردم هم گوسفنداني هستند که کارگزاران خودرأي تو، تيغ تيز بر آنها ميکشند.)
در اين ابيات از طريق غيرمستقيمگويي يا ايهام، بويژه در عبارت”انت مرسلهم” در واقع در پي نقد خود پادشاه است و هر آنچه که به واليان نسبت ميدهد، خود پادشاه را در نظر دارد. محمدعلي شاه در ايران تقريبا همدور? عبدالحميد بود که در نوع انديش? سياسي بسيار تحت تاثير عبدالحميد است؛ وي همچون پادشاه عراقي بسيار مستبد و مخالف شديد حکومت قانون بوده و با به توپ بستن مجلس و قلع و قمع مشروطهطلبان، حکومت خودکامهاي تشکيل داد. تاثيرپذيري پادشاه ايران از دولت عثماني تاحدي بود که بهار در زمان سقوط عبدالحميد چکامهاي با عنوان “اهلاً و سهلاً” (بهار،1358،ج1: 129) به شکران? آن سرود. پرواضح است که
محمدعلي شاه هم دچار سرنوشت عبدالحميد گردد. وي با فرار از دست مخالفين تحت الحماي? روسهاي استعمارگر شد. بهار در اين زمان بيت زير را سرود، که ميتواند اشارهاي باشد به هماهنگي و روابط مخفيانه محمدعلي شاه و عبدالحميد در برخورد با حکومت قانون:
شاه و کسان سخت فراري شدند جمله به يلدوز متواري شدند
(بهار،1358،ج2: 140)
منظور از “يلدوز” در اين بيت، قصر سلطنتي آلعثمان در زمان عبدالحميد است. بهار همچون زهاوي، پادشاهي را که در مقابل مشروطهخواهان ايستاد و حکومت خودکامهاي بوجود آورد، بيشتر مورد انتقاد قرار ميدهد؛ محمدعلي شاه در ايران نمون? بارز پادشاه مستبدي است که بسيار مورد انتقاد بهار قرار گرفتهاست. ملک الشعرا در ابتداي سلطنت وي چنين ميگويد:
با، شـه ايران ز آزادي سخـن گفتن خطـاست
كار ايران با خداست
مذهب شـاهنشـه ايــران ز مذهبـها جـداست
كار ايران با خداست
شاه مستو شيخمستو شحنهمستو ميرمست
مملكت رفته زدست
هردم از دستان مسـتان فتنه و غوغـا به پاست
كار ايران با خداست
مملکـت کشتي، حـوادث بحر و استبداد خس
ناخدا عدلست وبس
کار پاس کشـتي و کشـتينشـين با ناخداست
کار ايران با

دسامبر 29

مقاله رایگان با موضوع فرهنگ و تمدن، دوره مشروطه، حزب دموکرات

ورزيد.(صفا، 1378، ج2 :328)
وي در اينباره ميگويد:” من در خراسان[در اوايل مشروطه] از آنهايي بودم که از وضع تهران راضي نبودند و در انجمنهاي سِري، سَري برده و دوست داشتم. نخستين اشعار سياسي و اجتماعي من بين سالهاي 1325 و 1326 قمري و هنگام کشاکش بين شاه و مجلسيان و سال اول بسته شدن در مجلس و بمباران بهارستان و استبداد کوچک محمدعلي شاه، گفته شد و بدون امضاء در روزنامه خراسان بصورت محرمانه انتشار “(بهار،1358، ج1: ع) از زمان پيوستن به مشروطهطلبان تا به قدرت رسيدن رضاخان، فعاليتهاي سياسي بسيار زيادي در راستاي بيداري و تغيير اوضاع فرهنگي، سياسي و اقتصادي مردم داشت، از جمله با روزنامههاي مشروطهطلبان در ارتباط بود و مطالب خود را درباره مشروطه، وطن وآزادي به چاپ ميرسانيد، همچون روزنامه “خراسان” که در سال ????ه.ش همزمان با اوج درگيريها و شروع استبداد صغير و كشتار و قلع و قمع آزاديخواهان با همكاري همفكران خود منتشر كرد و اولين آثار و اشعار ادبي- سياسي او با نام مستعار در آن چاپ شد. همچنين روزنامة “نوبهار”مشهد را به عنوان ناشر افكار حزب دموكرات تأسيس كرد و مقالات شديداللحني در مخالفت با سياستهاي استعماري روس تزاري نگاشت كه در بيشتر مواقع به علت مخالفت با انديشههاي سلطنتطلبانه متوقف ميشدند. بهار در نشريات و مجلات گوناگون نظير “طوس مشهد” و “حبل المتين كلكته” فعاليت داشت و گاهي اوقات خود مؤسس آنها بود. البته مطالب او بيشتر مقالات و اشعار سياسي- اجتماعي به مناسبت مسائل روز بود. علاوه بر آن بهار در تشکيل حزبهاي عليه دولت(مانند حزب دمکرات) از عوامل اصلي بود، همين جريانات باعث شد که چندينبار زنداني و يا تبعيد شود. وي چندينبار هم به عنوان نماينده مردم – چه قبل از پهلوي و چه بعد از آن- در مجلس شوراي ملي انتخاب شد. (عظيمي، 1387: 29تا34)
در مسئله تغيير سلطنت از قاجاريه به پهلوي با اقليت مخالفان همراه بود و به همين دليل “واعظ قزويني” مدير روزنامه “نصيحت” که شباهت زيادي به بهار داشت، اشتباهاً به جاي وي ترور شد. اما عليرغم اين مخالفتها رضاخان به عنوان پادشاه جديد معرفي گرديد.(عابدي،1376: 30تا60)
بعد از آن “دورهاي در زندگي بهار آغاز ميشود که ترکيبي است از سربراهي ظاهري و مبارزه پنهاني، يعني نوعي تقليد.” (سپانلو،1374: 42) بهار با همة عشق خودبه آزادي و وطن نتوانست در مقابل حکومت جور و مردمي که آگاهانه يا ناخودآگاه بر وي ميشوريدند، دوام يابد. در نتيجه، فعاليتهاي سياسي و روزنامهنگاري را به چند دليل از جمله 1. ديکتاتوري بسيار سخت رضاشاهي و تبعيد و شکنجه 2.توجه دولت به تاليف و تدوين کتب، كنار گذاشت و به فعاليتهاي ادبي از جمله تاليف و نگارش روي آورد. (عظيمي، 1387: 34)
البته اگرچه ظاهراً از فعاليتهاي سياسي کناره گرفت، ولي آثار شعرياش روايتي ديگر دارند، “بهار در زندگياش همواره آزاديخواه و ايراندوست باقي ماند، اما، با هوشياري و مهارتي که ميتوان آن را نوعي هنر صيانت نفس ناميد، از قضيههاي خونين نظام رضاشاهي جان به دربرد…. با همه اين احوال نميتوان حضور مستمر بهار را از مقوله سازش و تسليم دانست.” (سپانلو،1374: 7) بلکه “خود نوعي مقاومت منفي است.” ( همان: 54) به همين دليل در سال 1308ه.ش به زندان پهلوي افتاد.
اين حبس با تمامي زندانيهاي بعد از آن، پنج سال به طول انجاميد و شاعر به ناچار و به توصيه دوستان در اين دوره، قصايدي را در مدح شاه سرود که در ظاهر ستايش رضاشاه است، ولي چيزي جز طعن و تمسخر نيست؛ “حال که ناگزير است شاه را بستايد، به گونهاي مذمت او را در لفاف ستايش ميپيچد که خودش نفهمد و آنان که ميفهمند، از بيم گستاخي در سخن نتوانند آن را افشا کنند. اين شيوه همانطور که اشاره کرديم باعث شده است که تمام مدايح بهار درباره رضاشاه دوپهلو ازآب درآيد و اگر نامحرمان در آن ژرف کاوي ميکردند، حتماً اسباب زحمت شاعر ميشد.” ( همان: 55)
بنابراين در اکثر اين مدايح بهار خاکساري نکرده و چون مصلحي وطندوست، از مقامي بالاتر به نصيحت شاه پرداخته است. بدين سبب، قياس بهار با ديگر مديحهسرايان مع الفارق است. (متيني،1366: 590) البته در كنار اين مدايح، قصايد بسيار در نقد اوضاع زمان نيز ديده مي‌شود. درواقع، اساس شعرهاي وي حتي در اين مدايح، وطن‌پرستي و مبارزه با ظلم بود.
سال 1313ه.ش از تبعيد اصفهان رهايي يافت و جهت شركت در جشن “هزاره فردوسي” به تهران برگشت. در همين جشن با زهاوي ديداري تازه کرد و قصايد “آمال شاعر”، “آفرين” و “كل الصيد في جوف الفرا” را در مدح فردوسي سرود.(گلبن،1345: 89) از همان سال تا 1320 تقريبا ديگر وارد مسائل سياسي نشد و اشعار انتقادي و سياسياش بيش از پيش کمرنگ شد. در اين هفت سال تقريبا با گوشهنشيني و پرداختن به مشاغلي چون تدريس يا تصحيح و تدوين کتب، خود را از شعرهاي سياسي دور کرد و طبع انتقادياش همچون آتش زير خاکستر ماند.(حقيقت، 1381: 27تا626)
در شهريور ماه ????ه.ش كه به دنبال حمله متفقين به ايران، رضاشاه سقوط كرد و ديكتاتوري ضعيفتر شد، بهار مجدداً به فعاليتهاي سياسي و اجتماعي وانتشار روزنامه و شرکت در مجلس شوراي ملي روي آورد اما، ديگر شور و حرارت دوران مشروطه را نداشت، چه بسا پيري، ناتواني و بيماري دست به دست هم داده تا ستايشگر آزادي را از پاي درآورند. در اين دوره مسائل سوسياليستي افزايش پيدا کرد و کساني همچون بهار به اين مسائل متمايل شدند. البته گرايش اصلي بهار به حزبهايي بود که به نفع مردم و کشور عمل ميکرد؛ به همين علت گاهي از دموکراتها فاصله ميگيرد و به کساني همچون سيدض
يا و يا قوام السلطنه نزديک ميشود.
خود وي دراينباره ميگويد: حزب دموکرات و اعتدال قديم با هم ائتلاف کرده و حزب سوسياليست را بوجود آوردند و تمام آزاديخواهان شامل حزب سوسياليست ميشوند … در مقابل سوسياليستها، حزب اصلاحطلبان بودند که از جمله مرحوم سيدحسن مدرس اعلي الله مقامه در اين حزب بود و اين حزب بدنبال تغيير و اصلاح سريع وضع موجود مملکت -که الآن هم دير شده – بودند. (بهار،1357: 130تا135) وي با اين ديدگاه وارد “جمعيت ايراني هواداران صلح”که ضد امپرياليسم بودند، شد. بهار به مدت کمي وزارت فرهنگ را در کابين? قوام السلطنه برعهده داشت و چون احساس اختلاف عقيده سياسي با قوام كرد از وزارت فرهنگ استعفا داد و به عنوان نماينده تهران در مجلس پانزدهم انتخاب شد. در پائيز سال 1326ه.ش دچار بيماري سل شد و جهت معالجه به سوئيس رفت. دوسال بعد از سوئيس به ايران بازگشت ولي سال ????ه.ش مجدداً بيماري سل بروز كرده و سرانجام در اول ارديبهشت ماه سال ???? ه.ش زندگي سراسر كوشش و رنج او پايان يافت. (نيکو همت،1334، ج اول: 118)
بهار منتقد اجتماعيِِ ديگري است، که بدنبال تجدد و به تعبير ديگر مدرنيته کردن ايران بويژه از لحاظ سياسي، اجتماعي و اقتصادي است و در اين راه همه چيز حتي زندگي خود را فدا کرد.
يا مـرگ يا تجدد و اصــلاح
راهي جز اين دو پيش وطن نيست
ايران کهن شده است سراپاي
درمانــش جز به تازه شـدن نيست
(بهار،1358،ج1، 284)
در برخي مواقع متنقدين دليل حمايت او از رضاخان را همين دليل ميدانند؛ چرا که منجر به ثبات، امنيت و يکپارچگي کشور ، در جهت اعتلاي وطن و رسيدن به پيشرفت، که بعد از مشروطه تضعيف و پايمال شده بود، ميشود. بنابراين به دليل تعلق خاطر به وحدت و تماميت و يکپارچگي کشور، عليه جنبشهاي داخلي که رنگ و بويي از تجزيهطلبي داشتند، ميشورد و آنها را مايه تضعيف دولت ملي ميداند. همچنين وي به حکومت نازيها يا موسوليني يا آتاتورک از اين جهت نظر داشت که آنها را حکومتي مقتدر و متمرکز ميدانست نه اينکه با حکومت جنگطلبانه و فاشيسمي آنها موافق باشد. (آجوداني،1382: 25تا29)
بهار هم در سياست و هم در شعر ميانهرو بود و برآن بود تا تجدد را با فرهنگ و تمدن کهن پيوند بزند. در آخر هم به قول خودش “تشن? حکومت مقتدر مرکزي” بود و آن در سردار سپه متجلي ديد. وي دراينباره چنين مينويسد: شکي نيست دولت مقتدر مرکزي که با همراهي احزاب و مطبوعات آزاديخواه و بشرط عدالت سرکار آمده باشد، ميتواند همه کاري براي مملکت بکند و از ضعيف کردن دولتها و تحريک اطراف بر ضد دولت جز مفسده چيزي حاصل نخواهد شد! (بهار،1357، ج1: ط)

2.2.5.3. شعر بهار
جنبه بارز هويت بهار درشعر خلاصه ميگردد، وي در درجه‌ي اول شاعر بود تا يک فرد سياسي يا نويسنده. “بهار از ابزارهاي متنوعي بهره ميگيرد تا عوامل مخل ترقي را از پيشپا بردارد، جامعه را در راه تحول اندازد و به تدريج به آرمانهاي بلند مادي و معنوي دست يازد. از اين رو به اموري چون همکاري با دولت و قبول وزارت و وکالت مجلس و نشر روزنامه و ستايش و هجو مسئولان کشور مبادرت ميورزد. اما بدون ترديد، تنها ابزار مؤثر او در انتقال پيامي که براي مردم ايران دارد، شعر است. زيرا اين پژوهنده ژرفانديش و اصلاحطلب اجتماعي، نيک ميداند که ذهن مردمِ او عمدتاً يک ذهن ادبي و شيفت? سخن آهنگين و موزون است.” (يوسفيان ،بي تا: 102) بنابراين بهار به عنوان برجستهترين و سخنورترين شاعر دوره مشروطه به دليل تنوع و حجم فعاليتهاي ادبياش، تاثير خود را در همه جاي تاريخ جنبش مشروطيت به جا گذاشته است. اشعار وي به دليل آگاهي بيشتر با تکيه بر عقلانيت سروده شده و مملو از تاسف بر وضع موجود و تمجيد دلسوزانه از مشروطيت و آيينه تمامنماي حوادث و رخدادهاي آن دوران است.
ويژگي مهمي که شعر وي که او را از ديگران متمايز مي‌سازد آن است كه “با وجود انتساب به مکتب شعر قديم توانسته است شعر خود را با خواستههاي ملت هماهنگ سازد.” (آرينپور،1351،ج2: 128) و نداي خود را در مسائل روز و حوادثي كه هموطنان وي را ‌دچار اضطراب و هيجان ساخته بود، بلند كند. در واقع، يکي از موفقيتهاي بهار اين است بخش مهمى از آن تجربههاي قدما را به خدمت مسائل سياسى و اجتماعى و فرهنگى عصر جديد درآورده است.
همانگونه که اسلامي ندوشن ميگويد “وي سنتگراي نوانديش بود. يعني سنتگرايي بود که کهنهبودن از او تراوش نميکرد.” (اسلامي ندوشن،1383،ج2: 333) بنابراين بهار را ميتوان فاصل بين کهنه و نو دانست که ميل دارد روشهاي جديد را با اصول شعر كهن سازش دهد. اگرچه اين انحراف از اصول، يا تجدد خواهي، عميق و ريشه‌دار نيست، ولي به هر حال، نوعي انحراف است. با اين همه، تجدد بهار هيچگاه از حد “معاني جديد در قالب و قواعد قديم بالاتر نميرود.”(امين پور،بي تا: 18) “و غالبا از جهت محتوا و گاه از لحاظ فرم و زبان به نوآوريهايي محتاطانه دست ميزند.” (همان: 16)
از جهت محتوا، انديشه و مضامين، اشعار وي تقريبا با رويدادهاي زمانش پيوند خورده است. بنماي? انديش? بهار، آزادي و ميهندوستي است؛ “بهار بهترين مديحهسراي آزادي و وطن در بافت بورژوازي آن است.” (شفيعي کدکني،1383: 37) كه تا آخر عمر صدها بار در شعرهاي او تكرار ميشود. او مثل زهاوي، “جلوههاي زيباي وطن را در خرابههاي مداين و تيسفون و در جامهي فلان شاهزاده خانم ساساني نميبيند؛ بلکه وطن براي او، چه به لحاظ تاريخي و چه به لحاظ جغرافيايي، از امتداد بيشتري برخودار است. وطن او ايران بزرگي است که از دوران اساطير آغاز ميشود و عرصهي جغرافيايي آن بسي پهن
اورتر از آن است که اکنون هست. ضعفها و شکستها را کمتر به نظر ميآورد و بيشتر جوياي جلوههاي پيروزمندانهي وطن است.” (شفيعي کدکني،1389 :39) به عبارتي ميتوان ادعا کرد که وطندوستي را از فردوسي به يادگار برده است و آزادي را از مشروطيت. به اين ترتيب “يکي از دلايل توجه بهار به شاهنامه، زاييده محيط مقارن نهضت مشروطيت و هيجان افکار عمومي و انتظارشان از ارباب قلم است. بهار با در نظر گرفتن ايدئولوژي و مرام غالب آن دوره، با اتکا به تاريخ کهن اين سرزمين، از مليت ايراني تجليل و منشأ ملي و مردمي حکومت را تبليغ ميکند.”(صادقي محسن آباد و ياحقي،1391: 67)
اما مفهوم آزادي در نزد بهار همان استقلال ملي (با ايجاد حکومتي مقتدر که مبتني بر قانون باشد)،حاکميت قانون و استقلال سياسي، آزادي و عدالت، به دور از آزادي در معناي سوسياليم است که ميخواهد از قيد و بند ستم

دسامبر 29

مقاله رایگان با موضوع حکومت قانون، ناصرالملک، بخش صنعت و معدن

تغييرات اساسي بوجود نيامد، چرا که اقتصاد امپراتوري وضع نابساماني داشت و حال آن که اصلاحات نيازمند هزينههاي هنگفتي ميشد. واردات سيل آسا و صادرات بسيار کم مهمترين عامل اصلي در ضعف اقتصاد شمرده ميشد.
البته بسياري از اصلاحات و يا “آغاز حرکت به سمت فاجعه يا گامهايي براي “مدرنسازي” جهان اسلام” ( منسفيلد،1385: 77)، برگرفته از افکار اروپا بويژه انديشههاي انقلاب فرانسه بود، در واقع، ” هيچگونه چشمانداز (خيزش بزرگ به جلو) در اقتصاد عثماني که به آن توان رقابت با قدرتهاي صنعتي اروپاي غربي را بدهد، وجود نداشت. مشخصات اصلي سرمايهداري پيشرفتهي قرن نوزدهمي و تخصص لازم براي مديريت آنها ديده نميشد، کاپيتولاسيون ايجاب ميکرد که بخش بزرگي از فعاليتهاي اقتصادي سودآورد در اختيار بيگانگان و بنابراين خارج از نظارت عثمانيها قرار گيرد.” (همان: 82) به همين دليل اين تغييرات نه تنها نتوانست تاثيري در حکومت داشته باشد و يا آن را از ورط? هلاکت نجات دهد، بلکه وضع را بدتر کرد، چرا که استعمارگران اروپايي قدم به قدم به اهداف استعماري خود نزديک ميشدند.
“تاکيد بر گسترش احزاب مليگرا و منطقهاي با تثبيت موقعيت فئودالها براي تدارک يک برنامه دراز مدت در عراق جهت وسعت بخشيدن و عمق دادن به نفوذ استعمار غرب در اين کشور براي دهههاي آينده، از رئوس کارهايي بود که اشغالگران انگليسي در بعد سياسي سعي در انجام آن داشتند. “( شوراي نويسندگان،بي تا:26) به همين علت، گرايش مردم عراق به ايدئولوژيهاي جديد غرب از جمله، ناسيوناليسم، سوسياليسم، کمونيسم و بعدها فاشيسم که باعث ترويج انديشههاي غرب بود، يکي ديگر از عوامل تحکيم استعمار بشمار ميرود. علاوه بر اين، اختلاف ميان سنتگرايان و نوانديشان، گسترش قدرت بدويان در عراق، تا آنجا که مردم و جامعه آن را دوباره به سنتهاي جاهليت نخستين باز پس گردانيدند, از ضعفهاي شرايط آن اجتماع بهشمار ميآمد.

3.3. موقعيت سياسي بهار
اوضاع سياسي دوران بهار را ميتوان به 1.دوران پيش از مشروطيت، 2.دوران مشروطيت، 3.دوران فترت (رضاشاهي)، 4. دوران پس از رضاشاه تا ملي شدن صنعت نفت، تقسيم کرد. همانگونه که پيداست مشروطيت به عنوان معيار اصلي دوران سياسي بهار تاثير شگرفي بر شعر وي داشته است که مورد بررسي قرار ميگيرد.

1.3.3. مشروطه (128? – 1299هـ.ش)
نهضت، انقلاب و يا جنبش مشروطه ايران مجموعه تلاشهايي است که از دوره ناصرالدين شاه، در مقابل استبداد داخلي و استعمار خارجي براي رسيدن به حکومت قانون و دموکراسي رخ داد و منجر به تشکيل مجلس شوراي ملي و تصويب اولين قانون اساسي ايران شد. بنابراين هدف اصلي آن “برقراري حکومتي قانوني در ايران بود. … براي اولين بار در روند تاريخ نوين ايران انقلابيون درصدد برآمدند تا قانون، حکومتي مبتني بر انتخابات، و نيز عدالت اجتماعي را جايگزين قدرت استبدادي کرده و با مليگرايي آگاهانه، ايجاد نهادهاي مردمي و خودکفايي اقتصادي، دربرابر تجاوز قدرتهاي امپرياليستي، مقاومت نمايند.”(گروه نويسندگان، 1383: 29) مشروطه در ايران حدود دو دهه بعد از مشروط? عثماني بوجود آمد، در اذهان مسلمين عدالتدوستي و آزاديخواه مشرق به ياد ماند. تأسيسات مدني جديد و اصلاحات سياسي و کشوري و لشکري در سير از ممالک اروپا به سوي ممالک اسلامي مشرق نخست به مصر و مخصوصاً به مملکت عثماني نفوذ کرده و از آنجا به تدريج به ساير ممالک اسلامي و از آن جمله به ايران راه يافت. بنابراين در نهضت اصلاح و تجدد سياسي و نهضت آزاديطلبي و تغيير شکل حکومت و تاسيس عدالت و حکومت ملي نيز که از اوايل قرن چهاردهم به تدريج در ايران به ظهور آمد، مملکت عثماني تاحدي سرمشق بود. (رئيس نيا،1382،ج اول: 858)
همانگونه که استبداد عبدالحميد سرمشق بسيار ظالمان? محمدعلي شاه قاجار در قلع و قمع مشروطهطلبان و مجلس بود. از اوائل سلطنت ناصري بويژه دههي سوم نارضايتي مردم از ظلم حکومت شروع شد، در پرتو اصلاحات اداري، نظامي، آموزشي و اقتصادي توسط امرکبير و نيز ارتباط و آشنايي با مدنيت غربي از طريق تاسيس مدارس و مراکز آموزشي بويژه مدرسه دارالفنون، گسترش صنعت چاپ وتاليف کتب درسي و غير درسي، چاپ روزنامه و نشريات در داخل يا خارج کشور (توسط ايرانيان مقيم خارج)، تشکيل انجمنها، محافل و تجمعات، ترجمه و ورود علوم جديد از غرب به ايران و… باعث شد تا دگرگوني فرهنگي زيادي بوجود بيايد. همچنين شکست روس از ژاپن در سال 1904م، دو سفر سيد جمال الدين اسدآبادي(1276-1218ه.ش) به ايران، رهآوردهاي تحصيلکردگان در غرب از عوامل ديگر دخيل در مشروطه و اصول ايدهي ” آزادي ” بود. به چوب بستن هفده نفر از بازرگانان و دونفر از سادات به جرم گران کردن قند که توسط علاءالدوله حاکم تهران موجب شورشي شد که مستقيما سبب صدور فرمان مشروطه گرديد. عمل وي باعث اعتراض بازاريان و روحانيان و روشنفکران شد و اين اعتراضات، تحصنها و ناآراميها به شهرهاي ديگر کشيد و بالاخره مظفرالدين شاه مجبور به امضاي فرمان مشروطيت در 1?مرداد 1???ه.ش (=14جمادي الاخر1324ه.ق) شده و مجلس اول تشکيل گرديد. نمايندگان به تدوين قانون اساسي پرداختند و در آخرين روزهاي زندگي مظفرالدين‌شاه اين قانون نيز به امضاي او رسيد.(آدميت،1387 :154تا157)
پس از مرگ مظفرالدين‌شاه، محمدعلي ميرزا به سلطنت رسيد. وي همچون سلطان عبدالحميد رابط? خوبي با مشروطه نداشت و از همان ابتدا به مخالفت با مشروطه و مجلس پرداخت. پس از اعتراضات مردم به ويژه در تبريز، ناچار با صدور دستخطي قول همراه
ي با مشروطه را داد، ولي همچنان مخالف مشروطيت بود. “گفتني است که نظر شايع در محافل سياسي آن زمان اين بوده است که تجاوز نيروهاي عثماني به مرزهاي ايران براساس توافق پنهاني محمدعلي شاه و سلطان عبدالحميد و به منظور درهم کوبيدن آذربايجان، دژ جنبش مشروط? ايران صورت گرفته است.” (رئيس نيا،1382،ج اول: 863) بعد از اينکه متمم قانون اساسي در مجلس تصويب شد، محمدعلي‌شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداري ياد کرد. اما پس از چند روز در پي سوءقصدي که به وي شد، با اتهام اين سوءقصد به مشروطهخواهان به مقابله جدي با مجلس پرداخت و ساختمان مجلس را درسال1287ه.ش (=1326ه.ق) به توپ بست و با دستگيري، تبعيد يا اعدام آزادي‌خواهان، جنبش مشروطه‌خواهي با شکست روبرو گرديد و در اصطلاح “استبداد صغير” شروع شد. بسياري از مشروطه‌خواهان مخفي شده و برخي به خارج از ايران رفتند، اما در شهرهاي بسياري از جمله تبريز و گيلان و اصفهان و… شورش‌هائي برخاست.
در پي درخواست کمک ‌شاه از تزار روسيه، تبريز توسط نيروهاي روس و نيروهاي دولتي محاصره گرديد. اما نيروهاي انقلابي از شمال و جنوب به سمت تهران آمدند و با همراهي تهرانيهاي معترض، عليه حکومت شورش به پا کردند، که باعث پناهندگي شاه و اطرافيانش به سفارت روس شد. انقلابيون مجلس عالي تشکيل داده و محمدعلي‌شاه را از سلطنت خلع کردند و وليعهد او احمدميرزا را به تخت نشاندند. بار ديگر مجلس تشکيل شد و ظاهراً دوره استبداد به پايان آمد و مشروطهخواهان پيروز شدند. اما بعد از مدتي به علت ناکارآمدي بسياري از نمايندگان مجلس دوم، دخالت دولتهاي انگليس و روسيه در ايران شدت گرفت و کشور تحت استبداد ناصرالملک(نايب احمد شاه) درآمد و در سال1291ه.ش (1330ه.ق) مجلس را منحل کرد. “در زمان مشروطه سياست “ظاهر را بگير و باطن را رها کن” به کار افتاد و منويات مشروطه که حکومت قانون و عدالت و آزادي به روزي افتاد که ديديم.” ( اسلاميندوشن،1383،ج2: 301) در سال 1293 احمدشاه ناصرالملک را کنار گذاشته و دستور تشکيل مجلس را داد. مجلس سوم با سوگند وي آغاز کار کرد. اين مجلس ” به نحو قابل ملاحظهاي از اقتداري محسوس به عنوان نقطه ثقل اصلاحات آزاديخواهي و تجددگرايي و همچنين هسته مرکزي مقاومت در برابر تجاوز اجنبي، برخوردار بود.” (گروه نويسندگان، 1383: 118) اما يک سال بعد با شروع جنگجهاني اول با آشوبهاي روسها و انگليسيها در کشور، مجلس منحل شد.

2.3.3. حکومت پهلوي
درپي جنگ جهاني اول و فروپاشي شوروي، با خروج روسيه از ايران و تسلط بيچون و چراي انگليس زمينه براي تغيير سلطنت آماده ميشد. احمدشاه رضاخان ميرپنچ را با اجبار انگليس سردارسپه قرارداد. با کنار رفتن روسيه قدرت احمدشاه که به پشتيباني روسيه بود، کمتر شد. رضاخان که در واقع دومين شخص مملکت به حساب ميآمد، با کمک انگليسيها و سيدضياء توانست طي کودتايي در سال 1299 ه.ش قدرت احمدشاه را بسيار کم کند و خود صاحب اختيار کشور شود. رضاخان براي اينکه زمينه انتقال قدرت فراهم شود، ابتدا پيشنهاد نظام جمهوري را به جاي حکومت سلطنتي کرد که با مخالفت کساني چون آيت الله مدرس و بهار روبرو شد و نتوانست کاري از پيش ببرد. اما زماني که شاه در اروپا به سر ميبرد، با توسل به تبليغات، جايگاه او را تضعيف نموده و بر قدرت خود ميافزود که سرانجام مجلس را راضي به انتقال حکومت نمود.
نمايندگان در سال1304ه.ش رضاخان را به پادشاهي انتخاب و سلطنت را در خانوادهي او موروثي اعلام کردند. بنابراين دورهي “فترت” يعني پس از کودتاي رضاخان تا بعد از جنگ جهاني دوم آغاز گرديد. رضاخان بعد از رسيدن به قدرت اقداماتي انجام داد؛ از جمله حکومت را به شيوه خودرأي درآورد و ديگر به مجلس و قوانين مصوبه اهميتي نميداد. همچنين تنپوشها را يک شکل کرده و به شيوه ترکيه به منع حجاب پرداخت. اما در جنگ جهاني دوم با گرايش به آلمان باعث نارضايتي جبهه متفقين از جمله حامي خود يعني انگليس شد، که در پي آن سرنگوني خود را در سال1320ه.ش رقم زد. بعد از او وليعهدش محمدرضا -که بسيار بيشتر از پدر سرسپرده استعمار بود- به سلطنت رسيد.(مکي،1361،ج اول: 14 تا پايان)
بعد از به روي کار آمدن محمدرضا پهلوي اوضاع کشور بيش از پيش تحت سلطه بيگانگان قرار گرفت. درخواست انگليس جهت امضاي قرار داد نفتي ديگر با ايران باعث شورش ملي و همراهي مردم با اقليت نماينگان مجلس که مخالف اين قرار داد بودند و درخواست ملي شدن نفت را داشتند، شد. بالاخره تلاشهاي دکتر مصدق و آيتالله کاشاني در همراهي نمايندگان و مردم به نتيجه رسيد و در سال 1329ه.ش نفت ملي شد.

4.3. اوضاع اجتماعي ايران
در آستانه مشروطه، وضعيت فرهنگي و اقتصادي مردم ايران بويژه در شهرهاي کوچک و روستاها بسيار اسفبار بود؛ عمدهترين مشکلات اين دوره شامل مسائل مالي و اقتصادي ميشد؛ اخذ بيشتر ماليات از مردم و اجار? پستها و مناصب حکومتي، به مزايده گذاشتن درآمدهاي ولايات، اجار? زمينهاي دولتي، وضع تعرفه و اخذ گمرک از صادرات و واردات کالا، اخذ وام و قرض از منابع خارجي و تجار داخلي، واگذاري امتياز به اروپاييان، در کنار مالکيت خصوصي و پيدايش ملکداراني که املاکشان نه تنها خصوصي، بلکه بسيار پهناور بود. (آشوري و رئيسنيا، بيتا: 8تا20) بخش صنعت و معدن نيز توسعه نيافته بود. بخش خدمات بسيار محدود و ضعيف بود، حتي بسياري از صنايع به دست کارگران خارجي اداره ميشد. (فارن، 1377: 199)
علاوه بر آن، فساد اقتصادي دربار و ادارات، رشد بيش از حد جمعيت، مهاجرت و رشد شهرنشيني، افزايش بيکاري، کمي درآمد مردم که
اغلب از طريق زراعت و دامداري و تا حد کمي صنايع دستي بوجود ميآمد، تغيير کاربري زراعت به کشت پنبه و ترياک در نتيج? نفوذ استعمار، کاهش صادرات وافزايش واردات و در نتيجه محدودتر شدن ظرفيت توليدي و بازار داخلي، عدم وجود راههاي مناسب ارتباطي، گسترش فقر، قحطي”بويژه قحطي بزرگ سالهاي 1248-1251″(همان: 184)، مرگومير و انواع بيماريهاي خطرناک، از مهمترين شاخصههاي اقتصاد بسيار نابسامان اين دوران بشمار ميآمد که اولين نتيج? آن، وابستگي اقتصادي به کشورهاي اروپايي و از ميان رفتن استقلال سياسي و مالي مملکت بود.
شرايط فرهنگي هم دستکمي از وضعيت بحراني اقتصاد نداشت؛ پايين بودن سواد و آگاهيها، قومي و عشايري بودن بافت فرهنگ، چالش دو قدرت ديني و سياسي، فهم نادرست از تعاليم ديني، گسترش خرافات، رفتار نامناسب با زنان، انحصاري بودن آموزش بين مردان، نبود و يا محدوديت مکانهاي تعليم و تربيت، از مهمترين شرايط فرهنگي آستان? مشروطه بود. همچنين

دسامبر 29

مقاله درمورد دانلود مجاز مرسل، قضا و قدر، ظلم و ستم

(جارم و امين، 1378: 122) و مبالغه است.
بهار و زهاوي همچون شاعران ديگر در بسياري از اشعار طنز خود ناگزير از استفاد? مجاز هم عقلي و هم مرسل بودند. از جمل? مجاز مرسل ميتوان به اشعار زير اشاره کرد:
قَد عِشتُ غَيرَ مُطأطِئ ٍ في دولَةٍ خَضِعَت لجائِر حُکمِها الأعناقُ
(الزهاوي، 1972،ج1: 175)
(در کشوري زندگي ميکردم که همه مردم در برابر ستمهاي حکمرانان خود متواضع بودند، ولي من در مقابل آن ظالمان سر خم نميکردم.)
در اين بيت منظور از اعناق(گردنها) کل وجود انسان است که با علاق? جزئيه براي انسان بکار رفته است، همين معنا را بهار اينگونه بيان ميکند:
گويم اي نادان بظلم ظالمان گردن منه او بخارد گردن و ريش و ذقن، من با کيم
(بهار، 1358،ج1 : 419)
زهاوي در بيت ديگري چنين ميگويد:
لا تَنتظِر لعصـابي رُشداً
فيهِم تَساوي الرأسُ و الذنبُ
لمّا رَأوا أنّ الُوجوهَ عَنَت
رَکَبوا الغرورَ وَ بِئسَما رَکبُوا
(الزهاوي، 1924 : 191)
(منتظر رشد و هدايت خاندان من نباش، چرا که در ميان آنها همه، چه خوب و چه بد با هم برابرند. آنهنگام که ديدند ديگران تسليم شدند، چقدر بد سوار بر مرکب غرور و تکبر شدند)
در اين بيت وجوه براي تمامي شورشيان با علاقي? جزئيه بکار رفته است و به جاي آنها فقط صورت آنها را بيان کرده است؛ چه بسا، سبب اصلي آن اين است که زماني که انسان در مقابل افراد زيادي قرار ميگيرد، صورتهاي آنهاست که ابتدا در ذهن مجسم ميگردد و همچنين انسان با صورت است که شناخته ميشود.
شاعر در بيت زير گورها را مجازاً به جاي مردگاني که ساکت و آرام درون قبرهاي خود آرميدهاند، به کار برده است، بنابراين علاقه محليه است:
ضَجِرَت مِن هذا السُکونِ القُبورُ إنفَضوا عَنکُم الخُمُولَ و ثُورُوا
(همان: 242)
(قبرها هم از اين سکوت مرگبار هم به ستوه آمدند. کاهلي و سستي را از خود بزداييد و بپاخيزيد.)
“روزگار، دنيا، جهان، فلک، آسمان و زمين و يا قضا و قدر” از کلماتي است که بسيار در اشعار زهاوي و بهار به صورت مجازي بکار رفته و معناي متفاوتي دارند. مانند اين اشعار :
وَ قَد بسطَ الشَيطانُ في الأرضِ حُکمَه وَ لَم يَبقِ لِلدَيّـانِ حـولٌ و سُلطان
(ناجي،1963: 333)
(حکومت شيطان بر روي زمين گسترده شدو براي خداوندي که حاکم هم? کائنات است، سلطنتي نماند.)
در اين بيت منظور از زمين، “اهالي زمين و مردم روزگار” هستند که با علاق? محليه بکار رفته است. اما در ابيات ديگري با علاق? مسببيه به معناي پروردگار است:
با بنده فلک چرا به جنگ است سبحان الله اين چه رنگ است
(بهار، 1358،ج1 : 208)
“فلک” مجاز از مردمي است که در مقابل ظلم و ستم محمدعلي شاه ايستاده بودند. همانگونه که در بيتي ديگر از آن با عنوان چرخ روزگار بکار ميبرد:
بــودم روزي به شهر تبــريز
آقــا و ولي عهـد و با چــيز
و اينک شدهام ز ديده خونريز
کاين چرخ چرا دورنگ است
(همان: 208)
اما گاهي به جاي خداوند، بکار ميرود:
قَد عَلِمَتنا السَماءُ
أنّ العِـداءَ شِقاءٌ
الديـنُ فيه وِفاقٌ
وَ ليـسَ فيه عِداءٌ
(الزهاوي، 1972،ج1 : 350)
(آسمان به ما آموخته است که دشمني، همان بدبختي است. دين اسلام به دوستي و صلح فراخوانده است و در آن هيچگونه دشمني نيست)
“سماء” مجاز از پروردگار است که شاعر با علاق? مسببيه آن را بيان کرده است، چرا که خداوند علت العلل و سبب وجود آسمان است. البته ميتوان به علاق? محليه هم گرفت، چه، در بيشتر حالات، آدمي خدا را در آسمان به عنوان بالاترين جايگاه، تصور ميکند. همچنين جايگزيني کلمه آسمان به جاي پروردگار، تعريضي است به مردمِ روزگارِ شاعر که به جاي اراده و خواست خداوند، امور زندگي را به فلک و يا آسمان رجوع ميدادند. در بيتي ديگر بهار چنين ميگويد:
کاي خردمند وزيري که نپرورده جهان چون تو دستور خردمند و وزير هنري
(بهار، 1358،ج1: 213)
در اين بيت جهان به جاي پروردگار بکار رفته است، از آنجا که خداوند سبب بوجود آمدن جهان است، اين واژه با علاق? مسببيه در اين بيت بکار رفته است. زهاوي در برخي از ابيات طنز خود به جاي جهنم و بهشت از کلمات زير استفاده کردهاست:
فَما بَقيت تَنهاهُ نارُ جَهَنّم وَ لا لَبِثَت تَعزيه حورٌ وَ غِلمان
(ناجي،1963: 333)
(حتي ترس از آتش جهنم و اشتياق به حوريان و غلامان بهشتي آدمي را از کارهاي ناپسند باز نميدارد.)
منظور از آتش جهنم همان عذاب الهي در دوزخ است و حوريان و غلامان همان نعمتهاي بهشتي هستند که با علاق? جزئيه، به کار رفتهاند. البته ميتوان ادعا کرد شاعر به قسمتي از نعمتهايي اشاره دارد که ظاهرنمايان بيشتر به اميد رسيدن به آنها، اعمال ديني خود را انجا

دسامبر 29

مقاله رایگان با موضوع آداب و رسوم، عام و خاص، روشنفکران

جوونال25 طنزپرداز رومي) اشاره کرد. در طنز هوراسي “سخنگو فردي مؤدّب و زيرک است که با طنز هايش بيشتر باعث سرگرمي و تفريح است تا خشم و رنجش، زبان او نرم و ملايم است و گاهي خودش را به سخره ميگيرد(مثل طنزهاي حافظ). در طنز جوواني سخنگو يک معلّم جدّي اخلاق است، سبک و زباني موقّردارد، مفسدهها را که به نظر او کاملاً جدّي هستند بدون گذشت مطرح ميکند و باعث تحقير و رنجش ميشود.” (شميسا،1374: 165)
اما طنز غير مستقيم، طنزي است که در آن قهرمانان اثر، خود و عقايد خود را به سخره ميگيرند، گاهي هم نويسنده با تفسيرهاي خود و با سبکي روايي، جريانات را مسخرهتر نشان ميدهد. در اين شيوه، گروهي از شخصيت هاي پرحرف، فخرفروش و متفاضل که نمايندگان نحلههاي مختلف فکري و فلسفي محسوب ميشوند، در طي بحثهاي گستردهي خود – که معمولا در يک مجلس صورت مي گيرد – عقايد و آرا و نقطه نظرهاي روشنفکرانهي ديگران را به نفع خود به باد انتقاد و سخره ميگيرند. البته بايد بگوييم “اين که چگونه ميتوان طنز را به طور مستقيم يا غير مستقيم درباره موضوعات جدي بهکاربرد، تا حدي به رابطه بين نويسنده و خوانندگانش بستگي دارد.” (پلارد،1378: 17)
* نوع ديگري از طبقهبنديها براساس درون مايه اثر است که به طنزسياسي، طنزاجتماعي، طنزتاريخي، طنزاخلاقي، طنزفلسفي و عارفانه، طنز مذهبي و اعتقادي، طنزموقعيتي، طنز خانوادگي، طنز تلفيقي چون طنز سياسي ـ اجتماعي و … تقسيم كرد.
طنز اجتماعي: “طنز اساسا سبکي اجتماعي است” (همان: 12) و “انتقاد اجتماعي از لوازم طنز است.” (شوقي نوبر،1371: 113)که در آن طنزپرداز نسبت به حماقتهايي که در آداب و رسوم و عقايد همنوعانش وجود دارد، آگاهي دارد و آنها را به باد انتقاد ميگيرد.
طنز سياسي: اين نوع طنز يکي ازپرکاربرد ترين انواع طنزاست و براي بيان مشکلات سياسي ومبارزه با بيدادگري عاملان دستگاههاي دولتي پديد ميآيد. البته چون انتقاد در فضاي استبدادي از لحاظ مصونيت گوينده آن نسبت به ديگر انواع ادبي بهتر است، بنابراين انتخاب طنز سياسي اولويت بيشتري دارد. چهبسا به همين سبب ” روزگار آشفتگي، تشويش و اضطراب سرشارترين دورههاي طنز است.” (قزيحه،1998: 110)
* از منظر شيوه عرضه، طنز را مي‌توان به کلام محور، تصوير محور و تصوير-کلام محور تقسيم كرد. طنز کلامي(يا طنز زباني ولفظي)، که شامل طنز مکتوب، منقول و شنيداري است، کاربرد خاص واژگان و جملات موجب خنده ميگردد. انواع کاريکلماتور طنز کلامي دارد. طنزتصويري(يا نمايشي و ديداري) مانند انواع هنرهاي تجسمي و تئاتر و نقاشي و…طنز ژورنالسيتي هم نوعي از طنز مکتوب است که در عصر جديد رواج بسيار زيادي يافته است، که خود انواع طنزها( نوشتاري، تصويري، سياسي، اجتماعي و…) را دربرميگيرد. انواع ديگري از طنز وجود دارد که به برخي از آنها اشاره ميشود:
*طنز موقعيت : گاهي اوقات حوادث يا خود موقعيت آنقدر غيرمنتظره است که باعث خنده مي شود؛مثل اينکه قاتلي مادري را بکشد و چون دلش براي بچه ميسوزد بچهي او را نيز بکشد که تنها نماند. در اينجا خنده، فيالواقع خندهي درد است.
*يکي از انواع طنز “طنز خويشتن” است، به اين معني که کسي، آگاهانه خودش را موضوع طنز قرار دهد و “خودش را خفيف ميکند” (کالين موکه،1389: 76)
* براساس زاويه ديد و نوع نگاه ميتوان به طنز سياه يا تلخ و طنز سفيد يا شيرين اشاره کرد، در طنز سياه جنبه خنده‌انگيزي طنز كمتر از نيش آن است و طنزپرداز ميخواهد خواننده را متوجّه واقعيات وحشتناکي کند که در حال وقوع است. مضمون اين نوع طنز، رذالتها و حقارتها و پوچي آرزوها و تلاش بشري است و نمونه‌‌ي اساسي آن، مبتني بر نفي است، مانند اشعار خيام. ولي در طنز شيرين، بذله‌گويي و شوخ‌طبعي بر تفكر و تعمق طنز برتري دارد. از انواع ديگر طنز ميتوان به طنز تمثيلي، طنز تفسيري، طنز عام و خاص، طنز رسمي و غيررسمي، طنز زنانه، طنز اينترنتي و… اشاره کرد که مجال بحث درباره آنها نيست.

4.3.2. شيوههاي طنز
طنزپردازان از چندين شيوه براي بيان طنز استفاده ميکنند که مهمترين آنها در اين بخش بيان شده است:
تقليد مضحک يا نظيره طنزآميز به معناي تقليد اغراقآميز از يک اثر ادبي شناخته شده يا به کار بردن عين رفتار و کلمات کسي که مورد طنز قرار مي‌گيرد، با ايجاد چهارچوبي مضحک براي آن. البته هر نوع تقليدي جنبه طنز و انتقاد ندارد، “اين کار وقتي جنبه طنز دارد که معايب و نقاط ضعف آن شخصيت به صورت مبالغهآميزي مورد استهزاء قرار گيرد.” (جوادي،1384: 29) همچون حکايت حيوانات که غير مستقيم و کنايهآميز است و هريک از حيوانات يا هر رفتاري از آنان، نمايانگر انواع مختلف وضعيتهاي انساني است.
تقليد طنزآميز به چند طريق انجام ميگردد، تحقير مستقيم يا مسخرگي نازل -به طور مثال قهرمان به شيوه اوباش صحبت کند- و تمجيد مسخرهآميز و يا مسخرگي عالي-مانند اينکه اوباش به شيوه قهرمان صحبت بکند- که بدان حماسه مضحک يا طنز حماسي نيز ميگويند. “در حماسه مضحک، طنزنويس تظاهر به جدي بودن ميکند. کلمات او ظريف، بزرگمنشانه و پر از ظرايف شعري است. اگر نثر باشد جملاتش طولاني، اديبانه و مطنطن است و معمولا وزني شکوهمندانه انتخاب ميکند و نويسنده حماسه مضحک تظاهر به رقابت با نويسندگان بزرگ ميکند، در صورتي که چنين نيست. استعمال کلمات عاميانه و تصاوير زياد شاعرانه نيست.” (جوادي،1384: 31) “تقليد مسخرهآميز اساسا ادا درآوردن است. از اين نظر به طنزحماسي شباهت دارد، جز آنکه جنبه صوري آن کمتر و جنبه لفظي آن بيشتر است.”
(پلارد،1378: 73)
بزرگنمايي و مبالغه در بيان عيوب و نقصها، شيوه ديگري از طنز است که چيزي را ازلحاظ جسمي يا معنوي از حالت طبيعي خود خارج ميسازد و واقعيتهاي موجود در جامعه انساني را بزرگتر ومضحک نشان ميدهد. مثل کاري که کاريکاتوريستها انجام ميدهند. نوع ديگري از بزرگنمايي به نام اغراق معکوس است که “جديت چيزي را بسيار کمتر از آنچه هست نشان ميدهد.” (همان: 90) به بيان ديگر، طنزپرداز با استفاده از اغراق و مبالغه، “معني خرد را بزرگ ميگرداند و معني بزرگ را خرد، نيکو را در خلعت زشت بازمينمايد و زشت را در صورت نيکو.” ( بهزادي اندوهجردي،1378: 158) البته وجود عنصر درشت نمايي و غلو، در گستره طنز، ضروري است و نبايد اين عنصر را به باد انتقاد گرفت و گمان کرد كه طنز، از محور دلالتگري و مستندگرايي، دور شده است.
کوچک کردن مسائل بزرگ هم مانند مورد قبلي باعت تحريک احساسات، تغيير و اصلاح ميشود. “دنياي حيوانات که اکثراً مورد استفاده طنزنويس قرار ميگيرد، نوع ديگري از کوچک کردن است و آن به دو طريق انجام ميگيرد، يکي اين که نويسنده براي اينکه مورد بازخواست قرار نگيرد شخصيتهاي خود را از ميان حيوانات انتخاب ميکند و ديگر اينکه مقايسهاي بين انسان و حيوان ميکند و ميخواهد نشان دهد که عليرغم تمام فضايل و کمالات روحانيش باز موجودي است که هزار کار ميکند که طبع حيواني راضي به آن نيست. البته گاهي از دنياي حيوانات پايينتر رفته به عالم جمادات ميرسد.” (جوادي،1384: 19تا 21)
شيوهي ديگر طنزپرداز، استفاده از وارونهسازي است؛ “گاه شاعران ونويسندگان در طنزنويسي از طنز عنادي استفاده ميکنند و به “وارونهسازي” ميپردازند. در اين صورت، طنزپرداز، درست عين عکس آنچه را که ميگويد تصور ميکند. “(باقريان بستان آباد،1387: 138) تجاهل عارف(آيرني سقراطي26) و يا تغافل هم يکي از شيوههاي طنز است که گوينده، خود را دانسته به ناداني ميزند و رندانه از آنچه مورد نقد اوست به ايجاب سخن ميگويد.” تغافل در واقع، راه گريزي است از ترس مجازات يا ستم ديگري.” (قزيحه،1998: 137) ربط دادن دو موضوع غيرقابل ربط با هم، استفاده از صنايع ادبي و بلاغي، اعم از پارادوکس، ابهام (دوپهلوگويي)، ايهام(غيرمستقيمگويي)، هجو در معرض مدح، مدح در معرض هجو، تعريض، اسلوبحکيم، کنايه، تشبيه، انواع استعاره، به هم آميختن زشت و زيبا، ارسال مثل، تضاد، تضمين و… شيوه ديگر طنزپرداز است، تا نيشخند بزند، آگاه کند و اصلاح نمايد. البته اين شيوهها گاهي بسيار به هم نزديک ميشوند، بطوري که يک جمله ميتواند دربردارند? چندين روش ارائه طنز باشد.

فصل سوم
بافت برون متني گفتمان در اشعار طنز بهار و زهاوي

رابطه مسائل اجتماعي و ادبيات، رابطه‌اي دو سويه است؛ وضعيت بيروني و زندگي شاعر و حوادثي که در اطراف او رخ ميدهد اعم از حوادث سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي به طور حتم در تراوشهاي ذهني شاعر تاثير ميگذارد، همانگونه که در برخي موارد، حوادث بيروني از آثار وي تاثير ميگيرد. در اين دوران هم مسائل اجتماعي و سياسي بر ادبيات تاثير جدي گذاشت و هم ادبيات براي بسترسازي و فراهمآوردن زمينه‌هاي روشنفكري و گسترش شعارهاي تجددطلبانه نقش اساسي ايفا كرد. انقلابها و جنبشهاي قرن اخير و در پي آن مشروطهطلبي، شورش عليه استبداد سلطنتي و مقابله با استعمار و استثمار از حوادث مهم دوران بهار و زهاوي در دو کشور ايران و عراق است که بعد از آگاهي و آشنايي مردم با دنياي بيرون، بويژه غرب و در پاسخ به تغييرات و پيشرفتهاي عصر خود، بوجود آمدند. اهميت اين دور? تاريخ از آن روست که بخش گستردهاي از آن رويدادهاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي مشترکي ميان عراق و ايران را دربرميگيرد، و با وجود جنگها و اختلافات بين دو کشور، روابط آندو هميشه در سطحي نامطلوب قرار نداشته و در تاريخ روابط ايران و عراق نقاط قابل اتكايي نيز يافت مي‌شود.
اين جنبشها در عثماني حدود دو دهه قبل از ايران رخ داد و تقريبا تمام اين رخدادها از جمله مشروطهخواهي بعد از چند سال در ايران اتفاق افتاد. اين موضوع بيانگر اين است که رخدادهاي دو کشور همسايه که بسيار به هم نزديک است، بر يکديگر تاثيرگذارده است. شرايط جغرافيايي و استراتژي يکسان عراق و ايران و رويآوردن استعمارگران به آن، مناسبات ترک و ايران، وجود سفيران دو کشور، سفرها و کوچها، اخراج و تبعيد افراد ضد استبدادي از ايران به عثماني(بويژه عراق) و از عثماني به ايران، همفکري عالمان عراقي و ايراني در خط مشي انقلابها، وجود عالمان نوگرايي چون سيدجمال الدين، مقابله با شرايط فرهنگي بسيار ضعيف و موقعيت اقتصادي نابسامان که فقر و قحطي را به همراه داشت، در هر دو کشور از عوامل موثر در ادبيات است، بنابراين براي بررسي شعر زهاوي و بهار بايد شرايط اجتماعي و سياسي آنها را مورد کنکاش قرار داد.

1.3. موقعيت سياسي زهاوي
کشور عراق در زمان زهاوي تحت سلط? مستقيم دولت عثماني قرار داشت و “واليان دستنشاند? امپراتور عثماني از سال1831 تا 1914م عراق را تابع حکومت مرکزي که در استانبول بود، نگه داشته بودند.” (الهاشمي،2006: 238) حکومت عثمانيان (???3-??80م) يکي از بزرگ‌ترين و پهناورترين دولت اسلامي پس از فروپاشي خلافت عباسي به شمار ميآمد.(حضرتي،1386: 15) اين امپراتوري قدرت زيادي بويژه در قرون17 و18 داشت، اما از اوايل قرن نوزدهم با وجود اصلاحاتي در جهت برکندن نظام کهن از سوي سلاطيني چون سلطان محمود و سلطان عبدالمجيد، رو به افول بود. بعد از آنها سلطان عبدالعزيز(سکاندار امپراتو
ري در بدو تولد زهاوي) بيش از پيش در جهت تجديد حيات قدرت امپراتوري به امر اصلاحات پرداخت. “وي که همدور? ناصرالدين شاه بود، اولين پادشاهي بود که براي ديدن تغييرات اروپا و ايجاد اصلاحات در حکومت خود به آنجا سفر کرد. در طي اين سفر، پادشاه ايران هم براي انجام چنين سفري ترغيب شد.” (رئيس نيا،1382، ج اول: 52) درواقع، اين دو سفر که در عثماني و ايران انجام گرفت يکي از عوامل ايجاد اصلاحات در دو حکومت بود.
در اين دوران مدحت پاشا مهمترين والي عثماني عراق بود، که “اقدامات بسيار در آباداني کشور و آسايش ملت انجام داد و در زمينه ورود پديدههاي جديد تمدن اروپايي مانند بيمارستان، مدرسه، روزنامه، چاپخانه، کارخانه و سينما کوشش فراوان کرد.” (کامران مقدم،2536(=1336ه.ش): 179) به طور کلي “اقدامات وي در دو بخش ميگنجيد، 1. اصلاحات اداري و حکومتي، 2. تغيير در تعليم و تربيت.”(الهاشمي،2006: 240)
بعد از عبدالعزيز آخرين امپراتوري مهم عثماني يعني

دسامبر 29

مقاله رایگان با موضوع مستقيم، ولي، اصلي

مناسبات ميانمتوني تاکيد دارد. (داد،1383: 409) اين پژوهش در بخش درون متني، بدنبال بررسي گفتمان از دو زاوي? موضوعي و هنري است؛ گفتمان موضوعي به بررسي و تطبيق اشعار طنز سياسي و اجتماعي بهار و زهاوي و ميزان تاثيرپذيري آن از موقعيت برون متني ميپردازد و گفتمان هنري همان واكاوي گفتمان شعري است.
دکتر سعيد الورقي از روش بهتري به گفتمانکاوي شعر پرداخته است. وي شعر را يک تجرب? زباني ميداند که داراي سه رکن اساسي : تجرب? بشري، موسيقايي و تصويرپردازي ميباشد.(الورقي،1984: 5) اين سه رکن اساسي نقش بينافردي در زبان ايفا ميکنند و در کنار آن بايد به تناص به عنوان نقش بينامتني توجه داشت. بنابراين ما در تحليل بافت درونمتنيِ گفتمان هنري در شعر دو شاعر بايد چهار عنصر زبان، موسيقي، تصويرپردازي و تناص و در تحليل گفتمان موضوعي، طنز سياسي و اجتماعي و انعکاس شرايط بيروني در آن يا همان تجرب? بشري را در نظر داشته باشيم.

3.2. طنز
طنز22 يکي از شاخههاي ادبيات انتقادي و اجتماعي است که قدمتي به طول ادبيات دارد وبه نوع خاصي از اثر ادبي گفته مي‌شود که اشتباهات يا جنبه‌هاي نامطلوب رفتار بشري، علل و مظاهر واپسماندگي، معايب، مفاسد و نارواييهاي دردناک جامعه يا حتي تفکرات علمي و فلسفي را به قصد تذکّر و اصلاح -ونه آزردن- با چاشني خنده، به طور برجسته و اغراق آميز و کنايهوار به چالش مي‌کشد. بنابراين عناصر اصلي انتقاد، ظرافت در بيان، تزکيه، خنده واصلاح طلبي در شکل گيري طنز دخيل هستند.
گرچه طبيعت طنز بر خنده استوار است، اما خنده فقط وسيله‌اي است براي نيل به هدفي برتر، و آن آگاه کردن انسان به عمق رذالت‌ها و اصلاح آنهاست. در واقع در پس اين خنده، واقعيتي تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجود، خنده را مي‌خشکاند و آدمي را به تفکر وا مي‌دارد.
الن تامپسون درباره طنز(آيروني) ميگويد:.”آيروني فقط زماني آيروني است که ترکيبي از درد و خنده توليد کند.”(کالين موکه،1389: 6) “تضاد آيرونيک براي اينکه آيرونيک باشد بايد هم دردناک و هم خندهآور باشد…ما مزاح ميبينيم ولي دردمان ميآيد.” (همان: 47)به همين دليل از آن با عنوان سوگخند يا تلخند هم نام ميبرند.دکتر شفيعي کدکني در اينباره ميگويد: “طنز تصوير هنري اجتماع ضدين يا نقيضين است.” (صدر،1381: 8) طنز نويس همواره دست به مقايسه ميزند و از عنصر تضاد بهره ميگيرد. با تقابل اضداد است که طنزنويس بهتر ميتواند به خواست و آرزويش برسد.(رادفر،1364: 141) لذا طنز بايد حتما بيانگر واقعيتي غمانگيز در پوششي از شوخي و خنده باشد، وگرنه هر تناقضِ خندهآوري، طنز نيست.
بسياري از اصطلاحات هم معناي “آيروني” با تعريفي که ارائه شد بهکار رفته است، از جمله در ادبيات کلاسيک استهزاء، مزاح، بذله، شوخي، تمسخر و فکاهه به کار رفتهاست و اغلب معناي لغوي آن يعني مسخرهکردن، طعنهزدن، عيبکردن و سخن به کنايه گفتن مد نظر بوده است؛ اما در مفهوم جديد عناوين طنز، پارادوکس23، “خلاف آمد عادت” (خرمشاهي،1387: 61)، ناسازواره، باورشکن، ناسازه، مطايبه، رندانه، تهکم، ريشخند، طُرفه، وارونهگويي، وارونهنمايي، وانمودسازي، شبهه و… براي آن به کار ميبرند، البته اصطلاحات دوران معاصر-که ميتوان با مسامحه به جاي يکديگر به کابرد- بسيار دقيقتر، شفافتر و نزديکتر به معنايي که از آن شد، است؛ و از ميان آنها طنز در زبان فارسي و تهکم در زبان عربي نزديکترين اصطلاح به “آيروني” است و تقريبا همه معاني آن را دربردارد.
گاهي اوقات طنز با هجو و هزل در کنار هم قرار ميگيرند، چه بسا دليل اصلي آن هدف نزديکيست که اين سه شيوه بيان با هم دارند، يعني اصلاح و ترميم کاستيهاي جامعه؛ اما در کنار اين بايد گفت که هجو بسيار متفاوت از طنز است،”سارتر ميگويد: طنز با نيشخندي کنايي و استهزاءآميز که آميخته با الهامي از جنبههاي مضحک و غيرعادي زندگي است، پاي را از جاده شرم و تملک نفس بيرون نمينهد، و همين نکته مرز ميان طنز از هزل و هجو است و از همين روست که در شعر و در ادب کلاسيک ، طنز با هزل و هجو سرمويي فاصله ندارد.”( صدر،1381: 6) بنابراين:1. طنز برخلاف هجو، از همدردى خالى نيست، درد طنز عمومي و همگاني است و خواهان عدالت و مساوات اجتماعي است ولي درد هجو مبتذل و خصوصي است و درواقع، ستيزهاي فردي است. “آنکه فارغ از پيکار با دشمن و براي تفريح خاطر خوانندگان خود، در حدود عرف و اخلاق، نمکي يا متلکي ميپراند، فکاههنويس است نه طنزپرداز، که همواره در جهاد با بيدادگران است و بنيان ستم را با استهزاء به لرزه درميآورد.” (موسوي،1384: 63) 2.پردهدري طنز به خاطر بيرسميهاست ولي رسواگري هجو به سبب برآورده نشدن حاجتهاي شخصي و کمارزش است.3. در طنز خويشتن داري و صيانت نفس است، ولي هجو هتاکي و رکاکت لفظ و بيادبي است. 4. رسواگري طنز غير مستقيم است ولي هجو مستقيم و بيپرده بيان ميگردد. 5. هجو از دروني پراز کينه و دشمني برميآيد وليکن طنز از دروني نقاد و شوخطبع که هيچگونه بغض وعنادي ندارد، بيرون ميجهد. 6. هجو بدنبال سلاخى و بريدن و شکستن است، حال آنکه طنز هدفي جز اصلاح و ترميم ندارد.”(عبدالستار السطوحي،2007: 36) همچنين هزل که ضد جد است، بيشتر جنبه مزاح و مطايبه دارد و بينابين هجو و طنز قرار ميگيرد، البته به طنز نزديکتر است. فاحشترين تفاوت آن با طنز اين است که هدف طنز تخريب و سپس ساختن است، ولي هدف هزل تنها ايجاد خنده است.در واقع هزل زنگ تفريح است، اما طنز تعليم و تدريس و مبتنى بر هدف متعالى.
دکتر سها عبدالستارالسطوحي درباره انواع شوخط
بعيها چنين ميگويد: نوع اول شوخطبعي و تمسخر، مزاح يا هزل است که در اشعار زيادي رواج دارد؛ زبان آن ساده و صريح است و نياز زيادي به تفکر ندارد و تنها هدف آن خنداندن است. نوع دوم فکاهه است که هدف آن منحصر در خنده نمي شود. علاوه برخنداندن بدنبال نقد جامعه و مردم است اما در حالهاي از ابهام، … نوع سوم همان نيشخند و طنز است… و در کشمکشهاي سياسي و علمي بالا ميگيرد. (همان: 51و52)

1.3.2. زمينه اصلي رواج طنز
“طنز حقيقي اجتماعيترين فعاليت رواني” (صادق زاده،1389: 78) و “بازتابي از ژرفترين خواستههاي انساني، اجتماعي وسياسي يک ملت است که عقدههاي مردمان آگاه و دردمند را با پرخاش نيشدار و زهرآلود خود ميگشايد.” (رجبي،1391: 77) به عبارت ديگر، اصولاً آثار طنزآميز هنگامي به صحنه حضور مييابند که فشارهاي اجتماعي و سياسي، جامعه را به مرز خفقان کشانيده باشد، نظام آن در مسير طبيعي خود مورد تهديد قرار گيرد، ستم و تجاوز در اشکال گوناگون چهره نمايد و پويايي انديشه و پيشرفت ناشي از آن، کم کم به انحطاط بکشد.
بنابراين خاستگاه طنز را بايد از لابه لاي حوادث اجتماعي و سياسي جستجو کرد، چراکه شناخت علل و انگيزههاي طنز در هر دورهاي، ارتباط مستقيم با شناخت جامعهاي دارد که اثر طنزآميز در آن و براي آن بوجود آمده است. بيماريهاي مزمني چون: خودمعياري در تفسير فلسفه حيات، خودمحوري و اعمال قدرت شخصي در دين(بدعت در شريعت) و انديشه فروشي و عوامفريبي به منظور وجهه و موقعيت اجتماعي(تزوير و ريا) که ناشي از جهل عمومي است و به وسيله حاکميت تشديد ميشود، از موضوعات اصلي طنز دوران آشفتگي است.
بدين ترتيب، طنز “تنها تصويرگر زندگي اجتماعي نيست، بلکه آن را تحليل و تفسير نيز ميکند و درباره مظاهر و رويدادهاي آن، ريشهيابي مينمايد و به داوري ميپردازد.” ( بهزادي اندوهجردي،1378: 7) البته بايد متذکر شويم که “طنز نمي تواند محصول دوران استبداد مطلق باشد، چون در چنين شرايطي رشد و نمو طنز عملا غير ممکن است… در دوره آزادي کامل نيز طنز يا حداقل، طنز سياسي- اجتماعي، جايگاه والا و تاثير گذاري نخواهد داشت.”(کرمي و همکاران،1388: 10)

2.3.2. هدف طنز
طنز بدنبال اصلاح جامعه بشريت است؛ طنزپرداز به عنوان فردي آگاه و باني خير براي جامعه ، با درک دردها و کژي‌ها و نادرستي‌هاي جامعه، بدنبال اينست که به طرز واقع بينانه‌اي عدم تعادل و تناسب در عرصههاي مختلف زندگي را نمايان سازد و با بياني هنرمندانه و نقادانه به قصد اصلاح و نه تخريب، تضاد بين وضع موجود با انديشه يک زندگي عالي را ترسيم کند.
“هنگامي که طنزپرداز به موضوع معيني ميخندد و آن را رد يا انکار ميکند در واقع، آرمان مثبت خود را که در جهت مخالف آن قرار دارد، آشکارا يا نهاني، صراحتا يا تلويحا به خواننده عرضه ميدارد… ايجاد تصور درباره يک زندگي متعالي و زيبا، از راه به تصوير کشيدن جهات پست و ناشايست زندگي موجود و بيدار کردن شوق کمال مطلوب در خواننده از وظايف و هدفهاي مهم طنز رئاليستي است.” (بهزادي اندوهجردي ،1378: 41) “گوته دراينباره ميگويد: آيرني موجب صعود انسان به وراي خوشي و ناخوشي، نيکي و بدي، يا مرگ و زندگي ميشود.” (کالين موکه،1389: 52)به همين دليل است که طنز را “فرياد نبرد انسان براي خوشبختي ناميدهاند.”( بهزادي اندوهجردي ،1378: 16)
البته “وقتي ميگوييم چيزي بايد باشد به هيچ وجه منظور يک ايده آل و آرمان نيست. بلکه در حقيقت، واقعيت نه چندان دورِ اکنون گم شده است. اين سخن به آن معناست که طنزپرداز به دنبال مدينه فاضله نيست، خواست او ريشه در واقعيت دارد.”(کرمي و همکاران ،1388 :9) بنابراين بدون ترديد، طنز به عنوان شيرين‏ترين و رساترين شيوه انتقاد، يک نوع پرخاش و تنبيه اجتماعي است، براي اصلاح و به تکامل رساندن جامعه، از جانب كسى كه مى‏داند ولى نمى‏تواند، خطاب به كسى كه مى‏تواند، ولى نمى‏داند! دکتر آرين پور درباره نقد بودن طنز مينويسد :” قلم طنز نويس کارد جراحي است، نه چاقوي آدمکشي. با همه تيزي و برندگيش، جانکاه و موذي و کشنده نيست بلکه آرامبخش و سلامتآور است. زخمهاي نهاني را ميشکافد و عفونت را ميزدايد و بيمار را بهبود ميبخشد” (آرين پور،1375: 36)پس هر چه مخالفت نويسنده و بغض و کينه او نسبت به حوادث زندگي شديدتر و قويتر باشد، به همان نسبت طنز کاريتر و دردناکتر است.( صدر،1381: 7)
اينگونه ادبي برگرفته از احساس تعهد است، چرا که احساس مسئوليت و تعهدات انساني و اخلاقي، نويسنده و شاعر را واميدارد که براي اصلاح خود و جامع? خود به پا خيزد” ادبيات طنز از والاترين مصاديق هنر متعهد است ،زيرا در آن نويسنده و شاعر خود را فداي هنر خود ميکند و هنرش دربست در خدمت جامعه و مردم قرار ميگيرد.”(باقريانبستانآباد،1387: 128) و همانگونه که سارتر(1348: 40-25) در کتاب “ادبيات چيست؟” ميگويد، مقصود اصلي از تمامي يافتههاي انساني از علم و هنر و ادبيات، سود رسانيدن به جامعه و بشريت است وگرنه هنر و علمي که از آن استفاده عملي نشود چه حاصل دارد.
البته طنز علاوه بر هشدارى كنايه‏آميز از طرف مردم فرزان? هوشيار براي شناساندن احوال نامعقول انسان به انسان، تبديل کردن انسان به يک فرد متفکر ناظر بر زندگي، رسواگري و نفي وضع موجود و تغيير آن، اهداف ديگري هم در نهان دارد، از جمله پالايش دروني و آرامش رواني اديب، چرا که “فاش کردن حکايتهاي نهفتهاي که ديگر سينه به سبب آنها جوش برميآورد، بار رنج و نگراني خاطر صاحب درد را تسکين ميبخشد.” (بهزادي اندوهجردي،1378: 39) و هدف ديگر، احساس رضايت،آرامش و
لذت در خواننده و شنونده است، چرا که در قالب فکاهه و با خنده همراه است و به گفته هوراس “طنز در دو کلمه خلاصه ميشود: آموزش و سرگرمي.” (پلارد،1378: 92)

3.3.2. انواع طنز
صاحبنظران طنز را از جهات مختلف ازجمله موضوع، قالب، نحوه بيان و شيوه ارائه مضمون و هدف و…به انواع مختلفي طبقهبندي كردهاند. البته اين تقسيمبنديها خيلي دقيق نبوده و ممکن است يک اثر طنزآميز در چارچوب چندين نوع از اين تقسيمبنديها قرار يگيرد.
*براساس محور بياني طنز به دو دسته طنز مستقيم ( هوراسي و جوواني) و غيرمستقيم تقسيم ميگردد. در طنز مستقيم ، سخنگو اول شخص است. اين “من” ممکن است مستقيما با خواننده سخن بگويد يا با واسطهي کس ديگري که در اثر مطرح است. کار شنونده شرح و بسط و توضيح و تفسير طنزهاي سخنگو است.
از جمله طنز مستقيم ميتوان به طنز هوراسي (منسوب به هوراس24 طنزپرداز رومي) طنز جوواني (منسوب به

دسامبر 29

مقاله رایگان با موضوع ادبيات، تطبيقي، بررسي

متني دارد. آن دو از طريق بزرگنمايي و يا كوچك كردن مسائل، تقليد مضحك، كنايه و تعريض، وارونهگويي و نظيرهسازي، با شکستن عادتها، به نقد و اصلاح جامعه خود ميپردازند. به همين علت در سرودههاي طنز اين دو شاعر تجانسات فراواني ديده ميشود، که در برخي موارد مبري از تأثير و تأثر نيست. بويژه در اشعار “ثورة في الجحيم” زهاوي و “جهنم” و “نکير و منکر”بهار، كه با زباني طنز ، مسائل سياسي، باورهاي ديني و خرافات رايج را به چالش ميکشند. بنابراين اين پژوهش در پي تطبيق ويژگيهاي مهم بافت موقعيتي (شرايط سياسي و اجتماعي) و بافت متني (عناصر زباني) اين دو شاعر که شامل: موسيقي، تصويرگري و بينامتني است، ميباشد.

مهمترين مسائلي كه در اين بحث بوجود ميآيد، به شرح ذيل ميباشد:
1. آيا تناسبي بين طنز سياسي- اجتماعي و بافت موقعيتي جامعه در اشعار طنز آنها وجود دارد؟
2. مهمترين ويژگي همسان درونمتني شعر طنز اين دو شاعرچيست؟
3. آيا شباهت و تاثيرپذيري در اشعار اين دو شاعر وجود دارد؟

3.1. سابقه و ضرورت پژوهش
پژوهشهاي بسياري دربارهي زهاوي و بهار انجام گرفته است، از جمله كتاب”شعر بهار: دكتر شفيعي كدكني” که در آن به ويژگيهاي مهم زباني و محتوايي بهار پرداخته است. وي علاوه بر انواع درونمايهها، نوع برداشتى که بهار از مضامين و انديشههاى محورى روزگار خويش، چون وطن يا آزادى، داشته است را در کنار نوع خلاقيت و يا درجه تقليد در زبان و محتواي شعري او را بررسي کرده است. در پايان او را شاعري سنتگراو نوآور که پلي ميان جديد و قديم است، معرفي ميکند. همچنين کتاب “جميل صدقي الزهاوي : آدونيس” به همراه کتاب “اثر الفكر الغربي في الشاعر جميل صدقي الزهاوي : سلوم داوود” مهمترين ويژگيهاي شعري و فکري، که تحت تاثير متفکراني چون داروين و نيچه بود، بررسي ميشود. کتاب “الزهاوي:عبدالرزاق الهلالي” که به زندگينامه زهاوي پرداخته و برخي از آراء او را دربار? شعر بيان کرده و تعدادي از اشعار او را در بخش پاياني بررسي ميکند. هلال ناجي در کتاب “الزهاوي و ديوانه المفقود” علاوه بر سرگذشت و آراء شعري او، آراء شاعراني چون معري که زهاوي تحت تاثيري آنها بوده است، را بررسي کرده و در پايان کتاب، اشعاري که در نقد ديدگاهها و خرافات اجتماعي بودند و در زمان حيات وي چاپ نشدهاند را با عنوان “النزغات” وارد ميکند. علاوه بر اينها کتابهاي فراواني دربار? اين دو شاعر، گفتمان ادبي، طنز و ادبيات تطبيقي منتشر شده است که در درون پژوهش بخشي از آنها بيان گرديده است.
از جمله مهمترين پاياننامههايي که ما را در راستاي اين پژوهش مدد رساند، ميتوان به “بازتاب مسائل سياسي-اجتماعي در شعر ملك الشعراي بهار: دانشگاه بوعلي”، “المراة و الدفاع عنها في شعر جميل صدقي الزهاوي: دانشگاه آزاد واحد تهران مركزي”، “مقايسه آراي سياسي و اجتماعي جميل صدقي زهاوي و ملك الشعراي بهار: دانشگاه پيام نور مركز مشهد”، “جميل صدقي الزهاوي(افكاره و عقايده في ديوانه) : دانشگاه تربيت معلم سبزوار”، “گفتمان شعري قصيده”ثورة في الجحيم”جميل صدقي زهاوي:دانشگاه بوعلي” را نام برد که در تمامي آنها پژوهشگران بخشي از افکار سياسي و اجتماعي هرکدام از شاعران را بررسي کردهاند. علاوه بر آنها مقالات و پژوهشهاي فراواني دراينباره انجام گرديده است كه مجال بحث نيست. اما هيچ کدام به طور مستقل به تطبيق گفتمان طنز دراشعار سياسي و اجتماعي آنهانپرداختهاند، لذا بررسي تطبيقي مشابهتهاي اين دو شاعر، براساس رويكرد اجتماعي و سياسي امري لازم به نظر مي رسد.
4.1. اهداف پژوهش
آشنايي و تعامل فرهنگ فارسي و عربي که در بررسي موردي اين اشعار طنز دو شاعر پديدار شده است ودر پي آن پيشرفت ورشد هر دو زبان، مهمترين هدف اين پژوهش است.
5.1. فرضيات
1. اشعار طنز دو شاعر انعکاس واقعيتهاي اجتماعي و سياسي است.
2. نقد موشكافانه جامعهاي پر از ظلم و نابهنجاري، مقابله با عادات و عقايد خرافي، مهمترين ويژگيهاي همسان دو شاعر در شعر طنز است.
3. با توجه به اشعار بهار بويژه قصيد? (نکير و منکر) که ترجم? بخش اول “ثورة في الحجيم” است، به نظر ميرسد در برخي از افکار خود تحت تاثير زهاوي بوده است، همانگونه که زهاوي در قصيدة “ثورة في الحجيم” از تاثير قصيد? “جهنم” بهار بيبهره نبوده است.
6.1. روش تحقيق
روش تحقيق در اين پژوهش توصيفي-تحليلي است، با رجوع به منابع اعم از کتاب-مجله ومنابع اينترنتي، دادهها جمع آوري شده است. سپس با استناد به اشعار و بصورت موردي، تجزيه و تحليل شده و فرضيهها اثبات يا رد ميشود.

فصل دوم
ادبيات تطبيقي، گفتمان و طنز

1.2. ادبيات تطبيقي
1.1.2. مفهوم ادبيات تطبيقي
ادبيات تطبيقي1 به عنوان يک انديش? جديد حدود دو قرن پيش به تاثير از انديشه ادبيات جهاني2 گوته پا به منصه ظهور گذاشت، “وي در پي آن بود که مشترکات فرهنگهاي شرق و غرب را بيابد و آنگاه براساس اين مشترکات آنها را به هم پيوند زند.” (انوشيرواني،1390: 24) اين ايده ميتواند ” به بررسي تمامي آثار، براي از قوه به فعل درآوردن خاص ادبيات، بپردازد؛ چون كه خود، از منظر نظريهاي، به تأمين برابري جايگاه بالقوه تمامي آثار ميپردازد.” (شورل،1389: 51) البته ادبيات جهاني و ادبيات تطبيقي تفاوت زيادي با هم ندارند؛ در واقع ادبيات جهاني موادخام را در اختيار تطبيقگر قرار ميدهد تا بوسيله آن تحليلي آگاهانه انجام دهد.
هرچند اصطلاح ادبيات تطبيقي در سال1816م به كار رفت، اماويلمن3 فرانسوي بود كه آن
را به معناي واقعياش در سال1828 و به هنگام تدريس ادبيات بيگانه در كنفرانس خود در سوربن به كاربرد و كمي بعد در اثر معروف خود “تصوير ادبيات فرانسه در قرن هجدهم” (4جلد، 1829)بازتاب آثار فرانسوي را در كشورهاي اروپايي بويژه انگلستان نشان داده و پايههاي اوليه ادبيات تطبيقي را بنا نهاد. اين درحالي بود كه قبل از ويلمن جريانهاي فكري اي چون غيربومي مآبي، رنسانس شرقي، جهان بيني وطني، ادبيات بيگانه و… بوجود آمده بود. اين دانش نو در فرانسه هويت پيدا كرد و سرانجام بعد از چندين سال در اكثر كشورها بويژه آلمان، ايتاليا، انگلستان، آمريكا و … راه خود را پيمود و به كشورهاي خاورميانه و خاور دور راه يافت.
ادبيات تطبيقي “به مطالعه روابط ادبي بين دو يا چند ملت ميپردازد.” (ولک و وارن،1373: 41) و به دنبال اين است كه بگويد: يك موضوع يا هرچيز ديگر، بويژه ادبيات هر دفعه از “هيچ” ايجاد نميگردد؛ به عبارت ديگر”به بررسي مقايسهاي آثاري که برخاسته از زمينههاي فرهنگي متفاوتند ” (شورل ،1389: 25) و از مرزهاي زباني، جغرافيايي و يا بين رشتهاي فراتر مي رود، ميپردازد. همچنين ناظر است بر “تغيير و تبديلهايي که هر ملت، يا نويسنده معين در آثار ادبي که از ديگران وام گرفته، به عمل آورده است.” (گويارد ،1374: 12)
نشانههاي اوليه اين نظريه در علوم قديم بوده و با عنوانهايي چون”موازنه، سرقات، اقتباس، انتحال، معارضات و تضمين” ياد ميكردند، اما اين پژوهشها اكثراً ساده و بدون روش و چارچوب تئوري بوده است.
حوزههاي ادبيات تطبيقي متفاوتاند، از جمله : 1) انواع ادبي. 2) انواع هنري كه در ادبيات ميگنجند، مثل: موشحات. 3) صور خيال. 4) شخصيتهاي تاريخي و نمونههاي بشري. 5) الفاظ و مفردات. 6)درونمايه و افکار و انديشهها. 7) مكاتب ادبي. 8) تصوير شناسي4. (تصوير يك ملت از ملتي ديگر، به عنوان يك نوع ادبي جديد در عرصه ادبيات تطبيقي جاي ميگيرد).(غنيمي هلال، 1998: 95تا104)
اين انديشه نوپا بعلت اختلافاتي كه در اصطلاح، تعاريف و اصول بنيادي خود داشته، تاكنون چندين رويكرد و مكتب از آن بوجود آمده است، كه به اختصار شرح داده ميشوند.

2.1.2. مكتب فرانسه
“مكتب فرانسوي” اولين و قديميترين مكتب ادبيات تطبيقي است و باني اصلي آن -به عنوان يك مكتب- ژوزف تكست5 بود كه در مجموعه مقالات خود به سال 1898م منتشر كرد و انديشمنداني چون بالدنسپرژه6، پل وان تيگم7، ژان ماري كاره8و گويارد9 در پيشبرد آن نقش بسزايي داشتند.
اين مكتب كه ادبيات تطبيقي بخشي از تاريخ ادبيات به شمار ميآورد، ” حوزههاي برخورد ادبيات زبانهاي مختلف را از لحاظ تاثيرگذاري و تاثيرپذيري بررسي ميكند.”(همان: 13)به عبارت ديگر، “مطابقهگر مشابهات و اختلافهاي دو اثر را به منظور ارائه دليل متني تاثير و تفسير تطبيقي آنها بيان ميکند، سپس آن را با ارائه شواهد تاريخي ارتباط دو اثر ثابت مي کند.” (الخطيب، 2004: 28)
مهمترين اصول ادبيات تطبيقي در مفهوم فرانسوي به اين شرح است: أ)روابط تاريخي و حقيقي و در نتيجه تاثيرپذيري و تاثيرگذاري موجود بين آثار ادبي، يكي از اصول مهم در مكتب فرانسوي است و درحقيقت به تاريخ ادبيات و تاريخ تطبيقي ادبياتها بسيار نزديك است. “بي دليل نيست كه از آن به عنوان”تاريخ روابط ادبي بين المللي” ياد كردهاند.” (گويارد،1374: 19) بنابراين پژوهشي كه دليل قاطع و روشني بر ارتباط و تاثير متقابل ميان اديبان نيست، از حيطه ادبيات تطبيقي فرانسوي بيرون است. “اما اين سخن بدان معني نيست كه بايد ميان اديبان، رابطه شخصي حكمفرما باشد. كافي است كه ثابت شود انديشهاي از محيطي به محيط ديگر رفته و ادبا از آن تقليد كرده يا متأثر شده باشند.” (ندا،1387: 31) البته گاهي ممکن است تاثيرپذيري وارونه و مخالف تاثيرگذار باشد،” گويا نويسنده در مقابل اثر نويسندهاي از ملت ديگر ميايستد و از پس آن نوشته خود را بوجود ميآورد”. (الخطيب، 2004: 31و غنيمي هلال،1998: 17) همانگونه كه در نمايشنامه ” كلئوپاترا” احمد شوقي ميبينيم. “برداشت” يا “تأويل ” نوع ديگري از تاثيرپذيري است، ” تحقيق در مضامين مشترك اين نكته را هم نشان ميدهد كه دگرگوني صورتهاي آنها در آثار مختلف تا چه حد ناشي از تاثير محيط و جامعه و اقليم است و وراي اينها نقشي كه ذوق و قريحه خاص هر اديبي، در ايجاد صورت مناسب دارد تا چه حد فردي و شخصي است. در عين حال تحقيق اين نكته تفاوتي را كه در طرز تلقي نسلها از اطوار و اعمال قهرمانان و اشخاص موهوم يا تاريخي در صورتهاي قصههاشان پديد آمده است، نشان ميدهد.” (زرين كوب،1381: 332)
ب‍ ) پشت سر نهادن مرزهاي ملي و زباني يکي ديگر از اصول ديگر اين مکتب است؛ به عبارت ديگر، مقايس? بين دو ادبياتي كه به يك زبان نگاشته شده، يا برخاسته از ادبيات يك ملت باشد، در چارچوب مكتب فرانسوي قرار نميگيرد. پل وان تيگم دراينباره ميگويد:” بيان وجوه تشابه و افتراق بين دو كتاب يا دو صحنه يا دو موضوع يا دو صفحه از دو يا چند زبان چيزي جز گام اوليه و ضروري نيست كه راه “كشف” تاثير يا اقتباس يا چيز ديگر را براي ما ميگشايد و پس از آن است كه ميتوانيم يك اثر ادبي را با كمك اثري ديگر تفسير كنيم.” (علوش،1987: 10) البته بايد گفت كه ” مرزهاي زباني نزديكتر و روشمندتر و راحتتر جهت مقايسه است، چراكه كه مرزهاي زباني در طول تاريخ باثباتتر از مرزهاي سياسي بوده است.” (مکي،1987: 249)

3.1.2. مكتب آمريكا
مكتب فرانسه تا اواسط قرن بيستم ، يعني تا زماني كه رنه ولك10 و آوستن وارن11 كتاب “نظرية الأدب” را سال1949م منتشر كردند، در اوج خود بود. آنها در اين كتاب اصول مكتب فرا
نسه از جمله مفاهيم تاريخي، تاثير و تاثر، تفاوت زبان را نقد و فرانسويها را متهم به تعصب و خودشيفتگي ملي كرده بودند. پس از اين بود كه، مكتب جديد آمريكايي پا به عرصه پژوهشهاي علمي نهاد و ولك به عنوان بارزترين منتقدان مكتب تاريخي فرانسه، با همكاري كساني چون هنري رماك12، اولدريج13 و… توانستند اين مكتب را پويا كنند.
“آنها درپي اين بودند كه نظريه ادبيات تطبيقي را جهت بررسي تشابهات انديشههاي ادبي و زيباييهاي ادبي، گسترش دهند… بنابراين شرط روابط تاريخي يا تاثيرپذيري و تاثيرگذاري را از حوزه ادبيات تطبيقي خارج كرده و تشابهات زيباييشناسي را اصل اساسي براي پژوهش تطبيقي و رابطي براي كشف عناصر مشترك بشري به شمار ميآوردند.” (الخطيب،2004: 32) ولك در اينباره ميگويد: ” ادبيات تطبيقي، ادبيات را جداي از مرزهاي سياسي و نژادي و زباني بررسي ميكند … مقايسه و تطبيق نميتواند به روابط تاريخ

دسامبر 29

مقاله درمورد دانلود عام و خاص، حقوق زنان

احترام و بزرگي وارد ميشوي و حال آنکه علم و دانش به عقب رانده ميشود)
زهاوي در اين ابيات در بيان ناداني مردم از مبالغه استفاده کرده و سعي دارد با زباني طنز گسترش جهالت در مشرق زمين بويژه خاورميانه را به چالش بکشد. همچنين است ابيات ذيل که با روش تعريض بخصوص در مصراع آخر سعي در بيداري مردم دارد:
إرتَقَت سُلَّمَ التَقَدُّمِ ناسٌ
وَ وَقَفنا في أسفَـلَ الدَرَجات
فَخروا بِالعُلومِ إذ رَفَعتهُم
وَ فَخَرنا بِالأعظُمِ النَخَـرات
(همان: 298)
(مردمان پلههاي ترقي را طي کردند و ما هنوز در پائينترين جايگاه ايستادهايم. آنها به علم و دانشي که آنها را به جايگاه بلندي رسانده است، افتخار ميکنند و ما هم هنوز به استخوانهاي پوسيده ميباليم)
برايناساس از سويي، پيشرفت غربيها که بيشتر برپاي? يافتههاي مسلمانان در دوران گذشته بود و از سوي ديگر، تنبلي و عقبماندگي علمي مسلمانان باعث شده بود که شاعراني چون زهاوي با زبان برّان طنز بر آن بتازند. وي با استفاده از تعريض، در مقابل سستيها ايستاده و ديگران را به فراگيري علوم فراميخواند.
بهار همين مفاهيم را در منظومه “اي مردم ايران” چنين بيان ميکند:
گر روي زمين را همگي آب بگيرد
اي ملت هشيار
دانم که شما را همگي خواب بگيرد
اي ملت بيکار
ور اين کره را دانش و آداب بگيرد
بر اين تن بيمار، هرگز نکند کار
کي راست شود چوب اگر تاب بگيرد
(بهار،1358، ج1: 285)
در اين ابيات شاعر به شيو? وارونهسازي در عبارت”اي ملت هشيار” و تضاد اين عبارت با عبارت بعدي، يعني” اي ملت بيکار ” در مقابل ناآگاهي و غفلت مردم در برابر پيشرفتهاي جهاني ميايستد و تلاش ميکند آنها را بيدار کند. همچنين در بيت ابتدايي و پاياني با استفاده از ارسال مثل و در کل شعر با مبالغهگويي خواست? خود را بهتر و رساتر، با زبان تمسخر بيان ميکند.
همچنين در قصيد? “عاقل” غفلت مردم را با استفاده از وارونهسازي، چنين مطرح ميکند:
عاقــل آن نيست كه فضـلي و كمـالي دارد
عاقــل واقــعـي آن اسـت كه مــالـي دارد
اي پسر فضل و ادب اين همه تحصيل مكن
فـضـل انــدازه و تحـصيــل روالـــي دارد
اندر اين دوره به مال است جمال همه كس
نشود خـوار عــزيــزي كه جمــالــي دارد
(همان : 306)
همچنين در داستاني تمثيلي اين موضوع را چنين به تصوير ميکشد:
لولــياي31 گفــت با پسـر هشـدار
تا كه خود را چو من سمر32 سازي
بـر ســر استــوانه رقــص كــني
وز بــر ريســمان گــذر ســازي
سگ ز چنــبر برون گذاري و بـاز
چـنبر از ريســمان بــدر ســازي
الــغرض بايــد اي پسـر خـود را
مــورد حـاجــت بشــر ســازي
ورنه بگــذارمــت به مدرســه‌اي
كــاندر آن ســالها مقــر ســازي
كنـي آن عـلــم مـرده ريگ روان
وآن خــرافـات را ز بـر ســازي
تا شــوي شـاعــر و نـويســـنده
خويش را حبس و دربدر ســازي
يـا شــوي در اداره استــخـــدام
خــورش از پــارة جگــر سـازي
(همان: 80)
شاعر در اين قصيد? تمثيلي واقعيتهاي دروني جامع? خويش را با زباني ظريف بيان ميکند و با استفاده از تعريض و مبالغه، بويژه زماني که علوم مدرسه را خرافات و مرده ريگ ميخواند، عمق ناداني و جهالت مردم و نوع نگرش آنها به علوم جديد را به تصوير ميکشد.
در ابيات ديگري زهاوي صريحاً در مقابل سستي مردمانش ميايستد و با زباني تند و تلختر بيان ميکنند:
قَد تَکونُ الجَحيمَ يَوماً بِأيدي
أهلِها العامِـلينَ دارُ نَعيمٍ
وَ تَکونُ الجِـنانَ مِن کلِّ في
أهلِها المُترَفينَ شَرُّ جَحيمٍ
(الزهاوي،1972، ج1: 644)
(چه بسا جهنم روزي بدستان جهنميان پرکار به بهشتي تبديل شود و بهشت بدست بهشتيان خوشگذران و کاهل خود به بدترين جهنم تبديل شود.)
اين ابيات نشانگر رنج و عذابي است که شاعر از تنبلي و غفلت مردم خود ميبرد، چه بسا بتواند با اشعار طنزآلود و بشيو? مبالغه مردم خود را از کاهلي و تنپروري، بيرون کشد.
بهار همين مفاهيم را دربار? تهرانيها که رنجهاي بسياري از آنها ديد در قالب إغراق اينگونه ميگويد:
دمادم در پي عيش و تناساني است تهراني
ز بغدادي و کوفي نسخ? ثاني است تهراني
چو نادانـي و تهراني بود در قافيت يکسان
همـيشه در پي ترويج نادانـي است تهراني
(بهار، 1358، ج1: 640)
نکته قابل توجه در اين شعر اين است که بهار مردم خود را در تنبلي و جهالت به مردم عراق از جمله کوفيان و بغداديها تشبيه ميکند؛ گويا آنها در تنپروري شهر? عام و خاص بودهاند.
يکي از مسائلي که بهار و زهاوي براي تشويق مردم به دانشاندوزي و پيشرفت بدان ميپردازند، توصيف صنايع جديد کشورهاي پيشرفته همچون: هواپيما، ماشين بخار، قطار، تلگراف، برق و… با زبان جد و طنز است. زهاوي در اينباره ميگويد:
الغَربُ عَـزَّ بَنوهُ أينَمـا نَزَلوا
وَ الشرقُ إلا قَليلاً أهلِه هانُـوا
الطائِرات وَ تِلکُم مِن مَراکِبِکُم
کَأنَّـها في عِنان الجَوِّ عُقبانُ
أمـا مَراکِـبُنا في کُلِّ مَرحَلةٍ
فَإنَّهــا لَيَعافيـرُ وَ بِعـرانُ
(الزهاوي،1972، ج1: 488)
(غرب تمامي فرزندانش را در هرکجا که باشند، گرامي داشت و شرق هم? قومش، جز اندکي را خوار و ذليل کرد. هواپيماها چون عقابهايي در آسمان هستند، اينها هم مرکبهاي شماست. مرکبهايي که در هر حال اسبها و شترها هستند.)
در اين بيت شاعر با مقايس? طنزآلود بين پيشرفت صنعتي غرب و عقبماندگي شرق، با استفاده از کنايه
به عدم ارتقاء علمي و ثبوت مردم کشور خود ايراد ميگيرد.

2.2.1.4. دفاع از حقوق زنان
زهاوي در اشعار خود به مهمترين مسائل ستمديدگي زنان در مقابل مردان ميپردازد، از آن جمله ميتوان به ازدواج با زنان به اجبار و بدون اطلاع خودشان، طلاق دادن آنها بدون اطلاع، ازدواج پيرمردها با دختران کم سن و سال، اکتفا نکردن به يک زن، منحصر شدن نقش آنها به توليد نسل و استفاده ابزاري از آنها که در دوران شاعر در بين کشورهاي عربي بويژه عراق بسيار رواج داشت، اشاره دارد. وي در چندين منظومه داستاني از جمله أرملة جندي، طاغية بغداد، سليمي و دجلة، مقتل ليلي و الربيع، سعاد بعد زوجها، سلمي الطلقة به مظلوميت و بيگناهي زنان ميپردازد. زهاوي دربار? وضع ناخوشايند زنان دارد چنين ميگويد:
هَزَأوا بِالبَـناتِ وَ الاُمَّهـاتِ وَ أهانُوا الأزواجَ وَ الأخَواتِ
سَجَنُوهُنَّ في البيُـوت فَشَلُّوا نِصفَ شَعبٍ يُهِمُّ بِالحَرَکاتِ
مَنَعُـوهُنَّ أن يُريـنَ ضيـاءً فَتَـعُودُنَّ عيـشَةَ الظُلُماتِ
دَفَنُـوهُنَّ قَبلَ مـوتٍ مُريحٍ في قُبُـورٍ سُودٍ مِن الحُجُراتِ
في بُيُـوتٍ لَزِمَنهـا کَقُـبُورٍ اظلَمَت کَم سَکِبنَ مِن عَبَراتِ
زَوِّجوها مِن غَيرما هي تَرضي مِن غُـلامٍ غَمَرٍ أخي سَيِئاتِ
إنَّهـا تُبدي رِقَّـةً وَ هو يَقسُو لَيـسَ هذا الفَتي لِتلکَ الفَتاةِ
(همان: 319)
(مردان، دختران و مادران را تمسخر ميکنند و همسران و خواهران را خوار ميشمارند. آنها را در خانهها زنداني ميکنند و باعث ميشوند نيمي از مردم کشور از پيشرفت بازايستند. زنان را از ديدن نور منع ميکنند، آنها هم به تاريکيها عادت کردهاند. قبل از مرگي راحت، آنها را در گورهايي از سنگ دفن ميکنند. خانههاي آنها همچون قبرهايي تاريک است و اشکهاي بسياري در آنجا ريختهاند. زني به اجبار با جواني زشترو و بدطينت ازدواج کرد و با او به مهرباني و لطافت برخورد ميکند، در حالي که مرد خشونت و نامهرباني ميکند.)
شاعر در اين ابيات تقريباً توانسته است با زباني طنز وضعيت اکثر زنان اين دوره را به تصوير بکشد، بويژه در توصيف ازدواج و مدفون شدن زنان در منازل خودشان. همچنين دربار? تعدد زنان چنين ميگويد:
جَعلَ اللهُ نساءَ القـومِ للقومِ متاعا
فَانکحُوا مِنهنَّ مَثني و ثُلاثاً و رُباعا
(الزهاوي،1972، ج1: 670)
(خداوند زنان را فقط کالا و ابزاري قرار داد پس با دو نفر يا سه نفر و يا چهار نفر از آنان ازدواج کنيد.)
در اين بيت وي کج فهمي مسلمانان از ابيات الهي را به چالش ميکشد و با نسبت دان بدبختي زنان در جامعه به خدا (جعل الله) در واقع فهم نادرست آنان را از آيات الهي به چالش ميکشد.
همچنين در بيت زير با با زباني طنز با استفاده از تعريض، تعددازدواج را به چالش کشيده است. بويژه در بيان دليل مردان براي ازدواج دوباره :
فَوَسَّعَ فيه المسلمونَ سياسةً لِيُکثِرَ طبقَ الحاجَةِ النسلُ منهُم
(ناجي،1963: 349)
(مردان مسلمان از روي سياست و تدبير با زنان بيشتري ازدواج ميکنند تا بتوانند نسل مسلمانان را زياد بکنند.)
وضعيت زنان ايراني با وجود تمامي محدوديتها و سختيها به نسبت بهتر از زنان عرب بوده است و مسائلي چون ازدواج اجباري و يا طلاق غيابي کمرنگتر از بلاد عربي است، لذا در اشعار بهار کمتر به اينگونه موضوعات برميخوريم. حتي در برخي موارد از مکر و ميزان درايت زنان در زندگي با مضموني ستايشوار سخن ميکند و ابياتي هم که براي تعدد ازدواج و منحصر شدن نقش زنان در خانه، سروده، بسيار ملايمتر از اشعار زهاوي است؛ اين خود نشاندهنده ميزان تفاوت وضعيت زنان دو جامعه عربي و فارسي است. بهار پديد? رايج تعدد زنان را با کنايهگويي نقد ميکند:
زن يکي بيش مبر زآنـکه بـود فتنه و شــر
فتنـه آن به کـه در اطـراف تـو کمـتر باشد
زن شيــرين بـه مـذاق دل اربــاب کمـال
گرچـه قنـد است نبايـد کـه مـکــرر باشد
کي تـوان داد ميـان دو زن انصـاف درست
کاينچنيــن مرتبـه مخصــوص پيمبـر باشد
زن يکي، مرد يکي، خـالق و معبــود يکي
هر يک از اين سه،دوشد مهره بششدر باشد
ميشوند آلت حرص وحسد وکينه و کذب
نسـلهــا، چون بيـکي خـانه دو مـادر باشد
(بهار،1358، ج1: 452)
البته هر دو شاعر با عقبماندگي زنان در جامعه و يا استفاد? ابزاري از آنها مقابله ميکنند و با تاکيد بر نقشهاي مهم ديگر آنها از جمله مادري و تربيت صحيح فرزند، بدنبال خارج کردن زنان از محيطي محبوس و سپردن فعاليتهاي اجتماعي به آنها هستند و آنها را با مردان در جايگاه اجتماعي يکسان قرار ميدهند. زهاوي در اينباره چنين ميگويد:
لَيسَ يُرقي الأبناءُ في أُمَّةٍ ما لَم تَکُن قَد تَرَقَّت الأُمَّهاتُ
(الزهاوي،1955: 248)
(ملتي که مادرانشان پيشرفت نکرده باشد، فرزندانشان هم پيشرفتي نخواهد داشت.)
همين معنا را بهار در شعرش چنين ميسرايد:
سوي علم و هنر بشتاب و کن شکر
که در اين دوره والايــي اي زن
حجــاب شرم و عفـت بيـشتر کـن
کنـون کـآزاد، ره پيمايــي اي زن
به کـار علـم و عفـت بکوش امروز
کـه مـام مــردم فردايـي اي زن
(بهار، 1358،ج1 : 646)
البته زهاوي و بهار گاهي در مبارزه با علل عقبماندگي زنان تندروي کرده و حجاب و پوشش را يکي از عوامل اصلي آن ميدانند و بهمين علت زماني که مقاله زهاوي با عنوان “المرأة وحقوقها في الاسلام” و مقالات بهار در سال 1292ه.ش بچاپ رسيد، با واکنش شديدي مواجه گرديده و حتي تکفير
شدند.

3.2.1.4. مبارزه با فقر
يکي از مشکلات اساسي دوران بهار و زهاوي خوشعيشي ثروتمندان و در پي آن گسترش فقر بين اقشار مختلف مردم است. اين مسئله تا جايي گسترش يافت که دورههاي طولاني قحطي و شيوع انواع بيماريها مانند طاعون را بوجود آورد و باعث جان دادن بسياري از مردم بيگناه سرزمين عراق و ايران شد. اين موضوع در عراق فراگيرتر از ايران بود، به عبارت بهتر اين مسئله در زمان بهار تا حدودي از بين رفته بود و دور? قحطي سپري شده بود، اما زهاوي خود اين موارد را به چشم ميبيند و نميتواند در مقابل آن دوام بياورد، بنابراين قصايدي که دربار? فقر و گرسنگي دارد بيشتر از اشعار بهار است. از جمله ميتوان به بيت زير اشاره کرد که با زبان طنز مسئولين فقر و تنگدستي را زبر سؤال برده است:
رَأيتُ جياعاً فاخِرُوا بِثيابهِم فَأضحَکَني ما قَد رأيتُ و أبکاني
(زهاوي،1924: 42)
(گرسنگاني را ديدم که به لباسهاي خود ميباليدند. اين تصوير مرا در عين گريه، خنداند.)
زهاوي در اين سروده با استفاده از کنايه توانسته است صحنهاي را ترسيم کند که مردم بخاطر جهالت و ناداني خود توجهي به شيوع فقر نداشته و فقط به ظاهر

دسامبر 29

مقاله درمورد دانلود ظلم و ستم، زبان عامه

يا طنز آنها را رسوا ميکند. در قصيد? نفرين به انگليس سال 1321 زماني که بعد از جنگ جهاني دوم قواي انگليس به خاک ايران حمله کرده و ستمهاي زيادي نسبت به ايرانيها روا داشت، چنين ميگويد:
انگليــسا در جهـان بيچاره و رسـوا شوي
ز آسيـــا آواره گــردي وز اروپـا پــا شوي
با کــلاه بام خــورده با لبــاس منــدرس
کفش پاره، دست خالي، سوي امريــکا شوي
چونکه يادآري ز پــالايشگه نفت عــراق
دل کني چون کوره و از ديده خون پالا شوي
چونکه يادآري ز آبادان و کشتيهاي نفت
مــوج زن از شــور دل ماننــد? دريــا شوي
(بهار، 1358،ج1 : 720)
شاعر در اين ابيات با استفاده از استعاره و تشبيه، با زباني گزنده انگلستان را که بر کشورهاي خاورميانه سلطه يافته و آنها را مورد ستم قرار داده بود، نفرين ميکند و با استفاده از عبارات طنزآميز سياستمداران اشغالگر را مورد استهزاء قرارميدهد.
در قصيد? “پيام بوزير خارجه انگلستان” که بعد از معاهد? 1907 روس و انگليس، بنابر تقسيم ايران به دو بخش استعماري، سرود، خطاب به سرادوارد گري، وزير خارج? انگليس چنين ميگويد:
کــاي خردمند وزيــري که نپرورده جهـان
چــون تو دسـتور خردمند و وزيـر هنري
حيف از آن خاطر داناي تو و آن راي رزين
که دريــن مسئله زد بيهده خود را بـکري
نام نيکو به از يــن چيست که گويند بدهـر
هند و ايران شـده ويران ز سر ادواردگري
(همان: 213)
بهار در اين قصيده که مشهورترين چکام? سياسي عصر بشمار ميرفت، با استفاده از تضاد معنايي که در جملات ايجاد کرده، توانسته است طنز را رساتر بيان کند. وي در ابيات اول از شيو? هجو در معرض مدح، او را مورد استهزاء قرار ميدهد،چه ، غرض اصلي او بيان ضعفها و معايب وزير است، در لفاف? مدح. همچنين در بيت آخر با استفاده از تضاد معنايي بين دو کلمه” نام نيکو و ويراني”، به معناي ضمني نزديکتر شده و با جمل? طنزآميز تمامي ويرانيهايي را که سر ادواردگري درکشورهاي مستعمره به بار آورده به چالش ميکشد. همچنين در قطعه “از ما چه ميخواهند؟” در مقابل استعمارگران چنين ميگويد:
بحيرتم که اجانب ز ما چه ميخواهند؟
ملوک عصر ز مشتي گدا چه ميخواهند؟
ز هند و بصره گرفتند تا بمصر و حجاز
خدا قبــول کند از خـدا چه ميخواهند؟
ببيــع قطع خريدند ممــلکت را مـفت
دريـن معامله غير از رضا چه ميخواهند؟
از آب حمــام اينــان گــرفتهاند رفـيق
زآبــروي چــنين آشــنا چه ميخواهند؟
(بهار،1358،ج2: 454)
بهار در اين شعر با لحني گزنده و بسيار دقيق در چندين عبارت ظلم و ستمهاي اشغالگران غربي را مورد نقد قرار ميدهد. در عباراتي چون”ملوک عصر، مشتي گدا، خدا قبول کند، غير از رضا و بويژه بيت آخر”با استفاده از تعريض، سعي دارد کردارهاي آنها را با زباني تند و تيز مورد نقد و حلاجي قرار دهد. همچنين ايجاد سؤال در ابيات براي آگاه سازي و بيداري مردم بکار رفته است.

3.1.1.4. جنگ جهاني
جنگ جهاني اول بزرگترين حادث? سياسي دوران زندگي بهار و زهاوي بود که آنرا را در اشعار خود به جد يا طنز انعکاس دادهاند. اين ويژگي در سرودههاي زهاوي بيشتر به چشم ميخورد، چه بسا تجزيه شدن عثماني درپي جنگ جهاني و تحت الحمايگي عراق تاثير بسزايي در اين مورد داشت. از جمله آنها منظومه “القوة آفتها الغرور” زهاوي و “گفتگوي دو شاه” بهار است. زهاوي در اشعار تمثيلي ذيل دربار? گفتگويي که بين شکارچي و شير است، جنگ چنين ميگويد:
إن کُنـتُ أقتُلُ ذاشــرٍ يُهاجِمُني
فَقَــد قَتَلتُم الوَفــاءَ غَيرَ أشــرارِ
بِالسِيـفِ، بِالنارِ، بِالغارات خانِقَةً
وَ بِابتِعــاثِ الوَباءِ الفاتِـکِ الساري
وَ نحــن إمّا أرَدنا البَطشَ نُنذِرُکُم
وَ تَفتِــکونَ بِنــا مِن غَيـرِ إنذارِ
نَــدنُو فَنَقتُلُ بِالأنيابِ عَن کَثَبٍ
وَ تَقتُــلونَ بِرَغـمِ البُعــدِ بِالنارِ
(الزهاوي،1972،ج1: 620)
(شير به شکارچي گفت: من فقط فرد پليدي که به من حمله کرده را ميکُشم، ولي شما عهد و پيمانتان را با پاکان بوسيل? شمشير، آتش، حملههاي کينهتوزانه و يا بيماريهاي کشندهاي چون وبا، ميکشيد. ما اگر بخواهيم به شما يورش بياوريم حتماً از قبل به شما خبر ميدهيم، ولي شما ما را بيخبر تکه تکه ميکنيد. ما نزديک ميشويم و از نزديک با دندانهايمان شما را ميکشيم، ولي شما از دور و با ريختن آتش ما را ميکشيد.)
زهاوي در اين داستان تمثيلي با استفاده از مقايسهاي بين انسان و حيوان در پي آن است که حيوانات را بر انسانهاي جنگطلب و ستمگر برتري داده و آنها را سخيفتر و پليدتر از حيوانات درندهاي چون شير نشان دهد. بنابراين با استفاده از کوچک کردن مسائل بزرگ، کردارهاي جنگطلبانه را بشيوهاي تحقيرآميز و طنزآلود، ضد انساني معرفي ميکند.
همين موضوع را بهار در گفتگوي دو شاه بطرز سوال و جواب بين “فرانسوا ژزف” امپراتور اتريش و “ويکتور امانوئل” پادشاه ايتاليا در زمان جنگ جهاني اول برسم مطايبه سروده شده و در بين آن به پارهاي از حوادث تاريخي اشاره کرده است، وي ميگويد:
فرانسوا: تو نور چشم مني خيره چشميت از چيست؟
امانوئل: تو قبله گاه مني گو شکايتت از چيست؟
فرانسوا: شکـــايتم ز شمـا نـور چشــمهاي دو رو!
که مهــر در دل ايشان نرفـته است فرو!
ز بعــد خـوردن سي و دو سال خون جگر
شـديــد ملعبــ? انگلــيس افســونگــر
بدست خود ز چه اي نور چشم رنگ زدي؟
بضد ما ز چه يکباره کوس جــنگ زدي؟
امانوئل: وفــا و عهـــد بعالــم چـه قيــمتي دارد؟
دو پاره کــاغذ باطـل چـه حجـتي دارد؟
مـعــاهـده فقــط از بــراي خــر کــردن
وز آن ميـان خـر خود را ز پل بدر کردن
(بهار،1358،ج1: 172)
در اين ابيات بهار با استفاده از داستاني تمثيلي، بيوفايي و حيلهگريهاي گروه متفقين را نشان ميدهد که بر سر عهد پيمان خود نماندند. وي در اين داستان بشيو? کنايه، آنچه که در جنگ رفته است را مورد نقد قرار داده و از سادهلوحي همپيمانهاي آلمانيها در مقابل نيرنگهاي متعدد گروه متفقين زبان به شکايت ميگشايد.

4.1.1.4. بيداري مردم
بخشي از اشعار طنز با هدف بيداري مردم، به مقابله با استعمارگران و استثمارگران داخلي و خارجي ميپردازد که در آن انديشة شاعر از حدود هجو و گلهگزاريهاي شخصي و پيشآمدهاي سياسي روز فراتر رفته و در انتقاد به جهل و غفلت ملت در مقابل دشمنان خارجي و ستمگران داخلي به كليت گراييده است. زهاوي در ابيات زير کاهلي مردم را به چالش کشيده و سعي دارد آنها را از خواب غفلت بيدار کند:
ضَجِرَت مِن هذا السُکونِ القُبورُ إنفَضوا عَنکُم الخُمُولَ و ثُورُوا
(الزهاوي، 1972،ج1: 232)
(قبرها هم از اين سکوت مرگبار به ستوه آمدند. تنبليها و سستيها را از خود بزداييد و بپاخيزيد.)
شاعر با اشاره به سکوت و بياهميتي مردم نسبت به حوادث سياسي، با استفاده از روش مبالغه، آنها را به شورش بر عليه بيعدالتيهاي موجود تشويق ميکند. همچنين است ابيات زير:
ماذا أقُـولُ لأصحا
بٍ هُم عليَّ کِـرامٌ
مِن رَقدَةٍ کُنتُ فيها
هُم أيقَظوني وَ نامُوا
(الزهاوي،1955: 271)
(به دوستاني که به من لطف دارند چه بگويم، که مرا از خواب بيدارم کردند و خود خوابيدند.)
در اين بيت شاعر با استفاده از شيو? وارونهسازي، بويژه در عبارات ” هم عليّ کرام ” از ناداني و تغافل هموطنانش رندانه انتقاد ميکند، چرا که شاعر را از غفلت همگاني بيرون آوردند، ولي دوباره خود به خواب غفلت رفتند. اين بيت اشارهاي به “ثورة عشرين” دارد که در آن مردم در مقابل ظلم، ايستادند ولي بعد از مدتي دوباره راه سکوت را برگزيدند. بهار اين موضوع را در قصيده مستزاد “از ماست که برماست” که در اوايل مشروطه سرود، اينگونه مطرح ميکند:
ده ســال بيک مدرســه گفتيـم و شنفتيـم
تــا روز نـخـفتيــم
و امــروز بديديـم که آن جمله معمـاست
از ماست که برماست
گوييم که بيدار شديم ! اين چه خياليست؟
بيــداري ما چيــست
بيـداري طفـلي است که محتاج بلالاست
از ماست که بر ماست
(بهار، 1358،ج1 : 262)
در اين بيت شاعر با استفاده از کنايه سعي در بيدار کردن و آگاه سازي مردم خود دارد و از علوم و دانشي که فقط پوست? آنرا بدون عمق فکري، بدوش ميکشند، انتقاد ميکند. همچنين منظوم? “اي مردم ايران” را هنگامي که اوضاع کشور به هم ريخته و دولتمردان هر يک سرگرم حفظ منافع خود بودند، بزبان عامه سروده و درباره مقابله با يورش متفقين در جنگ جهاني اول و ايستادگي دربرابر آنها چنين ميگويد:
گر روي زميـن پر ز جـدل گشته به ما چه؟
ملت به شما چه؟
عالـم همـه پرکيد و دغـل گشته به ما چه؟
آقـا به شمـا چه؟ ، مـولا به شما چـه؟
گــوئيـم که کيــخسرو ما تاخت بکلـدان
در ساي? خورشيد
گـوئيـم کـه بهــرام درآويــخت بخـاقـان
آنيک چه برينکرد، اينيک چه از آنديد
خاکـم بدهن ملت ايــران همـه شيـــرند
هنگام مکـافـات
چو جان بلب آيد همه از جان شده سيرند
يـکبــاره بشـوينـد اوراق خـرافـات
(همان: 285)
در ابيات فوق، بهار از روشهاي گوناگوني براي بيان غفلت مردم خود استفاده کرده است؛ وي در ابيات ابتدايي با ايجاد سؤال بشيو? اغراق معکوس، سعي دارد جديت جنگ جهاني را که ايران هم از آن بيبهره نبود، بسيار کمتر از آنچه که هست نشان دهد. همچنين زماني که تنها سلاح ايرانيها را در اين جنگ، افتخار به گذشتگان ميداند، در حقيقت تعريض به کساني همچون رضاشاه دارد که فقط به دستآوردهاي پادشاهان گذشته ميبالند وخود ذرهاي همانند آنها تلاش نميکنند. در ابيات پاياني هم با استفاده از وارونهسازي مردم ايران را شير، دلير و ضد خرافات ميداند، ولي درست عکس اين صفات را در نظر دارد. وي در محرم سال 1298 در انتقاد از بعضي عوام جاهل قصيده “در محرم” را سرود که در آن خود مردم و يا بعبارتي ستمديدگان ميداند که آگاهانه يا ناآگاهانه با خدمتگزاريهاي بيدريغ به ظالمان، آنها را در ظلم و ستم خود گستاختر ميکنند و با استفاده از شيو? بزرگنمايي، غفلت مردم ستمديده را به چالش ميکشد:
خـادم شمــر کنـوني گشته وانگـه نالـهها
با دوصد لعنت، زدست شمر ملعون ميکنند
بر يزيـد زنده ميگويند هر دم صـد مجـيز
پـس شمــاتت بر يزيـد مـرد? دون ميکنند
(همان: 328)
2.1.4. طنز اجتماعي
همانگونه که گذشت ساختار سياسي، فرهنگي و اقتصادي عراق و ايران در اين دوران وضعيتي نامناسب داشت؛ فساد در ساختار سياسي و خوشگذراني دولتمردان و رها شدن کارهاي کشور، اختلاف و شورشهاي داخلي، از ميان رفتن استقلال سياسي و مالي مملکت در مقابل استعمار، بياهميتي نسبت به پيشرفتهاي دنياي جديد و آموزش، وضعيت نامناسب زنان، کجفهمي و تحجر در انديش? ديني و ورود خرافات در آموزههاي اسلامي، افزايش جمعيت و در پي آن گسترش فقر و قحطي، شيوع انواع بيماريها و … از مهمترين ويژگيهاي جامعه اين دوران بود. بهار و زهاوي در برابر اين نابسامانيها تاب نياورده و با زبان طنز و جد به اصلاح و ترميم آن ميپ
ردازند. مهمترين مسائل اجتماعي که در اشعار آنها انعکاس يافته را ميتوان در موارد ذيل خلاصه کرد:

1.2.1.4. دعوت به پيشرفت و مبارزه با ناداني و سستي
يکي از اساسيترين بنمايههاي اشعار اجتماعي زهاوي دعوت به علمآموزي و پيشرفت است. وي در بيشتر اشعار خود به مقايس? بين شرق و غرب ميپردازد و با اظهار تاسف و تحسر از اينکه کشورهاي متمدن خاورميانه از کشورهاي غربي عقبماندهتر هستند، ميکوشد هموطنانش را به سوي پيشرفتهاي علمي تشويق کند، از آن جمله ميتوان به ابيات زير اشاره کرد:
لا شَئَ فِي الشَرقِ أعلي مِنکَ مَنزِلةً
يا جَهلُ حَسبُکَ هذا العِزُّ مِن حَسَبِ
العلــمُ يُعجِزُ عَن إدراکِ بُغيَتِـه
وَ أنـتَ تَبلُغُ ما تَرجُوه مِـن کَثَبِ
تَـأتي المَحـافِلَ مَحفُـوفاً بِتَکرُمَةٍ
وَ العلـمُ يَرجِـعِ مَطرُوداً إلي العَقَبِ
(الزهاوي،1972،ج 1: 299)
(اي جهالت اين افتخار براي تو کافي است، که در مشرق زمين هيچچيز والاتر و برتر از تو نيست. علم و دانش از رسيدن به جايگاه واقعياش ناتوان است، حال آنکه تو به هرچه بخواهي دست مييابي. تو در انجمنها با تمام